عصر اردیبهشت بود، اما همین که دکمههای پیراهن دخترک را بستم، پاییز شد و انگار تمام توت فرنگیهای توی بشقاب میوه مزه نارنگی گرفت. مربی پیش دبستانی دخترک عصر آن روز، وعده کرده بود تمام بچههای مجموعه جمع شوند توی یکی از پارکهای شهر. این اولین ملاقات دخترکها پس از شلیک اولین موشک بود.
آن ها، روزها و شبهای عجیب و غریبی را دور از هم گذرانده بودند. آخرین بار، سر کلاسهای مجموعه داشتند سرود سفره هفت سین را حفظ میکردند که ناقوس جنگ بلند شد. هنوز عکس سال نو را با پیراهنهای یک شکل گلبهی شان نگرفته بودند و آن نقاشی هفت سین را هم توی کلاسهای مجازی دست و پا شکسته کشیده بودند.
آنها آخرین باری که همدیگر را دیده بودند، یک لایه لباس گرم هم روی روپوش پیش دبستانی میپوشیدند و حالا یک تیشرت نازک نخی کفایت میکرد. وقتی رسیدیم پارک، هم کلاسیهای دخترک از دور دست هایشان را مثل سنجاقکها باز کردند و درست شبیه به مهاجرانی که پس از ۱۰ سال به آغوش خانواده برمی گردند، یکدیگر را در بغل فشار دادند. انگار گم شدهای را پیدا کرده بودند که توی هیچ کلاس مجازی پیدا نمیشد.
دستهای هم را سفت گرفته بودند و یک حلقه بزرگ بسته بودند وسط پارک و شروع کرده بودند به خواندن شعرهایی که کنار هم یاد گرفته بودند. مادرها این سوتر روی زیرانداز نشسته بودند و از روزهایی که گذشته بود میگفتند. از عجله برای زدن واکسن شش سالگی که وقتی انستیتو را زدند و نگرانیها شدت گرفت. از فکر و خیال ثبت نام کلاس اول و تصور روزگار مجازی کهای کاش قسمت اینها نباشد.
ما، بگیروببندهای کرونا را دیده بودیم. کلاسهای درس مجازی را چشیده بودیم. مدیر مجموعه میگوید خیال میکردیم آموزش از راه دور، مکافاتی بود که با ریشه کن شدن کرونا تمام میشد. آلودگی هوا هم به یک بارش کوتاه باران و بادهای نجات بخش استوایی از بین میرفت. اما این برزخ بلاتکلیفی توی محاسبات هیچ کسی نمیآمد.
معاشرت غریبی است. بچهها میدوند، بازی میکنند، مربیها باندهای صوتی را میآورند و دقیقهای بعد همه بچهها کنار هم جمع میشوند و بازیهای ریتمیک و ترانههای انگلیسی و اینجور چیزها را با هم میخوانند. دست آخر، قاب شگفت انگیزی خلق میشود. یک دسته پرچم کوچک ایران را میآوردند، یکی یکی میدهند دست بچه ها.
هوا دارد تاریک میشود. با روشن شدن چراغهای پارک، بچهها همه به صف میایستند. از باندهای کنار مربیها سرود ملی ایران پخش میشود. پرچمها توی هوا تکان میخورد و بچهها جوری که صدایشان بخواهد به تمام ایران برسد، سرود ملی را فریاد میزنند. نگاهشان میکنم و از شرم نگاه مادرها، اشکم را میدزدم. قلبم رقیق میشود.
سرود ملی جاری میشود روی لبهای دخترکانی که خاطرات کودکی شان با سرنوشت پرفرازونشیب وطن، شکل میگیرد. از آن روز به بعد، گوشه وکنار شهر، گعدههای دیگری از دانش آموزان را میبینم که توی پارکها جمع میشوند و دفترهای تکالیفشان را باد ورق میزند. عدهای هم توی خانههای دانش آموزان به نوبت جمع میشوند تا معلمها تتمه آموزشهای خود را تحویل بچهها بدهند.
روزگار غریبی است. احساس میکنم داریم ایامی را تجربه میکنیم که شاید سالها بعد در حالی که سایه جنگ برای همیشه از سر کشورمان برداشته شده، از آن یاد میکنیم. از کلاسهای درسی که زیر سقف آبی آسمان برگزار شد تا جلسات رفع اشکالی که وسط سالن پذیرایی خانه خانم فلانی زیر تلویزیون و کنار شومینه و حوالی میز نهارخوری برقرار میشد در حالی که قابلمه غذا برای شام صاحب خانه ریزریز میجوشید.