بالاخره آن دو خادم کمربسته آستان، از پلههای سازه گنبد بالا رفتند و آهسته آهسته بیرق سیاه را پایین کشیدند و آن پرچم سبز همیشگی را سپردند به جریان خوشبخت باد. بعد همین طور که آرام آرام پلهها را پایین میآمدند، آن سوترک، چند جوان با لباس فرم فیروزهای، از لبه نیم طبقههای صحن انقلاب خم شده بودند تا بند کتیبههای سیاه را باز کنند. به ظاهر، به رسم خاک خورده عزاداری ها، رخت سیاه از در و دیوار حرم بیرون کشیدیم. کسی نبود برایمان سرسلامتی بیاورد. خودمان دست به زانوی خودمان گرفتیم.
از گذرِ داغهای بسیار توی آن چهل روز، رسیدیم به روزی که باید میپذیرفتیم کار از کار گذشته. آنکه رفته، دیگر برنمی گردد. غبار غم، از سر و روی حرم گرفتیم و به وقت اذان مغرب، بعد از چهل روز، نقاره زنها آن پلههای باریک طولانی را بالا رفتند و یحتمل با دستهایی که به نواختن نمیرفت، یک بار دیگر از زبان طبل و نقاره، رضارضا گفتند. اما آن ضرباهنگ شورانگیز نقاره خانه هم انگار طراوت همیشه را نداشت.
نوا همان نواست. حرم همان حرم است. گنبد و بیرق همان. اما انگار هنوز یک لایه اندوه مانده به جان آجرها. دلها هنوز در حسرت و افسوس و خشم میسوزد. زائرها و مجاورها میآیند و میروند و اغراق نیست اگر از چشم تمامشان یک حاجت مشترک را بخوانیم. حاجتی که از نی نی چشمان داغ دارشان پر میگیرد و مینشیند روی پنجرههای ضریح.
حاجتی که از دنباله کلامش، پرچم ایران در باد میرقصد و عین مچ بندهایی که شبها از دست مردم کف خیابان آویزان میشود، میرود گره میخورد به پنجره فولاد. تمام این آدمها آخرِ همه خواسته هایشان، میخواهند مملکت برگردد به روزهای آرامش و آبادی و امنیت.
دلشان میخواهد نام وطنشان بیفتد سرِ زبان تمام کشورهای دنیا. میخواهند شهره شوند به حماسه سازی و مقاومت و اقتدار. شاید هیچ وقت هیچ حاجتی این طور عریان در هوای حرم موج نمیزد. حالا یک مملکت شبیه آدمی که به تازگی از عزا درآمده، دارد خودش را جمع و جور میکند تا بار دیگر برگردد به زندگی.
این مابین، فرصت زیارت در حریم امن حرم، زیر بیرق سبز نصر، حکم آن پیراهن روشنی را دارد که بغچه پیچ میآورند میگذارند پیش روی صاحب عزا تا دست از گریه بردارد. یک پیراهن که عطر بهشت میدهد و آدم دلش آرام میشود که هر اتفاقی بیفتد کسی در این خاک هست که هوایمان را دارد.