سکه‌ای برای روز مبادا

  • کد خبر: ۴۱۸۶۱۱
  • ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۵۴
سکه‌ای برای روز مبادا
هنوز جرعه اول چای نیم روزی‌ام را نخورده‌ام که پیامک می‌آید: «تا آخر این ماه باید ۲۰۰ میلیون تومان برای اضافه رهن سال جدید جور کنم. چقدر می‌تونی بهم قرض بدی؟»

هنوز جرعه اول چای نیم روزی‌ام را نخورده‌ام که پیامک می‌آید: «تا آخر این ماه باید ۲۰۰ میلیون تومان برای اضافه رهن سال جدید جور کنم. چقدر می‌تونی بهم قرض بدی؟» فکر می‌کنم به یکی از چند تکه خرده طلایی که توی آن کیف چرمی ته کمد پنهان کرده بودم برای خرید احتمالی خانه. نشد. حوالی معامله کردن بودیم که با صدای شلیک موشک ها، فروشنده منصرف شد.

بعد هم خانه را به دوبرابر قیمت قبلی گذاشت برای فروش. قسمت و روزی ما، زیر آوار جنگ دفن شد. بعد از آن، هرقدر صفحات فروش خانه را توی اینترنت بالا و پایین کردم، انگار آن گزینه‌های خوش قیمت، دود شده بود رفته بود هوا. توی رقابت صعودی ارزش طلا و ملک، صاحب خانه‌ها از همه عجول‌تر بودند.

چای را کنار می‌گذارم. می‌نویسم: «نقد که چیزی ندارم. چندتایی سکه دارم برای روز مبادا. بیا ببر. به کار من که نیومد. شاید گره از کار تو باز کنه.» و بعد فکر کردم شاید سیب سرنوشت چرخید و چرخید و به وقتش خدا جور دیگری برایم جبران کرد. دم غروبی، حوالی دلبری‌های اردیبهشت، دیوار‌های خانه به چشمم نزدیک‌تر از همیشه می‌آید. خلقم تنگ شده. بلند می‌شوم به بهانه چند خرید جزئی از خانه بزنم بیرون.

به اولین سوپرمارکتی که می‌رسم، چند قلم خوراکی برای دخترک می‌خرم. برای اوقات بهانه گیری. برای روزگاری که بار‌ها تا لحظه خواب می‌گوید حوصله اش سررفته و من چقدر از این تعطیلات زودهنگام بی وقت، کلافه‌ام. جلوتر، یادم می‌آید شیر نداریم. فروشنده سوپرمارکت دوم، برای دادن کیسه نایلون به لکنت افتاده. پاکت شیر را می‌گذارم توی کیسه خرید قبلی. چشم هایش برق می‌زند. تشکر می‌کند. می‌دانم هزینه کیسه نایلون بعد از جنگ سر به آسمان گذاشته. 

هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم صرفه جویی توی مصرف یک کیسه نایلون کوچک، بتواند فروشنده سوپرمارکت دوم را این قدر خوشحال کند. بغضم می‌گیرد. لبخند می‌زنم. به خانه برمی گردم. پله‌های بسیارش را بالا می‌آیم و همین طور که نفس نفس می‌زنم به آسانسور آن خانه‌ای فکر می‌کنم که قرار بود معامله کنیم. 

به راه پله‌هایی که هنوز گچ بود و به آن گونی‌های نخاله ساختمانی که فکر می‌کردم اگر از ورودی لابی برداشته شود، چقدر سرامیک هایش جلوه می‌کند. به مشتری تازه اش فکر می‌کنم که احتمالا برای خرید آن ۱۰۰ متری خوش قواره نوساز، طلاهایش را از ته کمد بیرون کشیده و دارد برای فروش می‌برد بازار. مبارکش باشد. مبارک تمام صاحب خانه ها.

اما شاید آن فروشنده هم حق داشته باشد. مصالح ساخت وساز هم مثل همین نایلون شیر، گران‌تر شده. توی دنیای موازی به آقای مصالح فروش فکر می‌کنم که دارد مصالح را با حاشیه سود کمتری به آقای صاحب خانه می‌فروشد. آقای صاحب خانه هم خانه را به قیمت مناسب تری به من می‌فروشد.

من هم برای خرید خانه یک سکه کمتر می‌فروشم. سکه را می‌دهم به دوستی که می‌خواهد روی پول رهن خانه اش بگذارد. اصلا شاید صاحب خانه اش کمی کمتر از عرف همیشگی اضافه کند و آن سکه هم بماند برای روز مبادایی که شاید هرگز از راه نرسد.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.