صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

ما هستیم، پس وطن هست

  • کد خبر: ۴۱۷۱۰۴
  • ۰۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۱۲
برای خرمشهر که با پایمردی سربازان وطن و مردمان این سرزمین، به بخشی از تاریخ پر افتخار ایران تبدیل شده است.
حامد عسکری
نویسنده حامد عسکری

اردیبهشت این روزها، بوی شرجی غلیظی دارد، شبیه همان روز‌ها که خاک، بوی باروت تازه و ماهی مُرده می‌داد، اما این بار، خرمشهرِ من، خرمشهرِ ۴۰ سال پیش نیست. این بار، سایه غرش پهپاد‌ها و غبار موشک‌هایی که از فرسنگ‌ها دورتر تنِ وطن را نشانه رفته‌اند، روی کارون افتاده است. جنگ تغییر شکل داده، اما اصلِ قصه همان است: «عشق و خاک «کاشی سرخ

پوتین‌ها همان گونه غبار گرفته‌اند که ۴۰ سال پیش، اما این بار، در شهر‌های موشکی و زیر زمین ... من پیرمردی نیستم که خاطره تعریف کند، من پسری هستم که در چشم‌های «شادی»، مرزِ میانِ مرگ و زندگی را تماشا می‌کند. شادی، با آن مو‌های خرمایی مجعد که بوی آمیخته به تنباکو و نانِ تیری و کُلوچه‌های خرماییِ بی بی را می‌دهد.

باد که می‌وزد، پرده توریِ پنجره رو به شط، بالا و پایین می‌رود. صدای شلیک پدافند دوردست، سینه‌ام را می‌لرزاند. شادی، بی آنکه دستش بلرزد، تور صیادی خالوبابا را رفو می‌کند. گفتم: شادی... هان خوفت کرده؟ فردا سوم خرداد است. می‌گویند باز هم می‌زنند. هواپیماها... پهپادها... آسمان اصفهان و تهران که شلوغ بشود، اینجا خط اول است. بیا باروبندیل را ببندیم بزنیم سمت شیراز. سمت کوهستان.

سوزن بزرگ در پوست زمخت تور فرو رفت. نخ ماهی گیری ضخیم، صدایی شبیه به جیغ یک پرنده زخمی داد. نگاهش را از تور بر نداشت. چشمانش، دو میش وحشی خوزستان بودند. رمنده و مغرور. گفت: کجا بریم مهران؟ کارون و ماهی هایش را بگذاریم برای کی؟ که باز مثل وقت‌هایی که من و تو هنوز خاک این زمین نبودیم، غریبه بیاید و روی دیوار‌های گمرک بنویسد: جئنا لنبقی؟

لحنش بوی خاک باران خورده جنوب را می‌داد، همان قدر زلال، همان قدر سنگین. لحنِ غزل بود در سطر سطر یک نوشته مخدوش، اما دست هایش... دست هایش با گره‌های کور، تور را می‌بافتند. گره پشت گره. تعلیق در همین گره‌ها بود. فردا چه می‌شد؟ اگر پنجره با انفجار بعدی فرو می‌ریخت؟

کاشی سبز

خرمشهر برای ما یک جغرافیا نیست، یک میعادگاه است. جایی که پدرم پوتین هایش را جا گذاشت و مادرم با یک کاسه آب و یک قرآنِ جیبی، ۴۰ سال منتظر ماند تا غبارِ جاده بنشیند. حالا من و شادی، ایستاده‌ایم در همان نقطه تاریخ. جنگ امروز، جنگ تانک‌ها در شلمچه نیست، جنگ کورِ آهن‌هایی است که از آسمان می‌بارند تا دل ما را خالی کنند، اما دل ما از کارون بزرگ‌تر است.

بلند شدم. رفتم کنارش نشستم. بوی عرقِ تنش با بوی شرجی و گلاب قاتی شده بود. دستم را گذاشتم روی سرمای گره‌های تور. شادی، تقویم‌ها می‌گویند فردا روز آزادی است. اما وا... که می‌ترسم. این بار دشمن روبه رو نیست، بالاست. نامرئی است. مثلِ بختک روی سرمان سنگینی می‌کند.»

سرش را بالا آورد. سایه مژه‌های بلندش روی گونه‌های آفتاب سوخته اش افتاد. دلم هُری ریخت؛ مثل ریزش سقف یک خانه قدیمی در محله صفا. مهران، تو از آهن پرنده می‌ترسی کُرِ بوام؟ تو پسرِ همان مردی که با دست خالی مقابل تانک ایستاد؟ وطن که فقط این خاک زیر پا نیست؛ وطن همین نخی است که من می‌بافم، همین چایی هل داری است که برایت دم می‌کنم، همین نگاهی است که بینِ من و تو رد و بدل می‌شود. اگر بگذاریم و برویم، غزلِ این خانه می‌میرد. نشر او، تلفیقی از جنون غزل و واقعیت عریان خاک بود. راست می‌گفت. وطن در چشم‌های او بود. شعار نبود، حقیقت محض پوست و گوشت و استخوان بود.

کاشی رابط

ساعت از ۱۲ شب گذشته بود. رادیو با صدای خش خش، اخبار پرواز‌های مشکوک را می‌گفت. شادی خوابیده بود یا خودش را به خواب زده بود. نفس هایش منظم نبود. هربار که زوزه باد در نخلستان می‌پیچید، پلک هایش تکان می‌خورد.

من بیدار بودم. به سقف نگاه می‌کردم. ترکش‌های ۴۰ سال پیش، هنوز روی سیمان سقف یادگاری نوشته بودند. فکر می‌کردم به این ایران عزیز، به این گربه خسته که هر روز از یک طرف چنگش می‌زنند. یک روز از غرب، یک روز از شرق و حالا از آسمان، اما این خاک، انگار نافش را با ماندن بریده‌اند. نمیرد این وطن. ناگهان صدای انفجاری مهیب، شیشه پنجره را لرزاند. صدا دور بود، شاید سمت بندر امام، شاید شلمچه، اما زمین زیر پایمان تکان خورد. شادی نیم خیز شد. جیغ نکشید. گریه نکرد. فقط دست مرا گرفت. انگشتانش دور مچم پیچید؛ محکم، مثل ریشه یک نخل کهن سال در اعماقِ زمین. در آن تاریکی، چشمانش برق می‌زدند.

آمدند مهران؟

صدایش می‌لرزید، اما عقب نشینی نداشت.

دور است شادی جان... دور است. بخواب قشنگم.

اما جفتمان می‌دانستیم که دور نیست. جنگ، پشت در خانه است. جنگ امروز، می‌خواهد عشق را از ما بگیرد. می‌خواهد کاری کند که ما از ماندن بترسیم.

مهران... اگر فردا آفتاب را ندیدیم چی؟

هیس... نفوسِ بد نزن دختر. فردا سوم خرداد است. روز ماست. روز خرمشهر است. فردا با هم می‌رویم لب شط. تو تور می‌اندازی و من برایت از آن شعر‌هایی می‌خوانم که طعم رطب مضافتی می‌دهند. لبخند تلخی زد. در میان آن همه تعلیق و دلهره، دستش را روی سینه‌ام گذاشت. تپش قلبم مثل طبل جنگ می‌کوفت.

تو همیشه قشنگ حرف می‌زنی مهران...، اما منِ دختر شط می‌گویم: تا این کارون جاری است، تا این نخل‌ها سرپا هستند، هیچ آهنی نمی‌تواند ما را آواره کند. ما ریشه در این آب داریم مهران، ریشه مان سفت است.

کاشی اخرایی

صبح که شد، آسمان رنگِ خون و نارنجی به خود گرفته بود. آفتاب سوم خرداد، تنبل و سنگین، از پشت نخل‌ها بالا آمد. پدافند آرام گرفته بود. شهر، هنوز نفس می‌کشید. خرمشهر من، خسته، اما پابرجا، سرمه دست نخورده شب را از چشم هایش پاک می‌کرد. با شادی آمدیم لب شط. بوی باروت کم رنگ شده بود و جای خود را به بوی نمک و پونه وحشی داده بود. شادی تورش را باز کرد. گره‌ها باز شده بودند و آماده صید بودند.

نگاهی به آسمان انداختم؛ آبی مطلق بود، بدون هیچ خط سفیدی از موشک یا پهپاد. نگاهی به شادی کردم که دامن بلندش را جمع کرده بود و پا در آب سرد کارون می‌گذاشت.

این داستان ماست. داستان نسلی که یاد گرفته است در میانه آتش، عاشقی کند. داستان ایرانی که هرقدر تنش را زخمی کنند، باز هم سر پاست. خرمشهر امروز، با همان لبخند شادی آزاد می‌شود؛ لبخندی که می‌گوید:

ما هستیم، پس وطن هست.


توضیح تصویر: «آن پنج نفر» عنوان عکسی است ماندگار از بهرام محمدی فر. این عکس آخرین رزمندگانی را که برای جلوگیری از سقوط خرمشهر از تنها پل باقی مانده میان آبادان و خرمشهر می‌گذرند تا مقابل انبوه دشمنان بعثی بایستند به تصویر می‌کشد. (تصویر با هوش مصنوعی ویرایش و ارتقا یافته است)

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.