نوشتن از حاج قاسم درست عین این است که بخواهم یک مقاله مفصل و پر از ارجاع بنویسم مبنی بر اینکه خورشید گرم است. گلاب معطر است. کوه باشکوه است و آب زلال و دریا عمیق. همینقدر بدیهی، همینقدر سخت و همینقدر هم بیفایده. از آن شبجمعه لعنتی تا همین لحظه که لپتاپ جلویم باز است و دارم برایت چیزکی از همین بدیهیات قلمی میکنم هر بار توی کرمان قدم زدم.
توی پسکوچههایش نفس کشیدم، سر مزارت آمدهام فکر و ذکر و خیالم این است که به این نتیجه برسم تو چه کار کردی و یک نقشه راهی، یک ریلی، یک شاخصی پیدا کنم و بتوانم یک ذره تو شوم به جایی عقلم نرسیده. اینکه یک نوجوان به خاطر بدهی پدرش بلند شود بیاید کرمان و بعد بشود ظرفشور یک هتل، بعد بخواباند توی گوش یک افسر شهربانی و همانجا یک چیزی توی ذهنش جرقه بخورد که دیگر از چیزی نترسیدم، بر اثر چه مکانیزم و فرایندی بوده.
چه در آنزیمهای وجودی تو اتفاق افتاد که از یک کنتورخوان اداره برق تبدیل شوی به یک ژنرال بزرگ و استراتژیست مطرح جهانی که رئیسجمهور بزرگترین شیطان روزگار، آمریکا، شخصا عملیات حذفت را دستور بدهد، دنبال کند و وقت اجرایش هم نظارهگرش باشد.
تو حوزه علمیه نرفتی که استاد اخلاق عملی داشته باشی و یکی باشد بالای سرت که به تو چیزی تکلیف کند و بعد که انجام ندهی بازخواستت کند. دانشگاه هم به معنای آکادمیکش نرفتی که چیزهای مهمی در دنیا بود برای فراگرفتن. تو جانباز که بودی، سی سال خدمتت هم که تمام شده بود، توی رابر هم زمین داشتی.
میتوانستی با بخشداری، فرمانداری، شهرداری، یک تلفن بزنی چندهکتار زمین را بیرانت و بیرابطه و طبق روال عادی اداریاش بخری، وام بگیری، یک مزرعه گلابگیری یا پرورش شترمرغ یا هندوانه و گردو راه بیندازی و بغلش هم یک ویلا و یک استخر و چندتایی گاو و گوسفند و مرغ و خروس و یکی دو رأس هم اسب و نوههایت از کولت بروند بالا و حلال و طیب و طاهر از بقیه عمرت در کوهستان و هوای پاک لذت ببری و محصولات دامی یا کشاورزی باکیفیت بالا تولید کنی و هر سال هم تلویزیون از تو به عنوان تولیدکننده نمونه یاد کند و از رئیسجمهور مدال و لوح تقدیر و سکه بگیری و از مسؤلان تشکر کنی که امسال هم انتخابت کردند.
چه معنی داشت خب؟ مگر میشود تو سرباز مملکت باشی و هشت سال بجنگی و هی بجنگی و چهل سال غبار میدان جنگ روی پوتینهایت باشد و هشت ساعت پشت سر هم یکتکه و متصل توی یک جای امن و گرم و نرم نخوابیده باشی؟
خب اصلا قبول. تو یک ژنرال با مختصات نظامی باش. با همان اخموتخم. با همان صلابت و اقتدار و تلخگوشتی. مارکز خواندن و حافظ خواندن و غزل از بر کردنت را کجای دلم بگذارم؟ مرد حسابی مگر کار و زندگی نداشتی که حواست به علوفه آهوهای پشت مقر فرماندهی باشد! حواست به تاریخ تولد بچههای شهیدهای مدافع حرم باشد، حواست به شغل و ازدواج و جراحی بچههای جنگ ایران و عراق باشد و سیل هم که بیاید بلند شوی بروی توی خوزستان و بگویی اینجا حرم است.
اصلا اینها هم قبول باشد. در جمع همه اینها خب چرا به خودت نمیرسیدی. تو برای رسیدن به همه اینها و بر آمدن از پس اینهمه کار به یک ماشین خوب، به یک هلیکوپتر اختصاصی، به یک هتل همیشه حاضر در گوشهگوشه منطقه نیاز داشتی. ایستادن توی صف کارت پرواز فرودگاه به مقصد کرمان و سوارشدن توی اتوبوس تا پای پرواز؟
خوابیدن توی راهپله با یک پتو و کفش زیر سر؟ خوردن یک مشت نخودچی کشمش یا یک قرص کلمپه به عنوان ناهار و رفتن تا شب؟ سوار سمند شدن و خودت رانندگی کردن از خانه تا محل کار؟ شورش را درآوردید آقای سلیمانی. نیست چشمی کز تو پر آشوب نیست/ اینقدر هم خوب بودن خوب نیست. نمیگویید بقیه میبینند، بلد نیستند، روحیهشان نیست، برایشان افت کلاس دارد اذیت میشوند؟
تو را دیدیم و نشناختیم. درست عین کوهی که تا پیشانیات را به آن چسباندی نمیفهمی اندازه مهر نماز است یا پیشانی به اورست چسباندهای. هرچه میگذرد و از تو دورتر میشویم عظمتت بیشتر نمایان میشود. تو را نشناختند همین بود که خیلی از مسؤلان و صاحب امضاها و قدرتها تو را بر نمیتابیدند و یک روز یکیشان مروج خشونت صدایت کرد و یکی میدان مزاحم دیپلماسی از تو یاد کرد و یکی دیگر به تو گفت ابوموسی اشعری، چون بصیرت نداری و از سیاست چیزی نمیدانی. بگذریم.
همین بود که وقتی پیکر پرپر شدهات را قرار شد بیاورند، به گواه یکی از خودشان قرار شد مراسم تشییعت در تهران فقط از دانشگاه باشد تا میدان انقلاب. فکر میکردند رویارویی با پیکر تو رویارویی با خودشان است. توی ذهنشان گفتند کسی نمیآید، مردم از او دلخورند، میرود پولهایشان را در سوریه و لبنان و عراق خرج میکند و ایران را فقیر نگه داشته و روح بلندت کاری کرد کارستان.
اهواز و قم و مشهد و تهران و کرمان که هیچ، آن پیکر پاره پاره در همه ایران هم که میچرخید استقبال همین بود.
ببخش، دل پردردی داشتم و رودهدرازی کردم. عکست دارد به کلماتم لبخند میزند. اینقدر غر را از همشهریات بپذیر. راستی به آقای حاجیزاده و رشید و باقری و طهرانچی و عباسی و بقیه شهدای این دوازدهروز عجیب هم سلام برسان. گر دردسری میدهمت از سر دردی ست.