آدم وقتی زانوی غم به بغل میگیرد، دست هایش را دور زانو هایش حلقه میکند. وقتی میترسد، دست هایش را روی چشم هایش میگذارد. وقتی حیران است، دست هایش را آویزان نگه میدارد. وقتی منتظر است با انگشت هایش بازی میکند. آدم فقط وقتی احساس پیروزی و غرور و شعف دارد، دست هایش را مشت میکند و به آسمان میکوبد.
من، آخرین باری که دست هایم را از سر قدرت و سرخوشی مشت کردم و به آسمان کوبیدم، خاطرم نیست. اصلا، توی این چند ماه اخیر، انگار حافظهام به روزهای پیش از آن قد نمیدهد. از اسفند تا امروز، انگار تماممان دست هایمان مثل یک وصله ناجور به تنمان آویزان است و شاید باید کسی پیدا شود، چانه مان را بالا بگیرد، دستی به شانه مان بگذارد و باز هم به ما یادآوری کند تنها نیستیم.
کسی باید برگردد و توی ترسناکترین و بلاتکلیفترین روزهای عمرمان دوباره یادمان بیندازد ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم. باید حرفهای خوب بزند. دلمان را گرم کند. مثل باباها که قوت دل بچهها میشوند و اگر بگویند تو میتوانی، تا ته قله قاف را میدوند. وقتش رسیده از زمین بلند شویم. به خودمان بیاییم. این دستهای سرد غمگین را دوباره مشت کنیم. بالا ببریم و به روزهای روشن پیش رو فکر کنیم. این عکس برای روزهای جنگ است. دهه ۶۰. سالهای مقاومت و تاب آوری و اتحاد.
رهبر شهید در قامت یک نظامی، همان دستی را مشت کرده و به آسمان برده که در سالهای پیش از انقلاب اسلامی هم توی خیابانهای مشهد در تظاهرات مردمی بالا میبرد. همان دستی که بارها زیر شکنجههای سخت مأموران ساواک، مشت میشد تا فریاد نکشد.
دستی که توی سنگرهای خط مقدم، نقشههای عملیات را روی کاغذ پیاده میکرد و پس از پیروزی انقلاب هم توی محراب نماز جمعه، اسلحه را نگه میداشت. دستی که توی تمام صفحات زندگی آقای شهید، نماد ایستادگی و مقاومت بود.
حالا، در روزهایی که غم تا بیخ گلویمان رسیده، باید گرد و غبار ماتم را از تنمان بتکانیم. دستی به زانو بگیریم. برخیزیم و به احترام مردی که تمام عمر، اقتدار و عزت را در بازههای تاریخی مختلف به ما یاد داد، سر خود را بالا بگیریم. مشت هایمان را گره کنیم و کمی شبیه به اراده و بصیرت او از این پیچ تاریخی دشوار بگذریم.