صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

پخش زنده

صفحات داخلی

عمو نذرت قبول! امام رضا (ع) طلبید

  • کد خبر: ۴۴۴۱۵۲
  • ۱۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۳:۲۸
عمومراد بعد شفا گرفتن شاهزنان  خانم از امام رضا (ع)، از ۴۵ سال پیش نماینده ساکنان کوچه چنار شده بود برای رفتن به مشهد و اهالی به دست و نفس و نیتش باور داشتند.
شبنم کرمی
نویسنده شبنم کرمی

عمومراد بعد شفا گرفتن شاهزنان  خانم از امام رضا (ع)، از ۴۵ سال پیش نماینده ساکنان کوچه چنار شده بود برای رفتن به مشهد و اهالی به دست و نفس و نیتش باور داشتند. کوچه چنار بعد از شهادت حسین، پسر آقای کلهر، به کوچه شهید کلهر معروف شد.

عمومراد از نوجوانی عضو فعال و یکی از علم گردان‌های هیئت انصارالحسین (ع) مسجد پیره سَوَند شهرستان سنقرکلیایی استان کرمانشاه بود.

هیئت هر سال دهه آخر صفر راهی مشهد می‌شد تا در عزای شهادت امام مهربانی عرض ارادت کند. عمومراد هم چند روز مانده به حرکت کاروان راه می‌افتاد از اول تا آخر کوچه و از همه همسایه‌ها نامه‌ها و پیغام‌ها و التماس دعاهایشان را جمع می‌کرد تا به دست حضرت رضا (ع) برساند و پشت پنجره فولاد از آقا، حاجت روایی اهل محل را طلب کند. تفاوت عمومراد با بقیه اهالی هیئت این بود که در این سفر، وقتی به قدمگاه نیشابور می‌رسیدند از گروه جدا می‌شد و تا حرم پیاده می‌رفت.

سال ۱۳۶۵ در اوج سال‌های دفاع مقدس و بمباران شهرها، هیئت انصارالحسین (ع) کم کم آماده می‌شد تا راهی سفر مشهد شود. عمومراد آن روز در خانه ما آمد تا از مادرم نامه خواسته‌ای را که از امام رضا (ع) داشت بگیرد.

بابا جبهه بود و مادرم سخت دلتنگ پدر. دلواپسی هایش را در پس نماز‌های طولانی و تسبیح گرداندن‌های سر سجاده اش می‌شد فهمید. مامان از پیش، خواسته اش را از امام رضا (ع) بر تکه کاغذی تا شده نوشته و آماده کرده بود تا به دست عمومراد بدهد.

عمومراد با مهری پدرانه به مادرم دلگرمی داد و مطمئنش کرد که به امید خدا از پیش امام رضا (ع) دست خالی برنمی گردد.

آن شب هم مانند شب‌های دیگر بمب و موشک‌های ارتش بعثی پشت سر هم، شهرهایمان را هدف گرفته بود و صدای ضدهوایی‌ها به گوش می‌رسید. در این موقعیت، هر خانواده‌ای که به پناهگاه دسترسی نداشت به زیرزمین خانه اش می‌رفت. عمومراد هم راهی زیرزمین می‌شود، اما به علت قطع شدن برق و تاریکی، یکی از پله‌ها را نمی‌بیند و به زمین می‌افتد و استخوان پایش از چند جا می‌شکند.

این نه تنها برای عمومراد که برای کل ساکنان کوچه شهید کلهر یک اتفاق ناگوار و دل شکستگی دردناک بود. انگار امسال امام رضا (ع) اهالی این کوچه را ندیده باشد، اما از طرفی از لطف و محبت این خاندان که نمی‌توان ناامید بود.

از سوی دیگر عمو هم که از چند دهه پیش پیاده روی تا حرم و نامه رسانی سالانه اش به مضجع شریف امام مهربانی بی وقفه انجام شده بود حالا با دلی غمگین و شکسته، دست به دامان امام هشتم شد تا به کرم و رأفتش، راهی پیش پای او بگذارد، حداقل دل خواسته‌های اهالی را به دست حضرت برساند تا مبادا دلی ناامید شود.

مردم به او اعتماد کرده بودند. نمی‌توانست بی خیال باشد. هرچند زن و فرزندانش به او می‌گفتند عذر تو پذیرفته است و نه خدا و نه امام رضا (ع) توقعی دارند و از همین جا هم امام رضا (ع) صدای اهالی را می‌شنود و مصلحت باشد پاسخ می‌دهد، اما دل عمومراد رضا نمی‌داد.

آن قدر که نذر کرد اگر امام راهی پیش پایش بگذارد تا غلامی اش را بکند و راهی حرمش شود سه گوسفند به نیت اهالی کوچه به مهمان سرای حضرت تقدیم کند.

دو روز بیشتر به حرکت هیئت به سمت مشهد نمانده بود، اعضای کاروان از اینکه امسال بدون عمو راهی شوند و روبه روی حرم امام رضا (ع) بی حضور علم گردانشان سینه و زنجیر بزنند دلتنگ و دلخور بودند.

اهالی کوچه کلهر تقریبا همه شان نذر کرده بودند معجزه‌ای رخ دهد و عمومراد هرطور شده بتواند با هیئت همراه شود. آن روز‌ها مثل حالا ویلچر این قدر دست یافتنی نبود و طبیعتا جانبازان برای دریافت آن اول صف بودند.

فردا صبح زود کاروان راه می‌افتاد، عمو روی صندلی ارج فلزی گوشه حیاط مسجد نشسته بود و غم زده در حالی که چانه اش را به عصایش تکیه داده بود تکاپوی هیئتی‌ها را تماشا می‌کرد و هرازگاهی آهی عمیق می‌کشید، اما ته دلش به لطف خدا و امام رضا (ع) امیدوار بود.

خورشید پاییز کم کم رنگ می‌باخت و سوز گزنده‌ای نشستن را برای عمو سخت می‌کرد. از جا برخاست و دستی برای دوستانش تکان داد و لنگ لنگان با آرزوی قبولی عزاداری و زیارت برای آن‌ها از مسجد خارج شد.

ساعتی بعد عمومراد در خانه مشغول نماز بود که صدای زنگ در بلند شد. صدای حاجی بنی عامریان یکی از اعضای هیئت از دور به گوش می‌رسید که با پسر عمومراد مشغول گفت‌و‌گو بود. عمو سلام نمازش را که داد بیرون را نگاه کرد تا ببیند چه خبر است که حاجی و پسرش با هم وارد هال شدند. چشم‌های حاجی می‌درخشید، جلو آمد و عمو را در آغوش کشید و گفت: «عمو نذرت قبول! امام رضا (ع) طلبید. غریبه‌ای یک ویلچر نو وقف مسجد کرده و حاج حجت روضه خوان هم گفته خودش از قدمگاه تا حرم همراهت پیاده می‌آید.»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.