صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

دل تنگ آن سحر‌های دور

  • کد خبر: ۳۹۳۸۹۰
  • ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۶:۲۳
توی این روزمرگی‌ها و دوندگی ها، این سی روز زیبا، حواس آدم را از تمام دل شوره‌ها پرت می‌کند. اصلا از همان «اللهم انی اسئلک...» دعای سحر، انگار یک نفر دست آدم را می‌گیرد چند پله از جایی که هست می‌کشاند بالاتر.

گوشت کیلویی یک میلیون و پانصد، ششصد هزار تومان را با عزت و احترام می‌شویم و می‌نشینم تا بسته بندی کنم. یک روز به آغاز ماه مبارک مانده. چهارزانو می‌نشینم. درست عین مادرم، وقتی می‌خواست وعده‌های سحری ماه رمضان را بسته بندی کند. وعده‌های سحریِ آن روزها، سنگین‌تر از باقی اوقات سال بود. اصلا منوی غذا‌ها عوض می‌شد. مامان آن قدر از یک جایی به بعد، گوشت به خوردمان می‌داد که ده شب آخر را دلمان می‌خواست اصلا سحر بیدار نشویم.

حالا نشسته‌ام دارم ظرف گوشت‌های شسته شده را ورانداز می‌کنم. توی نگاهم ذوق غریبی می‌دود. دلم لک زده برای پیچیدن بوی غذا حوالی ساعت ۸ و ۹ شب توی خانه؛ وقتی تازه سفره افطار جمع می‌شد. هرجور حساب کتاب می‌کنم، می‌بینم آن قدر‌ها جای مانور دادن ندارم. باید به همان وعده‌های همیشگی اکتفا کنم. این دست و دلبازی‌ها برای گوشت کیلویی ۵۰ هزارتومان بود. 

وعده‌ها را مرتب می‌چینم توی فریزر. ظرف‌های باقی مانده را می‌شویم و فکر می‌کنم به ته مانده ذخیره خرماهایمان. به آن یک قالب پنیر که نشسته ته یخچال. به ظرف سرخالی گردو‌ها و شیشه نشاسته‌ها که قرار است بار‌ها تا آخر ماه با آن ماقوت درست کنم. یک شوق نمکینی ریخته توی دلم که وسط این هجمه عظیم اضطراب و بلاتکلیفی، اندازه یک لیوان دمنوش گل گاوزبان آرامم می‌کند.

دخترک چیز‌هایی از ماه رمضان توی پیش دبستانی شنیده. پای حرف‌های مادرم به وجد آمده و حالا می‌خواهد عین تمام بچه‌هایی که توی این سن و سال دست و پا می‌زنند تا شکل آدم بزرگ‌ها شوند، اصرار می‌کند روزه‌های کله گنجشکی اش را بگیرد. توی نگاه ملتمسش، خودِ شش هفت ساله‌ام را می‌بینم که با بغض، دامن مادر را سفت چسبیده بود و تمنا می‌کرد همان یک وعده غذای ظهر را هم نخورد.

یک نبرد درونی با نفس کودکی بود که اگر مچش را می‌خواباندم، دیگر خدا را هم بنده نبودم از شدت غرور و تفاخر. لبخند می‌زنم. مطمئنش می‌کنم تا هر زمان بخواهد می‌تواند سحر‌ها با ما بیدار شود. دل توی دلش نیست. درست مثل خودم.

توی این روزمرگی‌ها و دوندگی ها، این سی روز زیبا، حواس آدم را از تمام دل شوره‌ها پرت می‌کند. اصلا از همان «اللهم انی اسئلک...» دعای سحر، انگار یک نفر دست آدم را می‌گیرد چند پله از جایی که هست می‌کشاند بالاتر. هوا سبک‌تر می‌شود و آسمان آبی تر. دل مشغولی برای سفره‌های افطاری، جایی برای فکر و خیال‌های ترسناک و تصور آینده مبهم باقی نمی‌گذارد.

بوی نان تازه دم افطار و کاسه‌های زعفرانی ماقوت و عطر جعفری تازه توی سوپ داغ کنار سفره، شبیه به یک میان برنامه فرح بخش وسط یک سینمایی پرتنش است. می‌نشینم و به روز‌های مانده فکر می‌کنم. مثل کسی که میهمان مهمی در راه دارد.

آن یک جلد قرآن خیس شده را از بالای کتابخانه برمی دارم. حساب این جلد قرآن با باقی قرآن‌های خانه فرق می‌کند. خودش را وقتی نوزده بیست ساله بودم، در انتهای روز سوم اعتکاف مسجد گوهرشاد هدیه گرفتم و آن کاغذ‌های خیس خورده نامرتب، یادگار باران عجیب و غریب چند سال پیش بود که همه، زیر آسمان ابری حرم امام رضا (ع)، وقت قرآن سرگرفتن، خیس از رحمت خدا شدیم و شبیه به آدم‌هایی که غسل توبه کرده باشند، به خانه برگشتیم.

هنوز که هنوز است، ختم قرآن ماه رمضانم را با همین قرآن سر می‌گیرم. این عادت ختم قرآن هم یادگار بابا شد. قانون خانه ما بود. هرسال خواهش می‌کرد یک دور را تمام کنیم. هرشب می‌پرسید جزء چندمیم. هربار هم وعده می‌داد ماه که تمام شد، یک هدیه نفیس پیش من دارید و هیچ وقت هم هیچ هدیه‌ای درکار نبود. اما عادتش با ما ماند.

همان طور که عطر سحری‌های مامان هنوز توی سر ماست. این ذوق ملاقات با ماه خوب خدا هم ثمره پدرمادرهاست. نسلی که عطر برنج سفره‌های سحری شان، توی همان سال‌های رونق و فراوانی ماند و صدای قرآن خواندن پدر‌ها در بین الطلوعین پس از نماز صبح، متوقف شد. حالا ماییم و مشتی خاطره که داریم دست و پا می‌زنیم کاش بشود ذره‌ای شبیه به آن سال‌ها را زندگی کنیم. ما و نسل بچه‌هایی که دارند به دقت نگاهمان می‌کنند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.