صفحه نخست

سیاست

اقتصاد

جامعه

فرهنگ‌وهنر

ورزش

علم و فناوری

دین و فرهنگ رضوی

مشهد

چندرسانه‌ای

شهربانو

افغانستان

عکس

کودک

صفحات داخلی

بهار راهش را پیدا می‌کند

  • کد خبر: ۴۰۰۹۴۷
  • ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۳:۰۷
بهار نه کاری به اخبار دارد و نه نگاهی به خانه دست نخورده من می‌اندازد. از روی تلِ خانه‌های آوار شده رد می‌شود و خودش را  می‌رساند تا باغچه کوچک آقای همسایه.

اسپری شیشه پاک‌کن و قوطی پودر شوینده، دست نخورده افتاده گوشه کابینت. حتی بازار سرکه و جوش‌شیرین آخر سال هم بی‌رونق است. غبار روی پرده‌ها را‌ می‌بینم و رغبت نمی‌کنم بروم سر وقت چهارپایه و یکی‌یکی گیره‌ها را جدا کنم و پایین بیاورم و بشویم. از خودم خجالت می‌کشم. از پنجره‌هایی که برق نمی‌زند و خانه‌ای که بوی وایتکس نمی‌دهد و قالیچه‌ای که از لبه دیوار آویزان نیست و دلی که چند قدم مانده به آمدن بهار، این همه غمگین است. دارم خودم را به جایگاه محاکمه می‌کشانم که باز صدای مبهمی از دور می‌کشاندم پشت پنجره.

از توهم صدای انفجار، مثل آدم‌های خواب‌نما، روزی چند بار می‌روم سمت پنجره. بازش می‌کنم. خبری نیست. چشمم می‌افتد به باغچه کوچک آقای همسایه. درخت آلبالو و گیلاسش شکوفه داده. سفید و جوان و نورسیده. باورم نمی‌شود. این اولین مواجهه اسفند من با نشانه‌های زیبای بهار است. بغضی از سر شوق می‌نشیند توی گلویم. می‌آیم پنجره را ببندم که صدای لخ لخ آقای همسایه متوقفم می‌کند.

آرام آرام خودش را با پشت خمیده می‌کشاند سمت باغچه. یک جعبه بنفشه زرد و قرمز با خودش آورده. جوری با آرامش می‌نشیند کنار خاک‌ها که انگار تا ابد برای کاشتن این چند بوته کوچک فرصت دارد. آهسته آهسته با بیلچه سال‌خورده کوچکش خاک‌ها را کنار می‌زند. بنفشه‌ها را با سلام و صلوات از توی جعبه برمی‌دارد و‌ می‌نشاند توی خاک.

توی قاب زیبای حیاط آقای همسایه هیچ ردی از شلوغی‌های خاورمیانه نیست. انگار او دارد در دهکده‌ای سرسبز حوالی یکی از شهر‌های کوهستانی اروپا زندگی می‌کند. می‌شود ساعت‌ها به طمأنینه توی رفتارش نگاه کرد و تمام اضطراب‌های نشخوارکرده را از یاد برد.

او حالا فقط به آمدن بهار فکر می‌کند. به شکوفه‌هایی که گیلاس می‌شود و بنفشه‌هایی که تا نیمه‌های فروردین برایش غنچه باز‌ می‌کنند. پنجره خاک گرفته‌ام را‌ می‌بندم. برمی‌گردم توی خانه‌ای که در محاصره اخبار دلهره‌آور، فرسنگ‌ها با آمدن بهار فاصله دارد. بی‌اختیار می‌روم سروقت کابینت شوینده‌ها. شیشه پاک‌کن را برمی‌دارم و‌ می‌افتم به جان شیشه‌ها. دلم می‌خواهد باقی بهار را از پشت شیشه‌های شفاف به باغچه سرحال آقای همسایه نگاه کنم.

به جان گرفتن بنفشه‌ها و باران شکوفه‌ها روی خاک. هواشناسی می‌گوید تا آخرین دقایق مانده به پایان سال، باران می‌بارد. شیشه‌ها دوباره لک می‌افتد. اهمیتی ندارد. خیلی چیز‌ها پایدار نیست. نه تمیزی شیشه‌های امروز نه باراش باران فردا و نه این حجم دلهره و اندوه و بلاتکلیفی. طبیعت راه خودش را‌ می‌رود. بهار توی تنگه هیچ اقیانوسی گیر نمی‌کند. از مرز‌ها می‌گذرد. از شهر‌ها عبور می‌کند و دامن پرچینش را روی خاک‌ها می‌کشاند.

نه کاری به اخبار دارد و نه نگاهی به خانه دست نخورده من می‌اندازد. از روی تلِ خانه‌های آوار شده رد می‌شود و خودش را‌ می‌رساند تا باغچه کوچک آقای همسایه. حالا فقط باید نشست و آمدن شکوهمندش را تماشا کرد. خوب می‌دانم، زور بهار ما حتما از تمام رسانه‌های قدرقدرت دنیا بیشتر است.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.