نگهداری و مراقبت از بیمارِ روی تخت بیمارستان، مثل نگه داشتنِ آب توی سینی، نازک و نگران کننده و حساس است. کافی است یک شبی را بالای سر مریضتان توی بیمارستان سر کرده باشید. گامهای کوتاه نیمه شب، حکم چکش به دیگ بزرگ مسی دارد و پچ پچههای ایستگاه پرستاری، مثل کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه، روان بیمار را خدشه دار میکند. یکی دارد درد میکشد. آن یکی تازه به هوش آمده.
عوارض داروها، آستانه تحملشان را پایین آورده. همراهیها از شدت ضعف و خستگی و بی خوابی، روی پا بند نیستند. آن تابلوی بوق زدن ممنوع که جلوی در بیمارستان هاست، جزو معدود تابلوهای راهنمایی ورانندگی است که آدمها از هر طیفِ قانون مدار و قانون گریز، مراعاتش را میکنند. حریم بیمارستان، جای فریادزدن نیست.
هیچ بچهای را توی راهروهای بیمارستان راه نمیدهند. بچهها درک درستی از حساسیت فضای بیمارستان ندارند. این همه را گفتم که بگویم رعایت حال بیمار جماعت در همه جای دنیا، تعریف مشخصی دارد. سکوت و مراعات و احترام به محدوده بیمارستان یک زبان بین المللی است.
حالا اینکه وسط یک جنگ تمام عیار، یک سمتِ همواره متجاوزِ گستاخ، دهانه شلیک ادوات جنگی اش را بگیرد طرف ساختمانی که پیرِ بیمار دارد، زن تازه زا دارد، نوزاد نارسِ توی دستگاه دارد و هزار و یک دردِ ناگفتنی، تکلیف داستان را با تماشاگران بلاتکلیف ماجرا روشن میکند. هر چند روز یک بار خبر میرسد موشکی آمده نشسته وسط سینی آب. حوالی ساختمانهایی که آدم هایش همگی محتاج مراقبتاند.
شیشهها فروریخته. شیشههایی که گاهی، شانه همراهیهای خسته بوده و گاهی واسطه تماشای آفتاب برای بیمارانی که روزهاست آن طرف پنجره را ندیدهاند.
از پنجره ها، قابهای شکستهای مانده که آخرین قطرههای زمستان را میکشانند روی تختهای خاک آلود. خبر میرسد کادر درمان، مقابل بقایای بیمارستان تجمع کردهاند.
این بار نه برای اعتراض به حقوق نازلشان. آمدهاند برای محکومیت جنایتی که لکههای خونِ روی ملحفههای سفیدش توی لاندری هیچ بیمارستانی پاک نمیشود.