سفر به مشهد هیچ وقت برایش تکراری نبود. با اینکه این جاده را بارها و بارها با همین اتوبوس آمده و برگشته بود و تمامش را مثل کف دستش بلد بود، اما این سفر، هربار برایش حسی از تازگی داشت. هردفعه که برای مشهد مسافر داشت نائب الزیاره کلی از رفقا و آشنایان و خانواده بود.
–اکبر آقا التماس دعا، رفتی حرم بگو آقا ما رو هم بطلبه، یادت نره ها!
چه مسافرانی را که در این مسیر در اتوبوسش ندیده بود. از آن پیرمرد روستایی یادش آمد که از ابتدای سوار شدنش اشک میریخت و صلوات میفرستاد و هربار که اتوبوس میایستاد، در جایش نیم خیز میشد و با صدای بلند میپرسید: رسیدیم حرم؟ -نه پدرجان، هنوز تا مشهد خیلی راهه! و پیرمرد باز مینشست و صلوات میفرستاد و دوباره اشک هایش جاری میشد. یا آن خانواده پنج شش نفرهای که روی صندلیهای پشت سرش نشسته بودند و مدام میوه و آجیل و چایی تعارفش میکردند.
– بفرمایید آقای راننده، بفرمایید! شما راننده اتوبوس زائرای امام رضایید، خوش به سعادتتون.
یا از آن زوج جــوان و خجــالتــیای یــادش آمــد که با خانواده هایشان راهی مشهد شده بودند تا مراسم عقدشان را در حرم مطهر انجام دهند. هر کدام از مسافرانش حاجتی در دل داشتند و چشم انتظار رسیدن به بارگاه امام مهربان بودند. صدای کمک راننده در فضای سالن ترمینال پیچید:
-مسافرای مشهد جا نمونن، بدو بابا که رفتیم.
صدای بوق اتوبوس بلند شد. مسافرانی که بیرون بودند سلانه سلانه یکی یکی از راه رسیدند و سوار شدند.
– خدا قوت آقای راننده.
اکبر آقا از توی آینه به یکی دو تا از صندلیهای داخل اتوبوس که خالی مانده بود نگاه کرد. لا اله الا اللهی گفت و دنده عقب گرفت. اتوبوس را از پارکینگ بیرون آورد. فرمان را به سمت راست پیچاند و رو به جاده ایستاد. پدال گاز را چند بار زیر پایش فشار داد. دوباره صدای بوق اتوبوس بلند شد.
– هرکی بیرون مونده صداش بزنین، رفتیما! مشهد جا نمونیا!
مردی جوان درحالی که دست همسرش را گرفته بود دوان دوان به سمت اتوبوس دوید. سفر اولشان بود. وقتی که سوار اتوبوس میشدند عباس آقا نگاهشان کرد و سری تکان داد. – کجایی شادوماد؟
مسیر برایش آشناتر از راهِ خانه بود. پیچ و خم این جاده را خوب میشناخت.
وقتی اتوبوس در ترمینال اتوبوس رانی مشهد توقف کرد، صدای صلوات مسافران بلند شد.
«اللهم صل علی محمد و آل محمد»
عباس آقا از اتوبوس پیاده شد و نفس عمیقی کشید. کتش را تنش کرد و سوئیچ را به شاگردش داد.
– یه دستی به سر و روی ماشین بکش، من زود برمی گردم.
مسافرانی که به سمت خروجی در ترمینال میرفتند اکبر آقا را دیدند که رو به سمت حرم آقا امام رضا (ع) ایستاده است. دست بر سینه گذاشته و زیر لب حرف هایش را زمزمه میکند.
از بلندگوی ترمینال صدای دل نشین استاد محمدعلی کریمخانی به گوش میرسید: - آمدهام... آمدمای شاه، پناهم بده...
عکس: سلیمان گلی