بعد از نماز صبح، چند دقیقه روی سجاده اش مینشست. دانههای سیاه و درشت تسبیح را بین انگشتانش میچرخاند و نگاهش خیره میماند به پنجره.
- آقاجان قِبول بِشه، هنوز تا هوا روشن نِرفته یک کم دِگِه بُخوابن.
فاطمه بود، تنها دخترش، مثل همیشه با آن صدای نرم و نگران، ایستاده بود پشتِ درِ اتاق.
- خواب به چِشمُم نِمیه دخترجان، ولی چَشم. دراز مِکِشُم.
چشمانش را که میبست دوباره تصویرهای قدیمی و آشنا، زیرِ پلک هایش جان میگرفت. همیشه همان کوچه بود، همیشه درِ چوبی باز بود و راضیه خانم همسر خدابیامرزش با چادر نمازِ گل دار، جلوتر میرفت. کوچه مثل همیشه خلوت بود. خواب نبود، اما دلش نمیآمد چشمانش را باز کند. صدای خودش را میشنید که زمزمه میکرد:
- راضیه جان، باز دِرن نقاره مِزِنَن. مُشنُفی؟
راضیه خانم عاشق صدای نقاره حرم بود. تا این صدا بلند میشد، قطرههای درشت اشک، از گوشه چشمانِ سیاهِ راضیه خانم میجوشید و زیر لب میگفت: الهی به حق پنجتن همه حاجتمندا حاجت روا بشن. بعد، چادرنمازِ گل دار، در پیچ کوچه گم میشد. درست مثل کبوتر سپیدی که دل از دانههای روی زمین میکند و به شوق آسمان بال میگشاید و پرواز میکند.
چشم هایش را به هم فشار میداد و میدوید تا شاید دوباره چادر سپیدِ راضیه خانمش را ببیند.
صدایش میکرد:
- راضیه جان، راضیه خانم، کجا رفتی؟
صدای نقاره همچنان از دورها به گوش میرسید. قطرهای اشک از گوشه چشمش سر میخورد و لابه لای محاسن بلند و جوگندمی اش گم میشد.
- آقاجان! بیدارِن شما؟ باز دِرن خواب میبینن؟ آقاجان؟ یک لیوان آب بیارم براتان؟
چشم هایش را باز میکرد و فاطمه را که باز نگران در چارچوب در ایستاده بود، تماشا میکرد.
فاطمه، حاجتِ او و راضیه خانم بود. دختری که برای آمدنش، جلوی پنجره فولاد ایستاده و اشک ریخته بودند. نذر کرده بودند و دلشان را به پنجره فولاد گره زده بودند. حالا همان دختر در چارچوب نگاهش ایستاده بود و یاد و خاطره راضیه خانم را برایش زنده میکرد.
- بیدارم دخترُم، خواب به چشمُم نِمِره. خودت برهِ چی نِمِخوابی باباجان؟
صدای نقاره زنی از حرم به گوش میرسد و دل مرد را میلرزاند. دل تنگی که وقت نمیشناسد. د ل تنگی همیشه یک مهمان ناخوانده است. سرک میکشد و اشک میدزدد. آفتاب رسیده و نرسیده، فاطمه چادرِ سپید گل دار مادرش را به سر میکند. روز چهارشنبه است، وقت زیارت است. با خودش فکر میکند شاید به خاطر همین بوده که بعد از نماز صبح، خواب به چشمانشان نمیرفت.
حالا که راضیه خانم نیست، دلش به بودن فاطمه گرم است، همان راهی را با او میروند که با راضیه خانم میرفت. از همان کوچهای میگذرند که هر وقت راضیه خانم به ورودی اش میرسید به کاشیِ آبیِ بالای چارچوبش نگاه میکرد و میگفت: بسم الله الرحمن الرحیم، السلام علیک یا امام رضا ... حالا فاطمه به همان کاشی نگاه میکند، حالا فاطمه با همان چادر سپید گل دار، با همان شوق و اشتیاق، جلوتر قدم برمی دارد.
حالا دل تنگی با دیدن گلدستههای حرم، در انتهای همین کوچه، به حالی خوب مبدل میشود.
عکس: سپیده گندمی