عشقِ هیجان و تجربه

  • کد خبر: ۱۱۲۵
  • ۱۰ تير ۱۳۹۸ - ۰۸:۱۷
عشقِ هیجان و تجربه
جوان محله چهنو با آتش‌نشانی و هلال احمر زندگی می‌کند

نیکو عقیده  - عاشق تجربه‌کردن است. این را می‌توان از برق چشم‌ها و ذوق صدایش وقتی از این شاخه به آن شاخه پریدن‌هایش را تعریف می‌کند، فهمید. در دبیرستان رشته تجربی را انتخاب می‌کند اما بعد از آن می‌رود سمت هنر قالی‌بافی. سال‌ها به تدریس هنر می‌پردازد. پس از مدتی، بخش انسان‌دوستانه وجودش او را به سمت هلال احمر و کار داوطلبانه می‌کشاند. اما بعد از آن با خودش فکر می‌کند که هیچ کاری به‌جز آتش‌نشانی حس هیجانش را ارضا نمی‌کند.
مهمان این هفته ما زهره کرمی، هم‌محله‌ای چهنو است. یک جوان عاشق هیجان و تجربه که راه‌رفتن روی یک خط صاف را دوست ندارد.


تصور خلاق
می‌گوید می‌تواند ساعت‌ها پای دار قالی بنشیند، رج بزند، ببافد و لذت ببرد. بعد از اینکه حسابی در این‌کار حرفه‌ای می‌شود تدریس را شروع می‌کند. حالا 6سال سابقه تدریس هم دارد. اما هنر قالی‌بافی او ویژگی مورد بحث ما نیست. 4سال سابقه کار داوطلبانه در هلال احمر ما را پای صحبت‌های او کشانده است. علاقه‌ای که باعث می‌شود همه‌چیز را رها کند و فقط به خدمت‌رسانی بپردازد. می‌گوید:« اگر دوست داری به نقطه‌ای برسی اول خودت را در آن موقعیت تصور کن. این شعار من است. من همیشه خودم را در لباس هلال احمر و مشغول خدمت‌رسانی تصور می‌کردم.» او دوره‌های هلال احمر را می‌گذراند و حالا یکی از نیروهای فعال است. می‌گوید همین که بتواند گرهی از کار کسی باز کند برایش به دنیا می‌ارزد و هرچقدر روز شلوغ‌تری داشته باشد، شب با انرژی بیشتری به سمت خانه می‌رود. از خاطره‌هایش می‌گوید. از اینکه کار در هلال احمر حتی روی زندگی روزمره‌اش هم تأثیر مثبت داشته است و او را نسبت به اطرافیانش دقیق‌تر می‌کند. زهره دراین‌باره تعریف می‌کند: « قبلا که حادثه‌ای رخ می‌داد مثل همه آدم‌ها دست و پایم را گم می‌کردم و نمی‌دانستم چه کنم اما حالا خونسردی‌ام را حفظ می‌کنم و سعی می‌کنم بهترین عکس‌العمل ممکن را داشته باشم. اتفاقا همین چند روز پیش از کوچه صدای جیغ یکی از همسایه‌ها را شنیدم. سریع رفتم پایین. دیدم یک پاک‌کن در گلوی پسر کوچکش گیر کرده است. بچه کبود کبود شده بود و داشت خفه می‌شد. خونسردی‌ام را حفظ کردم و خوشبختانه با توجه به آموزش‌هایی که دیده بودم توانستم پاک‌کن را از گلوی او دربیاورم.» اما همه خاطره‌های او موفقیت‌آمیز نیست. زهره از شبی می‌گوید که مادربزرگش ایست قلبی می‌کند. او تمام تلاشش را برای احیا می‌کند اما موفق نمی‌شود و مادربزرگ برای همیشه از دنیا می‌رود. او این خاطره را یکی از تلخ‌ترین خاطره‌هایش می‌داند اما گلایه اصلی زهره چیز دیگری است. اینکه در شهر ما دست و پای خانم‌های عضو هلال احمر برای کمک‌های همه‌جانبه بسته است. اینکه خانم‌ها نمی‌توانند در عملیات‌های مهم شرکت کنند و تمام فعالیت آن‌ها ختم می‌شود به مانور یا بسته‌بندی و... مثلا تعریف می‌کند که چند ماه پیش برای کمک به سیل‌زده‌ها به گمیشان اعزام می‌شوند. مردهای اعزامی به سر صحنه می‌روند و مشغول نجات می‌شوند اما تمام فعالیت آن‌ها ختم می‌شود به تفکیک و بسته‌بندی اقلامی که مردم از شهرهای مختلف می‌فرستادند.


روح بلند پرواز خانم امدادرسان
با وجود همه این‌ها می‌گوید که کار در هلال احمر را به همه کارها ترجیح می‌دهد اما روح بلندپرواز او همیشه بلندتر پریدن را می‌خواهد. همین باعث می‌شود که فکر آتش‌نشان شدن بیفتد به جانش و رهایش نکند. زهره از روزی که این شعله در قلبش روشن شد می‌گوید:« برای آموزش کمک‌های اولیه به بچه‌های یک مدرسه دعوت شده بودم. هم‌زمان دو سه آتش‌نشان هم برای مانور به همان مدرسه آمده بودند.
مانور آن‌ها را که دیدم آن حس هیجان همراه با کمک و نجات جان دیگران را خیلی دوست داشتم. آنقدر تحت‌تأثیر قرار گرفتم که همان‌جا به آن‌ها گفتم دوست دارم لباسشان را امتحان کنم. آن‌ها هم از اشتیاق و انگیزه من خوششان آمد. یک لباس قرمز آتش‌نشانی را از ماشین بیرون آوردند و به دست من دادند. وقتی پوشیدم آنقدر برایم سنگین بود که به‌سختی راه می‌رفتم اما از خوشحالی دوست داشتم بال دربیاورم و پرواز کنم.» زهره همان‌جا تصمیم می‌گیرد یک روز آتش‌نشان شود. در دوره‌های مقدماتی شرکت می‌کند، پذیرفته می‌شود و حالا منتظر شروع دوره تخصصی است. می‌گوید: « مطمئنم که به آرزویم می‌رسم. همان روز که لباس آتش‌نشانی را پوشیدم رو به بچه‌ها گفتم اگر می‌خواهید به جایی برسید اول خودتان را در آن جایگاه تصور کنید.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.