با این مشکل دارم که اولین حرف هفته را تلخ شروع کنم. درک نمیکنم چرا گاهی اینقدر زود از کوره درمیرویم که بهدلیل یک جای پارک، روی همهچیز چشم میبندیم و اول صبحی دست به یقه همشهری و هممحلهای میشویم و دشنام میدهیم.
نمیفهمم هوارکشیدن و صدای بوق ممتد چقدر میتواند آدم را آرام کند که حاضر نیستیم بهجای آن با هم حرف بزنیم. برایم باورکردنی نیست که برخی آدمها -دور از جان شما- پشت سنگر خشونت، کام دیگران را اینقدر تلخ میکنند.
خیلیها میگویند شاعرانگی و اینطور حرفزدن به درد دنیای واقعی نمیخورد. به درد آدمهای خشنی که خشونتشان روزبهروز عریانتر میشود، نمیخورد و نمیتوانند اینقدر لطیف باشند. آنها اعتقاد دارند شاعرانگی مال دنیای خیال است و بهتر است اینهمه با کلمات بازی نکنیم، ولی من فکر میکنم گاهی یک جمله و یک عبارت میتواند معجزه کند و مؤثرترین آرامبخش زندگی خیلیهایمان باشد. من به همان یکنفری فکر میکنم که حرفزدن من بتواند حال دلش را خوب کند.
شاید یک نویسنده سالها وقت بگذارد و به قول شما با کلمهها بازی کند تا از پس آن یک واقعیت بسازد و حرفی بزند که به کار زندگی شما بیاید.
نمیدانم اعجاز یک عکس را دیدهاید؟ حتما تاکنون میخکوب تصویری شدهاید که گرمای شیرینی را در رگهایتان دوانده است. یک تصویر که مسیر پررنگی از برگشت به گذشته را زنده میکند، زخمها را التیام میدهد و وزنههای آویزان و سنگین بر روح را جدا میکند.
کمتر پیش میآید که فکر کنید تصویر اثر چه هنرمندی است، اما زیبایی طبیعت را آنقدر لطیف پیش چشم میگذارد که حالمان را خوب میکند. انگار هنرمندش چارهای جز عکس گرفتن نداشته است و پناه به آن برده است. شاید هم یک روزتان آنقدر سخت و تلخ بگذرد که آخرین پناهتان نشستن پای یک آواز دشتی باشد؛ آواز یک مرد خسته که آدم را دور هفتاقلیم میچرخاند و میگذاردتان جلو بهشت. آنقدر شیرین و دلنشین که باز وعده دیدار و ملاقات میخواهید که بنشینید و دل بدهید به حلاوت یک آواز دشتی دیگر. کاری به این ندارم که چطور میتوانید خودتان را آرام کنید. شاید وقتی قرار است به چیزی فکر نکنید، دل به جاده بزنید. یک راه بلند، بیهدف و بیمقصد فقط برای اینکه حالتان خوب شود.
گفتم به هیچکدام از اینها کاری ندارم که کدامش میتواند حال دلتان را برای چند ساعت هم که شده خوب کند. نمیخواهم فکر کنیم در چه عصری و با چه ناملایماتی داریم میجنگیم و سینه سپر کرده ایم و گاه کم میآوریم.
فقط میدانم زندگی گاهی به شکل اغراقآمیزی زیباست. اصلا دیدن زیباییهای آن سخت نیست. اگر دقت کنید، این را از صدای غشغش خندیدن یک پیرمرد میفهمید که وقتی میخواهد از خودش حرفی بزند، کلاهپشمیاش را برمیدارد و به سر بیمویش اشاره میکند و چشمهایش کنار دنیایی از خطوط پر از چینوچروک برق میزند.
او حتی وقتی قرار است از زندگی برایمان تعریف کند، میگوید: قدیم حیاطها همه به هم راه داشتند و برووبیایی بود، از وقتی این درهای بیفایده را گذاشتند، برف و باران هم قهر کردند باباجان. باز هم لبخند از لبش نمیافتد.
کاری به هیچکدام از اینها ندارم، ولی ببین پاییز و آذر ۹۸ همین یکبار اتفاق میافتد. حتی معجزه هم نمیتواند تکرارش کند. نگذار حسرت خوب نچشیدن آن به دلت بماند. پاییز جان دارد، رنگهایش زنده و واقعی است. از بوی باران و خیسی آسمانش هم اگر بگذریم، حال دلمان را خوب میکند. لازم نیست صدایمان را روی هممحلهایمان بلند کنیم تا آرام شویم. همین!