مرده‌ای که از آسمان افتاد (قسمت اول)

  • کد خبر: ۱۱۹۸
  • ۱۱ تير ۱۳۹۸ - ۰۸:۰۲
مرده‌ای که از آسمان افتاد (قسمت اول)
این داستان بر اساس یک ماجرای واقعی است

پرده اول
مرد با لباس مرتب و تمیز خانگی تکیه داد بود به دیوارِ کوچه و مُرده بود. پیژامه راه‌راه به‌پا داشت و پیراهن خانگی‌اش نخی بود و یک دکمه‌اش افتاده بود که قسمتی از شکم و نافش را نشان می‌داد. با پاهای برهنه که کف هردوشان کبودی و خون‌مردگی داشت. یک خط باریک خون از بینی‌اش آمده بود و مسیرش را چپ‌وراست تا نزدیکای چانه‌اش ادامه داده و خشک شده بود. کوچه بن‌بست فقط سه در داشت که پشت هرکدام از درها حیاط قدیمی خانه‌ها گسترده بود. طوری بود که به نظر می‌رسید مردِ مُرده از آسمان افتاده باشد. چون پلیس نیم‌ساعت بعد از ما رسید و معلوم شد دو خانه‌ای که در باز کردند مرد را نمی‌شناسند. تا عصر که خانه سوم در باز کردند و آن‌ها هم گفتند نه کسی دیده‌اند و نه این مرد را می‌شناسند. بعد دیدیم کوچه را نوارکشی کردند و یکی از مأمورها روی آسفالت نیمه‌جویده، کروکی کشید و یک سرباز لاغرمردنی با ریش تُنُک آمد همه ما را متفرق کرد.
شب نشده همه‌جا شایع شد که مرد را جایی کشته‌اند و آورده‌اند آنجا. بعضی‌ها گفتند حتما قلبش گرفته و همانجا نشسته، اما نه خانه مرد آنجا بود و نه معلوم بود چرا با لباس خانگی و پابرهنه تا آن کوچه بن‌بست آمده که بمیرد. جایی هم شنیدیم چند پیرزن می‌گفتند از آسمان افتاده و چهل‌سال پیش از آسمان قورباغه باریده بود و فلان سال رنگ قطره‌های باران عین خون شده بود...


پرده دوم
روز بعد متوجه شدیم افسرهای پلیس دارند توی کوچه پشتی تحقیق می‌کنند. همه اهالی این کوچه هم دسته‌دسته ریختند توی آن‌یکی کوچه. همان عصر معلوم شد مرد توی یکی از خانه‌های کوچه پشتی زندگی می‌کرده. توی همان ساختمان سه‌طبقه با نمای سیمانی. تا مأمورهای تحقیق بروند بالا همه ما برگشتیم توی همان بن‌بستی که مرد را پیدا کرده بودیم. از سر دیوار سرک می‌کشیدیم و دیدیم که افسر توی بالکنی که نصفه‌نیمه پیدا بود ایستاد. بالکن پر بود از گل‌وگیاه و یک عالمه کاکتوس...


پرده سوم
در که باز شد افسر پلیس با دو سرباز و یک گروهبان جوان وارد خانه شدند. صدای گریه بچه می‌آمد. یک دختربچه گوشه پذیرایی نشسته بود و گریه می‌کرد. افسر پلیس گفت به‌سرعت تماس بگیرند و بچه را ببرند. نزدیک بالکن یک میز چوبی بود با چند دفتر و قلمدان. یک دفتر طراحی هم روی میز بود. افسر دید که دو گلدان از کاکتوس‌های توی بالکن، چپه شده‌اند. روی نرده‌های فلزی بالکن خم شد و دید آن پایین حیاطی است که منتهی می‌شود به همان کوچه‌ای که جسد مرد پیدا شده بود. افسر پلیس رو به گروهبان گفت: «هرچی هست توی اون خونه‌ست» و اشاره کرد به حیاط ...
دو ساعت نشده مردی که ساکن خانه حیاط‌دار بود را بردند کلانتری. مرد دیلاق و ترکه‌ای بود. با پوست سبزه‌ای که انگار تازه واکس خورده بود. دستش را روی رانش می‌گذاشت و می‌لنگید. موقع سوار شدن تا خورد و خمید تا توانست توی سمند پلیس جا شود.


پرده چهارم
- جناب قربان به خدا من ترس برم داشته بود. از کجا می‌دونستم چی به چیه؟ نشسته بودم تو حال خودم بودم یهو یه سایه دیدم و صدای گرومپ شنیدم. به خدا اولش فکر کردم توهم زده‌ام.
- یعنی چی تو حال خودم بودم؟ مواد می‌زدی؟
- جناب پادرد دارم برای دردمه. مفنگی نیستم. ترسیدم پام گیر باشه به خاطر این دوقروت نکبتی. اولش فکر کردم داره آدم می‌باره از آسمون. به حضرت عباس کی باورش می‌شه توی خونه‌ات آدم از آسمون بیاد. اون پلاستیک که تو جیبم پیدا شد به خدا قسم مال من نیست جناب برام دردسر نشه...
- طفره نرو. بگو چی شد
- چشم می‌گم. به خدا همه رو می‌گم. جناب تورو خدا پام گیر نباشه برا اون دو حب... باشه باشه. می‌گم. امضا هم می‌کنم. من به خدا تقصیر ندارم. باور کنید طرف حتما دزدی، فراری‌ای چیزی بوده که از بوم افتاده. من چه تقصیر دارم ده‌تا بوم و بالکن سرشون تو حیاط منه. اولش زل زده بودم باورم نمی‌شد. بعد دیدم آدمه. دیدم شونه‌اش داره می‌لرزه و از دماغش خون میاد. تا رسیدم بالاسرش فکر کنم مُرده بود. هرچی صداش کردم و هرچی تکونش دادم افاده نکرد.
- چرا به پلیس زنگ نزدی؟
- جناب به خدا ترسیده بودم. گفتم هم قتل می‌افته گردنم هم این زهرماری...
- خب بگو چیکارش کردی؟
- جناب می‌بینی که من نی قلیونم. به قدم نگاه نکن زور ندارم. زنمو صدا کردم. حرف تو کله‌اش نمی‌رفت. اون بدتر از من ترسیده بود. اول یه ملافه آوردیم روش انداختیم که دیده نشه. بعد وسواس گرفتیم و خرت‌وپرتای دیگه هم گذاشتیم روش. منتظر موندیم شب که شد ساعتای دو اینا کشون‌کشون بردیمش تو کوچه تکیه‌اش دادیم به دیوار. زنم بی‌گناهه جناب. منم بی‌گناهم به خدا. طرف از آسمون اومد تو خونه من مُرد.
- تو حیاط هم تیکه ناخن پیدا شده هم دکمه لباس طرف. از کجا معلوم درگیر نشدین با هم؟
- جناب درگیری کجا بود؟ من به‌زور از جام بلند می‌شم. نا ندارم یه لیوان آب به خودم بدم. اون شبم تا بردیمش کوچه جونم بالا اومد.
- خب مقتول حتما از بو شاکی بوده و اومده چیزی گفته ...
- ...
- گریه نکن درست جواب بده
- طرف حتما از بالا پشت‌بوم افتاده به درودیوار خورده دکمه‌اش کنده شده چه می‌دونم ناخنش گرفته به دیوار جناب...
- انقد جناب جناب نکن. می‌گی زنت حرف تو کله‌اش نمی‌رفت. یعنی چی؟ سرتو بگیر بالا درست و واضح جواب
بده.
- به خدا آقا سروان من کی گفتم حرف تو کله‌اش نمی‌رفت؟ گیجم خودمم نمی‌دونم دارم چی می‌گم
- حالا میری بازداشت تا گیجی‌ات بپره
- جناب التماست می‌کنم. من کاری نکردم. دوروز دم نزنم از درد می‌میرم
- مگه نگفتی معتاد نیستی؟
- نیستم به خدا درد پام داغونم می‌کنه... جناب سروان توروخدا...
ادامه دارد...

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.