ایلیا موسایی
پرده اول
هوای اواخر بهار گرم بود. توی اداره پلیس پنکه سقفی لق لق می کرد و هوای دم کرده اتاق را هَم می زد. یک خانم چادری با آستین های درجه دار روی صندلی نشسته بود و با بچه ای صحبت می کرد که توی خانه پرگل وگیاه پیدا شده بود. حالا بچه آرام بود و یک آبمیوه نی دار توی دستش داشت و یواش یواش حرف می زد. ناگهان کسی محکم در زد و در چهارطاق باز شد. هیکل درشت یک زن با چادر گل دار و صورت پف کرده توی قاب ظاهر شد. یک پوشه آبی رنگ دستش گرفته بود و نفس نفس می زد. «کجاس؟» خانم پلیس تا آمد چیزی بپرسد زن چاق او را مثل پر کاهی کنار زد و رفت بچه را بغل کرد. بچه انگار رغبتی به آغوش زن نداشت و همین طور معمولی و شل وول توی بغلش ماند. زن لپ بچه را یک ماچ بزرگ کرد. «بابات کو؟» بعد رو کرد به زن پلیس «خانم باباش کجاس؟»...
پرده دوم
از اولین بازجویی 15روز می گذشت و تا اینجای کار چهارمین بازجویی بود. مرد قدبلند بی حال روبه روی بازپرس نشست. نسبت به روز اولی که بازداشتش کرده بودند لاغرتر به نظر می رسید و حالا کم حرف تر و آرام تر بود. بازپرس گفت: «دقیقا جسد رو کجا گذاشتین؟»
مرد همان طور سرش پایین بود: «جناب سروان من کی آزاد می شم؟»
بازپرس پرونده ای را روی میز گذاشت که برعکس مرد که در این مدت استخوانی تر شده بود، با ورق های بیشتری پروار شده بود و روز به روز چاق تر و چاق تر می شد. بازپرس پرونده را باز کرد. گفت: «گزارش پزشکی قانونی رسیده. اینجا اعتراف کردی که مرد رو ساعت 2 بردین دم در...»
«بله»
« همراه زنت...»
«بله»
بازپرس یک برگه کاغذ را بالا گرفت: «توی گزارش پزشکی قانونی ساعت مرگ رو حدود 7صبح اعلام کرده. این یعنی هنوز زنده بوده»
مرد سرش را بالا آورد و به برگه توی دست بازپرس نگاهی انداخت «جناب قاضی طرف اصلا نفس نمی کشید»
«گفتی وقتی بردینش بیرون دقیقا کجا گذاشتینش؟»
« من چند روزه حال خوبی ندارم. قراره آزاد بشم یا نه؟»
«سؤالو جواب بده. تحقیقات باید تموم بشه. الان تو گزارش پزشکی قانونی چیزایی اومده که فکر کنم برات دردسر بشه. بگو دقیقا جسد رو کجا گذاشتین؟»
«سمت راست کوچه»
«راست از کدوم طرف؟»
«از در خونه که میایم بیرون راست»
«این عکس جسد موقع پیدا شدنه» بازپرس عکس را دوباره توی پرونده برگرداند. «دقیقا سمت چپ خونه شما پیدا شده. این یعنی یا داری دروغ می گی، یا طبق گواهی پزشکی طرف هنوز زنده بوده و خودشو تا اونجا کشونده»
«جناب من به کی قسم بخورم ما نکشتیمش»
«من نمی دونم حُکمت چیه. ولی اگر همه حرفایی که گفتی راست باشه و تو نکشته باشی، بازم طرف هنوز زنده بوده. کافی بود یه تلفن بزنی»
«جناب قاضی... به خدا فکر می کردیم خوب می شه و خودش می ره»
«ببین جای اینکه این طوری اطلاعات خرد خرد بدی بهتره همه چیزو بگی. هربار داری یه چیز جدید رو می کنی»
مرد سرش را پایین انداخت و شانه هایش شروع به تکان خوردن کرد. بعد گفت: «وقتی گذاشتیمش تو کوچه یه ناله ای کرد. گفتیم بیخیالش بشیم شرش دامن ما رو نگیره...»
پرده سوم
حکم بازداشت توی دست زن چاق بود: معوقه 12سکه مهریه. هرکدام 4 میلیون و 700هزار تومان. مأمور پلیس همراه زن بالا می آمد. زن گفت: «دوازده ماهه چیزی نداده» مأمور چیزی نگفت و فقط دوباره حکم بازداشت را مرور کرد. هرچه در زدند کسی در را باز نکرد. زن گفت: «جناب سروان به خدا خونه ست باز نمی کنه». کلیدساز آوردند و در را باز کردند...
پرده آخر
مرد با لباس خانگی تمیز پشتِ میزی که نزدیک بالکن بود نشسته بود و داشت طرح های جدید را روی کاغذ پیاده می کرد. دختربچه با عروسک موفرفری اش بازی می کرد. در که زدند، مرد یکهو از جا پرید اول از توی چشمی در نگاه کرد و بعد سریع دختربچه را بغل زد و برد توی آشپزخانه. دوباره محکم در زدند و پشت بند آن تندتند صدای زنگ بلبلی بلند شد. مرد دختربچه را بوسید و وقتی داشت او را توی کابینت می گذاشت گفت: «عزیزم بیرون نیای تا وقتی خودم بیام. باشه؟» دختر دودفعه سر تکان داد. مرد در کابینت را بست. وقتی به سمت بالکن کوچک پر از گل وگیاه می رفت صدای ضعیف کسی را شنید که می گفت: «جناب سروان به خدا خونه ست باز نمی کنه». مرد به سرعت پاهایش را آن سمت نرده های بالکن گذاشت و دو گلدان کاکتوس چپه شدند. بعد با دست خودش را آرام آرام کشید پایین و از لبه سیمانی بالکن آویزان شد. بوی خاک مرطوب و طعم سبزینه های گیاه را توی نفس هایش حس می کرد. صدای کلید انداختن و باز شدن در را شنید. به پایین نگاه کرد. حیاط موزاییک شده زیر پایش بود. فاصله زیاد بود و دست هایش داشت عرق می کرد.