روزنوشت‌های شهری (٤٦)

لعنت بر صهیونیست‌ها!

  • کد خبر: ۱۷۰۳۹
  • ۱۷ بهمن ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۴
لعنت بر صهیونیست‌ها!
حجت الاسلام محمدرضا زائری - کارشناس مسائل فرهنگی
شنبه: راننده تاکسی دارد به یک فایل صوتی گوش می‌کند در‌باره آخرالزمان. صدای سخنرانش آشناست. دارم تلاش می‌کنم بفهمم کیست. از تغییرات اکولوژیک کره زمین حرف می‌زند و تعداد یاران امام‌زمان. صدای آقای رائفی‌پور را می‌شناسم. راننده که به‌دقت در حال شنیدن سخنرانی است، سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: خدا لعنت کنه این صهیونیست‌ها رو!
یکشنبه: سر چهار‌راه مأمور جوان راهنمایی و رانندگی دسته‌های جلو یک موتور را گرفته است و، چون تنهاست فریاد می‌زند و از رفقایش که آن طرف چهارراه هستند کمک می‌خواهد. آن‌ها که خودشان مشغول توقیف موتور‌های دیگر هستند اعتنایی نمی‌کنند و راننده موتورسیکلت دارد تلاش می‌کند خود را از دست او برهاند. مأمور جلو موتور می‌ایستد و پاهایش را دور چرخ جلو نگه می‌دارد. راننده فریاد می‌زند و از مردم کمک می‌خواهد. چند نفر دور مأمور حلقه می‌زنند و سر و صدا می‌کنند. جوانی که ته‌ریش دارد دست مأمور را می‌کشد و راننده فرصت پیدا می‌کند لگدی بزند و گازی به موتور بدهد و فرار کند. حالا مأمور با این جوان درگیر شده است و می‌خواهد قانعش کند. مسئله تخلف قانونی است! جوان فریاد می‌زند که: اگر راست می‌گویید چرا به آن‌ها که میلیاردی خورده‌اند کاری ندارید؟! این بدبخت بیچاره‌ها پیک‌موتوری‌اند! مأمور می‌گوید: آقاجان! شاید موتور دزدی باشد. شاید مجرم باشد. ما برای امنیت شما جان می‌کنیم. پای زن و بچه خودت در میان است! مرد جوان با دیدن من بیشتر فریاد می‌زند. دست‌هایش می‌لرزد. هوا خیلی سرد است. مردم متفرق می‌شوند.   
 دوشنبه: پیرمرد نفس‌زنان بالای اتوبوس می‌آید. وقتی بلند می‌شوم تا بنشیند می‌گوید: عوارض سن است! ببخشید. به کلاه پشمی مارک‌دارش اشاره می‌کنم و می‌گویم: کلاه شما مال جوان سی‌ساله است و کلاه من نشانه پیرمرد هشتاد ساله! بلند و کش‌دار می‌خندد.
سه شنبه: رفته‌ام از سوپری سر کوچه پوشک بچه بخرم. صاحب مغازه از پسر خودش می‌نالد که هنوز پوشکی است و می‌گوید: کی بشه از پوشک بگیریمش؟ در حالی که بقیه پول را داده است و دارم بیرون می‌آیم می‌گویم: این قاعده زندگی است. اصولا کار بچه‌ها با پدر و مادر همین است. گاهی با این و گاهی بدون این! صاحب مغازه برای تأیید سری تکان می‌دهد و می‌گوید: آره، گاهی توی روحت! گاهی توی اعصابت! دارم بیرون می‌روم و صدای بلند خنده‌اش را می‌شنوم!
چهارشنبه: مرد میان‌سال با لباس مشکی و سر و صورت آشفته دارد با عجله وارد واگن مترو می‌شود، اما با دیدن من از واگن بیرون می‌آید. نگاهی به من می‌کند و به طرف من خیز برمی‌دارد. به بنر لوله‌شده‌ای که توی دست دارد اشاره می‌کند و می‌گوید: ختم برادرمه! بعد ادامه می‌دهد: به داد مردم برسید! به داد دین مردم برسید! به داد دنیای مردم برسید! اختلاف طبقاتی دارد بیداد می‌کند! سری تکان می‌دهم و برای برادرش فاتحه می‌خوانم.
پنجشنبه: گوشی پیرمردی که روی صندلی کنار من نشسته است زنگ می‌خورد. گوشی را از جیبش در می‌آورد و در حالی که از بین مسافرانِ ایستاده سرک می‌کشد می‌گوید: من که کنارتم! چرا زنگ می‌زنی؟ باز با صدای بلندتر تکرار می‌کند: چرا زنگ می‌زنی؟ بعد که می‌بیند فایده‌ای ندارد، به صندلی روبه‌رو اشاره می‌کند و به جوانی که روبه‌رویش ایستاده است می‌گوید: صداش کن!   معلوم می‌شود پیرمردی که با او بوده نگران شده و زنگ زده است. مسافران ایستاده خودشان را کنار می‌کشند تا پیرمرد‌ها همدیگر را ببینند. هر‌دو مثل شخصیت انیمیشن «آپ» هستند، دوست‌داشتنی و نازنین، از آن‌ها که بودنشان شهر را را زیباتر می‌کند و حضورشان به جامعه گرما و مهر می‌بخشد.
گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.