درهای حرم مطهر رضوی همچنان بسته می ماند زلزله ۶.۳ ریشتری در شمال غربی آمریکا کشف بیش از ۱۲۳ کیلوگرم موادمخدر در مرز‌های خراسان رضوی توزیع ۸۰ هزار بسته معیشتی بین محرومین خراسان رضوی سرمایه‌گذاری در صنعت گردشگری راه نجات از اقتصاد تک ‌محصولی کاهش ۷۰ درصدی سفر‌های ناوگان عمومی مسافری این تهدید می‌تواند فرصت باشد! کشف ۵۹ تن فرآورده دامی غیربهداشتی در خراسان رضوی بازداشت قاتل شهید حججی در سوریه اطلاعات ۴۲ میلیون کاربر تلگرام در اینترنت ۵ سناریو کرونا پیش‌بینی جانباختگان کرونا در ایران + جدول کرونا تشریفات فرودگاه بین‌المللی مشهد را تعطیل کرد انتشار بیانیه شماره ۳ سازمان جهانی گردشگری حلال (GHTO) آخرین آمار کرونا در ایران تا ۱۲ فروردین/شناسایی ۳۱۱۱ بیمار جدید مبتلا به کووید ۱۹ در کشور آشوب در زندان سپیدار اهواز جریمه ۵۰۰ هزار تومانی برای ۲۱۳ راننده در ورودی‌های مشهد نجات ۴ نفر از میان شعله های آتش با جانفشانی مرد همسایه + عکس کشف کالا‌های ۲۲ میلیارد ریالی احتکاری در مشهد استقرار نیروهای انتظامی در بوستان های سطح شهر مشهد جهت ممنوعیت ورود شهروندان در روز طبیعت
خبر ویژه
روزنوشت‌های شهری (۴۷)

فردا تعطیل رسمی است!

  • کد خبر: ۱۷۵۹۶
  • ۲۴ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۰:۰۶
حجت الاسلام محمدرضا زائری کارشناس مسائل فرهنگی
شنبه - دکتر جوان و استاد دانشگاه که مسئولیت مهمی در یکی از نهاد‌های رسمی دارد در حالی که موقع ورود به سالن دستم را می‌فشارد آهسته می‌گوید: این‌دفعه دیگه پیاده‌ام. توی روزنوشت‌ها بنویس که من را دیده‌ای! می‌خندم و سری تکان می‌دهم. قصه‌اش این است که مدتی قبل او را در حال رانندگی دیده بودم و گفته بود: اسم من را توی روزنوشت‌ها بنویس! جواب داده بودم که من فقط از اتوبوس و مترو می‌نویسم!
یکشنبه- توی ترافیک وسط اتوبان جوان‌های دست‌فروش دست‌هایشان را بالا آورده‌اند و در هوا تکان می‌دهند. سی‌دی موسیقی جدید و ورق بازی می‌فروشند و هنگامی که به ماشین‌ها می‌رسند به سرنشینان خودرو‌ها اشاره می‌کنند: آلبوم جدید، بازی! من جلو ماشین، کنار راننده نشسته‌ام. با دیدن من دست‌هایشان را پایین می‌آورند و در سکوت می‌گذرند.
دوشنبه- زنی گدا آهسته در حاشیه پیاده‌رو قدم می‌زند و از رهگذران پول می‌خواهد. به زن و شوهری میان‌سال می‌رسد که دست همدیگر را گرفته‌اند و قدم می‌زنند. زن از دور به من اشاره می‌کند و می‌گوید: برو از این بگیر! وقتی دارم دست توی جیبم می‌کنم که پولی برای زن گدا پیدا کنم، شوهرش لبخندی می‌زند و از کنار هم می‌گذریم.
سه‌شنبه- هنوز همه‌جا از برف دیشب سفید است و گوش‌هایم از سوز سرما سرخ شده، اما وقتی ماشین را در خیابان فرعی پارک می‌کنیم و کم‌کم نشانه‌های جمعیت در خیابان‌های جلوتر پیدا می‌شود سرما را فراموش می‌کنیم. پرچم‌های رنگی ایران و پوستر‌های سردار سلیمانی همه‌جا دیده می‌شود و صدای سرود از بلندگو‌ها می‌آید. شور و هیجان حضور حماسی مردم در راهپیمایی بیست‌ودوم بهمن بعد از ۴۱ سال همچنان حفظ شده است. دیدن کودکان خردسال در آغوش پدر‌ها و مادر‌ها و نوزادان خوابیده در کالسکه‌ها شورانگیزترین صحنه‌های این شکوه تاریخی است.
چهارشنبه- پیرمردی توی شلوغی بی‌آر‌تی خود را به‌سختی بالا می‌کشد و از همان‌جا شروع می‌کند به آواز خواندن. همه با کنجکاوی سرک می‌کشند و پیرمرد می‌گوید: آهنگ درخواستی می‌خوانم! بعد به مردی که روی پله انتهای اتوبوس ایستاده اشاره می‌کند: بالای سن ایستاده‌ای و جای من را گرفته‌ای!   مرد می‌خندد و جایش را به او می‌دهد. چند لحظه حال و هوای اتوبوس را عوض کرده است. مسافران دارند می‌خندند و سر به سرش می‌گذارند. وقتی پیرمرد بالای پله می‌ایستد، از بطری کوچک آب چند قطره می‌نوشد و نفسی تازه می‌کند و بعد بطری را مثل میکروفون در دست می‌گیرد و می‌گوید: شنوندگان عزیز! با قسمت دیگری از برنامه «گل‌های رنگارنگ» رادیو در خدمت شما هستیم! سپس یکی‌یکی نام هنرمندان مهمانش را اعلام می‌کند و با سبک‌های مختلف می‌خواند. هر بار هم در میان کف زدن و تشویق مسافران اتوبوس، در بطری را باز می‌کند و می‌گوید: بگذارید قدری بخورم تا حس بگیرم! یکی از مسافران با صدای بلند می‌پرسد: چیه که این‌قدر خوب حس می‌ده؟ قبل از پاسخ پیرمرد، من که کنار پله نشسته‌ام می‌گویم: آبه. نگران نباشید! من اینجا کنترل می‌کنم! همه می‌خندند و پیرمرد ادامه می‌دهد: فردا پنجشنبه، تعطیل رسمیه! می‌تونید استراحت کنید! بعد در جواب نگاه‌های پرسشگر ادامه می‌دهد: تولد منه! آخرش هم دعا می‌کند: خدایا، گناهان ما رو به ریال، و ثواب‌های ما رو به دلار حساب کن! در میان خنده‌های شاد و کف‌زدن‌های پیاپی مسافران، من هم پولی کف دستش می‌گذارم، به پاس تلاش موفقش برای عوض کردن حال و هوای همه‌مان!
پنجشنبه- پسر شش‌هفت‌ساله به شکم دختر جوان می‌زند و با لگد بساط دست‌فروش را به هم می‌ریزد. توجه همه رهگذران به او جلب شده که می‌رود و برمی‌گردد و با مشت به این و آن می‌کوبد. همین‌طور که راهم را می‌روم، کنجکاو شده‌ام که ببینم چرا تنهاست و چه می‌کند. اگر کودک کار است چرا چیزی نمی‌فروشد و اگر با کسی همراه است چرا جلوش را نمی‌گیرند؟ ناگهان صدای زنی بلند می‌شود: بیا پسرم، بیا! زن تقریبا روسری‌اش افتاده لباس قرمز جیغی به تن دارد و مشغول مکالمه با تلفن است و هم‌زمان بر سر کسی آن سوی خط جیغ می‌کشد! کودک اعتنایی به او نمی‌کند و به سراغ در یکی از ساختمان‌ها می‌رود و زنگ می‌زند و فرار می‌کند. به‌وضوح بی‌تاب و ناآرام و غیرطبیعی است. هیچ شرح و توضیحی ضرورت ندارد. دلم برایش می‌سوزد.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* captcha:
* نظر:
سرخط خبرها

{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}