ساعت چند دقیقهای از 5 عصر گذشته و وقتِ تعطیل کردنِ کار است. دیروز همین موقعها بود که فکر کردم چقدر خوب است با شروع طرح تخفیفی تابستانه کتاب، یک دلی به دریا و دمی به خمره بزنم و خودم را به پرسهای در کتابفروشیهای شهر میهمان کنم. خب آدم باید گاهی خودش را به چیزی میهمان کند! همهاش که نباید دیگران را میهمان کرد. هنوز هوا بهصورت طاقتکُشی گرم است. دو، سه دقیقه قدم میزنم و وارد نزدیکترین کافهکتاب میشوم؛ در راسته پرهیاهوی دانشجو. هنوز خبری از شلوغی مشتریها نیست و فرصتی دست میدهد تا با فروشنده که کمی هم رفیق هستیم، گپ بزنم. میگوید اینجا کتاب کمتر خواهان دارد و بیشتر برای قهوه و لوازم تحریر و صنایع دستی میآیند؛ کتاب را میآوریم که جنسمان جور باشد. طبقه بالا و قفسههای کمتعداد و خلوتِ کتاب را ورانداز میکنم.
کتابها همگی چاپ جدیدند و از عناوین بازاری و همهپسند زیاد خبری نیست. چاپ یازدهم از «دفتر بزرگ»، نوشته آگوتا کریستوف را برمیدارم. حساب میکنم و بیرون میآیم. هدف بعدیام یک کافهکتاب دیگر، آن هم در بولوار وکیلآباد است. وکیلآباد، این شریان پرسرعت و عجول، که بهزودی بهواسطه رستورانها و فستفودهای بیشمارَش به بزرگترین و طولانیترین خیابان غذای ایران تبدیل خواهد شد؛ اما وسط جولان این غذاخوریها و خودروها و صداها، آن وسط یک کافهکتاب بهتازگی کارش را شروع کرده. جنسش جور است. اول که وارد میشوی، پر است از لوازم تحریر و صنایعدستی و چیزهای خوشگل برای آنها که دلشان جوان است. بعد از آن سالنی وجود دارد که تا سقف پر از کتاب است. در یکی از قفسههای وسط سالن چندده جلد رمان «مواجهه با مرگ»، اثر برایانمگی، را میبینم که به ردیف چیده شده است. میپرسم چرا اینهمه؟ قیمتش هم که زیاد است، فروش دارد؟ فروشنده میگوید همه چیز به تبلیغات و موجسازیِ انتشارات بستگی دارد. میگوید تعداد اولیه این کتاب خیلی بیشتر بوده و همه را خریدهاند. درباره دورههای ادبی و فلسفیشان میپرسم. با خوشحالی میگوید استقبال خوب است و دارد بهتر هم میشود و همه مخاطبانشان هم کتابخوانهای حرفهای هستند. کافه این مجموعه طبقه بالا قرار دارد. قصد میکنم بروم، اما میگوید در دست تعمیر و بهسازی است. موقع بیرون آمدن میبینم چند نوجوان رفتهاند سراغ قفسه کتابهای «فانتزی» و حسابی دارند درباره فانتزیها و جذابیتشان حرف میزنند. در احمدآباد هم 2 کتابفروشی کم و بیش قدیمی داریم؛ اولی نزدیک میدان فلسطین است. از اوضاع ناراضی نیستند. میپرسم با آمدن این کتابفروشیهای بزرگ و کافهکتابها بازارتان خراب نشده است؟ میگوید نه آنچنان، هرکسی مشتری خودش را میسازد. به کتابفروشی بعدی میروم. نزدیک قائم است. قفسههایش خیلی شلوغ نیست. میگوید در حال انبارگردانی هستیم. میپرسم این طرحهای تخفیف فصلی اثری در میزان اقبال به کتاب داشته است؟ میگوید طوفانی نبوده، اما بد هم نبوده است. از مشتریهای دائمیاش میپرسم. میگوید در بهترین حالت یک نفر سه، چهار سال مشتری باقی میماند و از آن به بعد خیلی دیر به دیر میبینیمش. ساعت نزدیک 19:30 است و مقاومتِ ستودنیِ گرما شکسته است. بنا دارم که یکراست بروم سراغ آن کتابفروشی قدیمیِ خیابان ملاصدرا، اما در زیرگذر ایستگاه مترو یک بساطی کتاب توجهم را جلب میکند. کتابها همگی معروف و پرفروشاند. ردیف به ردیف «موفقیتها» و «بیشعوریها» توی ذوق میزند. کتابهای نامدار کامو و داستایوفسکی و کافکا و تولستوی هم چیده شده است. هیچکدام از انتشاراتشان را نمیشناسم. فروشنده میگوید به این شرط اجازه دادهاند اینجا بساط کنم که از صادق هدایت و پائولو کوئیلیو و ایرجمیرزا کتاب نیاورم. میگوید مشتری کم دارد اما استقبال از «بیشعوری» همچنان مطلوب است. بیرون میآیم و چند دقیقه بعد وارد کتابفروشی قدیمی میشوم. پیرمرد دارد کتاب میخواند. قفسهها را نگاه میکنم و در اولین نگاه، شکارم را پیدا میکنم؛ یک نسخه قدیمی از «عزاداران بَیَل»، نوشته ساعدی. برش میدارم. دلم میخواهد گپی بزنم. دارد سیگارش را روشن میکند. من را میشناسد اما معلوم است حوصله هیچکس را ندارد. کتاب، قیمتی روی جلد ندارد. کارت را میکشد. یک ساعت بعد که پیامک بانک را میبینم، میفهمم شاید یکخُرده گران گرفته است. شاید هم نه! کسی چه میداند؟ مسیر را کج میکنم به سوی تقیآباد. قبل از اینکه وارد کتابفروشی شوم، ویترینش را نگاه میکنم؛ کتابهای آفتابخورده با جلدهای رنگپریده. خود کتابفروش این را نمیبیند. مثل آدمی که خودش پیر شدن خودش را نمیبیند. وارد میشوم. بروبیایی است. کتابفروشی کوچکی است. با خودم میگویم شاید کتابفروشی باید همینجوری باشد؛ دنج و کُنج. نمیدانستم که چند دقیقه بعد قرار است نظرم عوض بشود. میروم و وارد بازارچه نیمهتعطیل گلستان میشوم. بازارچه انگار زنده نیست؛ خاموش است و تنها چراغی را که این روزها روشن است، مییابم و وارد مغازه میشوم. گپ میزنیم. مینشینم که نوشیدنی سفارش بدهم. سرشان شلوغ است و تا بیایند و سفارش بگیرند، لابهلای کتابها میگردم. از چگونگی فروشِ کتابهای روانشناسی میپرسم. میگوید «یالوم» خوب فروش دارد و چاپهایش تجدید میشود. اینجا هم پر از جوان و نوجوان است. از خودم میپرسم پس مسنها از کجا کتاب میخرند؟ چرا ندیدمشان؟ کجایند؟ نکند حرف کورمک مککارتی درست بود که گفت «جایی برای پیرمردها نیست»؟ سفارش میدهم. با وقفهای موهیتو را میآورند که بعد از این همه پیاده گَز کردن در گرمای بیمرام، حسابی میچسبد. موقع رفتن میپرسم اوضاع کتابهای «داوود عجم اوغلو» چطور است؟ خواهان دارد؟ تأیید میکند و میگوید به اندازه کتابهای پرفروشمان نیست، اما خواهان دارد و یکی از کتابها را مثال میزند که در یک سال گذشته ۵۰ نسخه از آن را فروختهاند. ساعت از 21:30 رد شده است و حالا چند پله را بالا میروم و وارد کتابفروشی بزرگی میشوم. تا بخواهید شلوغ است. چند نفر آشنا میبینم. به سلاموعلیکی دیدارمان را ختم میکنیم. همه آرام دارند کتابها را نگاه میکنند یا پچپچکنان چیزهایی میگویند. لابد باید درباره کتاب حرف بزنند دیگر! طبقه بالا، آنجا که آلبومهای موسیقی را میفروشند هم شلوغ است. میگوید فروش آلبومهای همایون و قربانی در اوج است. آلبومِ دکلمههای شمس لنگرودی را میگیرم. کتاب «یونگ میگوید» را هم از قفسه روانکاوی برمیدارم. هزینه را حساب میکنم. حالا میبینم که نه! کتابفروشیِ بزرگ هم به قول چهرازی «قشنگیای خودشو داره». میبینم این کتابفروشیهای بزرگ میتوانند برای مشهد یک نعمت اجتماعی باشند، میتوانند خلأ فضاهای تعاملیِ شهری را پر کنند.بیرون میآیم. چندصدمتر پایینتر، جلو دکه روزنامهفروشی، شماره جدید ماهنامه «داستان» همشهری توجهم را جلب میکند. ماهنامه را میخرم. کسی که کنارم ایستاده، با تعجب و تمسخر میگوید: «حاجی تو واسه مجله حاضری ۱۵ هزار تومن خرج کنی؟» بعد سیگار و آبمعدنیاش را حساب میکند؛ ۱۷ هزار تومان!