بانکی که خاطراتم را بلعید

  • کد خبر: ۲۰۷۱
  • ۲۷ تير ۱۳۹۸ - ۰۹:۲۹
بانکی که خاطراتم را بلعید
فاطمه شوشتری دبیر شهرآرا محله ثامن

پیام داده؛ لطفا در روزنامه‌تان مرگ تپل‌محله را آگهی کنید؛ مثل خیلی از روزنامه‌ها که مرگ کس و کار مردم را آگهی می‌کنند؛ تا همه آن‌هایی که با کوچه‌هایش خاطره داشتند، راهی زمین‌های بیابان‌شده آن شوند و خرما بخورند و فاتحه‌ای برای محله چندصدساله بخوانند. متن پیامش را طوری نوشته بود که انگار کسی از صفحه گوشی سر بیرون آورده و در قالب یک پیام کوتاه درد دل می‌کند. او در پیام نه ناله کرده و نه غر زده بود؛ تنها داستان بلعیده شدن خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی‌اش را در پروژه بهسازی اطراف حرم تعریف کرده و امیدوار بود که من بتوانم برای این خاطرات کاری کنم. کمترین کاری که می‌توانستم در حقش بکنم، تماس گرفتن و شنیدن حرف‌هایش بود. هنوز اولین بوق نخورده بود که گفت «بله؟». صدایش بم بود و خبر از مردی شصت، هفتادساله می‌داد. حرف پیام را پیش کشیدم؛ خیلی کوتاه گفت: خانم خودتان را برسانید میدان تپل‌محله. تنها درخت‌های قدیمی باقی‌مانده هم در حال از بین رفتن است. بدون پاسخ قطع کردم و با خودم گفتم این چندصدمین جمعه سیاهی است که تپل‌محله قرار است از سر بگذراند؟ بلافاصله راهی میدان‌گاه شدم. سمت راست میدان‌گاه نشسته بود. درست روبه‌روی بقالی آقای شاه. گفتم آقانجات شما هستید؟ هنوز سؤال دوم از دهانم بیرون نیامده بود که گفت: با آن پیام خواستم بیایی اینجا تا هم نشانت بدهم که با حفر تونل زیر ریشه درخت‌های تپل‌محله دارند همین معدود یادگار باقی‌مانده را نابود می‌کنند و هم نشانت بدهم که چطور پروژه‌های سرمایه‌گذاری برای به دست آوردن پول بیشتر، هویت ما را از بین برده است.سال‌های نوجوانی و جوانی من در محله‌ای گذشت که در آن سال‌ها به دلیل نزدیکی به حرم « بالاشهر» محسوب می‌شد؛ محله‌ای با بافت سنتی، آدم‌های قدیمی و باصفا. کوچه‌ها تنگ و باریک بود، اما دل‌ها بزرگ و شاد.
سر کوچه‌مان نزدیک همین میدان‌گاه مغازه خواربارفروشی بود که هر سال با آمدن مهر به‌جز ماست و شامپو، خرید مداد و دفتر هم از آن شروع می‌شد. کنار آن هم نانوایی خوبی بود. نان‌های سنگکی می‌پخت که خودش یک وعده کامل غذایی بود. در همین محله مغازه چلوکبابی بود که خوش‌مزه‌ترین کوبیده‌های دنیا را در کنار گوجه به مشتریانش می‌داد؛ از همان مغازه‌های قدیمی که دیوارهایش تا نیمه سنگ مرمر بود و از نیمه تا سقف با آیینه‌های کوچک تزئین شده بود. با متأهل شدن، راهم از این محله جدا و کم‌کم قطع شد. مدتی قبل بعد از زیارت، پیاده از بازار حاج‌آقاجان آمدم تا تپل‌محله را دوباره ببینم. البته دلم سنگک خوش‌مزه محله را طلب کرد. هرچه گشتم نبود. چنان محو و نابود شده بود که انگار از ابتدا فقط چیزی در خیال من بود، یا شاید بخشی از داستانی که در نوجوانی و جوانی خوانده بودم! نه سنگکی، نه کبابی و نه حتی آن خواربارفروشی. جای همه این فضاهای جذاب و باصفا آسفالت بود و آسفالت. به پرس‌وجو افتادم و متوجه شدم که بخشی از زمین خانه‌ها و کوچه‌های قدیمی تپل‌محله از آن یکی از بانک‌ها شده است تا پروژه‌ای پول‌ساز بسازد. واقعیت تکان‌دهنده بود، اما کاری از دستم برنمی‌آمد. به دنبال خبرنگاری بودم که خاطراتم را بشنود و بداند که چطور یک بانک می‌تواند خاطرات آدم‌ها را ببلعد.این‌ها را گفت و با نشان دادن نقشه خانه پدری‌اش روی آسفالت گرم تپل‌محله، رفت. تا زمانی که چشمم یاری می‌کرد، قدم‌هایش را شمردم تا تپل‌محله یادم بماند و فراموش نکنم که چطور یک پروژه به بهانه بهسازی اطراف حرم به سمت خاطرات او، من و خیلی‌های دیگر پیشروی کرد و بخش مهمی از هویتمان را بلعید و سیر نشد. کاش قبل از اینکه تا این اندازه دیر می‌شد، با باقی‌مانده تاریخ عکس می‌گرفتیم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.