از کوچه باغ تا یخدان خیابان کریمی

  • کد خبر: ۲۱۳۲
  • ۲۹ تير ۱۳۹۸ - ۰۹:۱۲
  • ۱
از کوچه باغ تا یخدان خیابان کریمی
گذری به گذشته محله مطهری در گفت و گو با خیاط قدیمی منطقه

نجمه موسوی‌زاده
خبرنگار شهرآرا محله

سید مهدی سیدی متولد 1343 از قدیمی‌های محله مطهری مغازه خیاطی دارد. او از همان کودکی رفت و آمدش از چهارراه عامل بوده و از سال 57  هم ساکن این محله می‌شود و به همین دلیل به خوبی بافت قدیم محله را به یاد دارد.
زمانی که خیابانی به نام مطهری وجود نداشت و مشهد تا دروازه قوچان پایان می‌یافت. طبق اطلاعاتی که از این محله داشتیم می‌دانستیم که بعد از دروازه قوچان و خیابان کنونی مطهری، تاکستان و باغ‌های سیب بوده است اما سیدی به موارد جدیدی در این محله اشاره می‌کند مواردی که برای ما و خوانندگان می‌تواند جذاب باشد.
از یخدان گِلی گرفته تا....

 

روزهای کوچه کارخانه کبریت
مغازه خیاطی قدیمی است، گرمای طاقت فرسای این روزهای تابستان به داخل مغازه هم نفوذ کرده است و باد کولر نمی‌تواند عرق روی پیشانی او را خشک کند. همان طور که با دقت در حال برش زدن پارچه روی میز است زیر چشمی از عینکی که به صورت دارد جواب ما را می‌دهد، به گوشه‌ای از مغازه خیره می‌شود و به کودکی‌اش پناه می‌برد، کودکی که در کوچه کارخانه کبریت گذشته است: «خانه پدری در کوچه کارخانه کبریت بود، خانه‌ای قدیمی که وسط آن حوض سنگ چینی قرار داشت، صحن حیاط به 140 متر می‌رسید و یک درخت سیب و توت بسیار بزرگ و قدیمی در حیاط بود. خانه‌ای باصفا که یک دالان داشت و سمت راست و چپ آن مستأجر داشتیم، مرکز ساختمان هم خودمان زندگی می‌کردیم. پیرزنی مستأجر ما بود که او را بی‌بی قوچونی صدا می‌کردند، سن و سالی از او گذشته بود و شاید 90 سال داشت. چهره مهربان بی‌بی را هنوز به خاطر دارم زمانی که 6سال بیشتر نداشتم و به خانه او می‌رفتم. بی‌بی با همان دستان لرزانش از سماور کنار اتاق برایم در استکان کوچکی چای می‌ریخت و من با همان زبان کودکی برای او حرف می‌زدم.»
بعد از کمی مکث پی حرفش را این‌گونه می‌گیرد: «کودکی و نوجوانی به سرعت برق و باد می‌گذرد و این خاطرات هستند که با آدم می‌‌ماند. کوچه باغی در نزدیکی خانه ما قرار داشت محل بازی و شیطنت‌های کودکی من و دوستم بود. دوستی و رفاقت ما اکنون به 50 سال می‌رسد، این کوچه باغ زمینی حصار کشیده و رها شده بود که بعدازظهرها بعد از مدرسه و روزهای داغ تابستان میزبان ما می‌شد تا با یک تکه چوب چرخی را در زمین به حرکت درآوریم و هر کداممان که بهتر این کار را انجام می‌داد سر و صدای شادی کردن‌ ما بلند می‌شد. آن زمان خانواده‌ها پر جمعیت بود و بچه‌ها تفاوت سنی چندانی با هم نداشتند به همین دلیل هم برای اینکه کمی از شیطنت بچه‌ها در کوچه و خانه کم کنند آن‌ها را در تابستان‌ها سر کار می‌گذاشتند. هشت ساله بودم که به عنوان شاگرد در مغازه دایی مشغول به کار شدم. تابستان‌های سال بعد شغل‌های دیگری را تجربه کردم یکی از این شغل‌ها چاپخانه بود که تا حروف چینی را هم یاد گرفته بودم. با توجه به اینکه تعریفی از درس خواندن برای ما نشده بود مدرسه رفتن را فقط در حد تکلیف می‌دانستیم و چندان به آن بها نمی‌دادیم در صورتی که استعداد و هوش بسیار خوبی داشتم اما همان سال 57 و بعد از شلوغی‌ها و تعطیلی مدارس درس را رها کردم و مشغول به کار شدم. خاطره خاصی که از دوران تحصیل دارم به همان بحبوحه انقلاب بازمی‌گردد به خاطر دارم یکی از همکلاسی‌ها به نام مهدی بود که جثه درشتی داشت، روزی به بچه‌های کلاس گفت که چون معلم زبان حجاب درستی ندارد در جلسه امتحان حاضر نشویم و بگوییم تا زمانی که روسری سر نکند ما امتحان نمی‌دهیم. روز امتحان چند تا از بچه‌ها بودیم که نرفتیم البته معلم هم نیامد. درست چند روز بعد از این موضوع بود که ساواک مهدی را گرفت و کسی از او خبر نداشت تا این که بعد از مدتی دوباره به مدرسه آمد اما این‌بار خیلی فرق کرده بود در کلاس می‌رقصید و به بچه‌ها هم پول می‌داد تا برقصند. گویا ضربه‌ای به سرش وارد شده بود که تعادل نداشت و مخش تکان خورده بود.»


زیر و بم محله مطهری
30سال است که در محله مطهری مغازه خیاطی دارد و بسیاری از اهالی قدیمی محله او را می‌شناسند: «مدرسه در خیابان عامل قرار داشت از طرفی تابستان‌ها هم که سر کار می‌رفتم محل کارم خیابان عامل بود، این باعث شده بود تا از کودکی اشراف زیادی به این محله داشته باشم .تمام راسته خیابان حر عاملی که به آن عامل گفته می‌شد باغ‌های انگور و سیب بود. سر چهارراه عامل پرده‌ای نصب شده بود که به زودی خیابانی افتتاح می‌شود به نام خیابان بنی‌اعتماد اما خیابانی به این نام شکل نگرفت و اسم خیابان شاهرخ شمالی گذاشته شد که چند سال بعد از انقلاب به نام شهید مطهری تغییر پیدا کرد .زمانی که هنوز خیابانی به نام شاهرخ شکل نگرفته بود این قسمت از شهر را کوچه باغ می‌گفتند چون تمام آن تاکستان بود و در بین این درختان انگور، درختان سیب و توت نیز به چشم می‌خورد. کوچه‌های این خیابان هنوز شکل نگرفته بود و شاید تنها کوچه‌هایی که قدمت خود را از همان ابتدا حفظ کرده‌ است؛ مطهری 17 و 19 باشد. جسته و گریخته خانه و کوچه‌هایی وجود داشت اما بیشتر باغ بود و مردم برای توت خوری به این سمت از شهر می‌آمدند. به خاطر دارم اول چهارراه راه‌ آهن کوچه سه یا چهار متری به شکل دالان مانند وجود داشت که ورودی راه‌آهن می‌شد و تمام اطراف آن زمین خاکی بود.»

 

قبرستانی در دل محله
سن و سالی نداشتم شاید در همان هشت سالگی بود که وقتی به خانه یکی از اقوام در این محله می‌آمدم، مردان و زنانی را می‌دیدم که در زمان چراغ برات نان روغنی درست می‌کردند و به عنوان خیرات به کوچه مطهری 28 می‌آوردند. البته آن زمان اصلا این کوچه وجود نداشت و فقط خاک و درخت بود. خاک این قسمت خاکستری تیره و شکل روغنی داشت و بسیاری از اهالی محلی می‌گفتند که در گذشته قبرستانی در این قسمت وجود داشته است .
با شنیدن این حرف در همان سن کودکی کنجکاو شده بودم اما هیچ‌گاه سنگ قبر یا مزاری که نشان دهد زمانی این مکان قبرستان بوده است، ندیدم. حتی از یکی از اقوام که سال‌ها بود منزلشان در همین نزدیکی قرار داشت سؤال کردم اما او نیز تأیید کرد که هیچ وقت نشانه‌ای مبنی بر قبرستان بودن این مکان ندیده است.
همان زمان چراغ برات بود که زنانی را می‌دیدم در این مکان می‌نشینند و قرآن می‌خوانند یا خیرات می‌کنند شاید همین حضور آن‌ها برای اهالی نشانه این بود که این مکان 100 متری در گذشته قبرستان بوده و اکنون مزارها از بین رفته است .مطهری 26 نیز وجود نداشت اما مرغداری کوچکی در این مکان بود که در آن زمان هرگاه از جلو آن رد می‌شدم چند لحظه‌ای می‌ایستادم تا تماشا کنم. مطهری 21 را هم از همان زمان قدیم عباس‌آباد می‌گویند که انتهای آن کوچه بی بی صغری بود؛ بی‌بی صغری پیرزن قد کوتاهی بود که مغازه خواروبار فروشی داشت و ماه رمضان در خانه همسایه‌ها را می‌زد تا آن‌ها را برای سحر بیدار کند.

 

از یخدان تا کوچه اصفهانی‌ها
از مطهری 28 تا 36 هیچ کوچه‌ای وجود نداشت و از زمانی که یادم می‌آید مطهری 36 را به نام کوچه اصفهانی‌ها صدا می‌زدند. هنوز هم قدیمی‌ها با همین نام این کوچه را می‌شناسند اما هیچ وقت دلیل این نام‌گذاری را نفهمیدم. بعضی از اهالی محله که زمینی در اینجا داشتند می‌گویند آن زمان زمین مطهری 36 متعلق به چند اصفهانی بوده برای همین هم به این نام مشهور شده است. از مطهری 36 تا چهارراه سی و پنج متری هم همه زمین خاکی و باغ بود. آخر کوچه اصفهانی‌ها یا روبه‌روی اداره دارایی الان، یخدانی وجود داشت که سال‌ها قبل ساخته شده بود اما تا اواخر دهه 60 خراب نشده بود فقط دیگر از آن استفاده نمی‌کردند.
سیدی در ادامه درباره کاربرد این یخدان می‌گوید: «یخدان، دیوارهای گِلی بود که به آن دیوار دای نیز می‌گفتند یعنی دیواری که با گل چیده شده بود. این یخدان گنبدی شکل بود و داخل آن حالت حوضچه مانند داشت که برف زمستان را داخل آن می‌ریختند تا برای تابستان بتوانند از آن استفاده کنند. البته از زمانی که من یادم می‌آید این یخدان خالی از برف و یخ بود و از آن استفاده نمی‌شد فقط بنای آن باقی مانده بود .پست برق جواهری در مطهری 17 که یکی از کوچه‌های قدیمی این محله است، قرار داشت و من برای اینکه از خانه به مغازه‌ای که کار می‌کردم بروم همیشه این کوچه را انتخاب می‌کردم چون سن کمی داشتم و می‌ترسیدم تا از کنار گودال زابلی‌ها بگذرم. همچنین دو کوره در این محدوده قرار داشت یکی از این کوره‌ها در مطهری 29 تعطیل شده و به مساحت شاید 4 یا 5 هکتار بود و گودالی برای ریختن نخاله‌های ساختمانی بود.

 

آیت‌ا... معصومی و مسجد رفیع
کم کم با شکل گرفتن خیابان و ساخت و سازها و ساکن شدن اهالی در این محله مسجدی به همت باقر رفیع ساخته شد. آقای رفیع زمینی که الان به مسجد تعلق دارد خریداری و وقف مسجد کرد. خودش هم ساخت آن را به عهده گرفت. سال 52 تا 54 ساخت مسجد طول کشید و نام مسجد را هم به نام واقف رفیع گذاشتند تا سال 55 هنوز دیوارهای مسجد در وسط خیابان قرار داشت چون مقداری از سطح خیابان عقب‌نشینی کرده بود. اولین امام جماعت مسجد هم آیت‌ا... معصومی بود که آدمی بسیار افتاده با خضوع و خشوع بود و بعدها به عنوان نماینده مردم در مجلس خبرگان انتخاب شد. بعد از اینکه آیت‌ا... معصومی به عنوان امام جماعت تربت به این شهرستان رفت، حجت‌الاسلام آریایی پیش نماز مسجد شد.


شاهد آتش‌سوزی
سیدی 14 ساله بود که انقلاب به پیروزی می‌رسد. او در همان سن نوجوانی همراه با خانواده و گاهی هم به همراه پسرعمه خود که هم سن و سال بودند در تظاهرات‌‌ها شرکت می‌کرده است، یکی از خاطرات او از زمان انقلاب مربوط به واقعه 23 آذر مشهد و حمله به بیمارستان امام رضا(ع) است: «شش، هفت نفری بودیم من، اخوی، خواهرم و دامادمان و ... برای تظاهرات رفته بودیم. جمعیت زیادی به خیابان آمده بودند و شعار می‌دادند در همان شلوغی‌ها و بین جمعیت همدیگر را گم کردیم به خاطر دارم جلو بیمارستان نزدیک به تقی‌آباد بین مردم ایستاده بودم که چند تانک وارد خیابان شد. مردم ابتدا با تصور اینکه ارتش به آن‌ها پیوسته خوش‌حال شدند و حتی عده‌ای از آن‌ها روی تانک‌ها رفتند اما چند لحظه‌ای طول نکشید که صدای تیراندازی بلند شد و هر کسی به یک سمتی می‌دوید. من هم سریع از میله‌های بیمارستان بالا کشیدم و به داخل پریدم. در چند قدمی خودم جوان کم سن و سالی را دیدم که فردی زیر بغل او را گرفته بود تا بتواند راه برود کمی که سرم را چرخاندم دیدم دستش را روی شکمش قرار داده و به شدت از او خون می‌رود. احتمالا یا تیر خورده و یا زمان پریدن به داخل با میله‌های تیز دیوار بیمارستان برخورد کرده بود. سراسیمه از محوطه وارد بیمارستان شدم و دیدم ثانیه به ثانیه مردان و زنانی که زخمی شده بودند به وسیله افراد به بیمارستان منتقل می‌شوند. البته تعداد زنان خیلی بیشتر بود. خواهرم همراه ما به تظاهرات آمده بود نگران او شدم چون بین جمعیت گم شده بود. در میان زخمی‌ها دنبال خواهرم می‌گشتم اما چون او را پیدا نکردم به سمت محوطه رفتم. اولین چیزی که به چشم می‌خورد کفش‌های زنانه رها شده در خیابان بود. همین‌طور که مستأصل مانده بودم صحنه‌ای عجیب دیدم. پسری هم سن و سال خودم از یک موتور کنار خیابان بنزین کشید و فروشگاه اتکا را به آتش کشید، دود غلیظی به هوا بلند شد و ترس و وحشت جمعیت را فرا گرفت .با وجود اینکه نوجوان بودم در تظاهرات زیادی شرکت کردم که برخی از آن‌ها را همراه خانواده و برخی را نیز به تنهایی یا با دوستانم می‌رفتم. یکی از تظاهراتی که با پسرعمه‌ام رفتم 9 دی سال 57 بود، به خاطر دارم از مطهری 17 کنونی دو نفری داشتیم به سمت میدان شهدا می‌رفتیم که شهید ذاکر از همسایه‌های قدیمی محله ما را دید و منصرفمان کرد و گفت بهتر است به خانه بازگردیم، چند ساعت بعد متوجه شلوغی‌ها و کشتار شدیم.»


شلیک به خودی
سیدی سال 61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام می‌شود: «بعد از آزادسازی خرمشهر بود که به صورت داوطلبانه به جبهه رفتم. آن موقع این‌گونه بود که برای اینکه نیروها خسته نشوند اگر 15 روز در خط مقدم بودند 15 روز به خط دوم فرستاده می‌شدند من هم بعد از گذراندن دوره آموزشی و .... دو هفته‌ای در خط مقدم کوشک بودم که به خط دوم فرستاده شدم. همان طور که می‌دانید زمان جنگ آذوقه و لباس و کمک‌های مردمی به جبهه زیاد بود یکی از چیزهایی که فرستاده می‌شد کمپوت بود اما از آنجا که تنوع در انتخاب کمپوت وجود نداشت و ممکن بود یکی سیب، یکی گلابی و ... بخواهد کاغذ دور آن را جدا می‌کردند، یک روز که به بچه‌ها کمپوت داده شده بود چند نفری که سن و سال زیادی نداشتیم با هم قرار گذاشتیم تا قوطی خالی کمپوت‌ها را جمع کنیم و به عنوان نشانه تیراندازی از آن‌ها استفاده کنیم. قوطی‌های خالی را سر نبش سیم خاردار گذاشتیم و در فاصله 12، 13 متری از آن‌ها ایستادیم تا مهارت خود را در تیراندازی به آن‌ها در مقابل یکدیگر بسنجیم غافل از اینکه خط سوم و توپخانه ارتش درست در مقابل تیررس ما قرار دارد! همان طور که یکی یکی به قوطی‌ها شلیک می‌کردیم و حواسمان کاملا پرت هدف بود به یک‌باره صدای آمبولانس شنیدیم و چند نفری که با خشم و غضب به سمت ما می‌آمدند. تازه متوجه اشتباه خود شدیم که هدف ما فقط قوطی‌های خالی کمپوت نبود بلکه داشتیم به سمت نیروهای خودی و توپخانه شلیک می‌کردیم، البته که برای این اقدام بی‌فکرانه خود تنبیه و توبیخ شدیم.»
 سه ماهی جبهه بوده اما بعد از اینکه دوره مأموریت او به پایان می‌رسد به مشهد بازمی‌گردد: «چند روزی بود که از جبهه برگشته بودم که خبر شهادت غلامرضا نوروزی، پسر همسایه دیوار به دیوارمان، را دادند، غلامرضا هم سن و سال خودم بود و یک ماه بعد از من به جبهه آمده بود با شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدم چون او هم بازی دوران کودکی‌ام بود.»
 یک سال بعد از برگشتن از جبهه برای خدمت سربازی به کردستان اعزام می‌شود: «ناامنی کردستان و کومله‌ها را شنیده‌اید، زمانی که در این منطقه خدمت می‌کردم درگیری وجود داشت حتی یک‌بار به خاطر دارم سمت غروب بود که به پادگان تیراندازی شد و این درگیری شاید 2ساعت بیشتر طول نکشید. اما موضوع جالبی که در این بین وجود دارد مربوط به زمانی می‌شود که امام راحل فرمودند به آن‌ها
امان نامه بدهید؛ درست این موقع بود که مردان کرد با قد بلند و هیکل‌های ورزیده برای همکاری با ما به پادگان می‌آمدند و می‌گفتند ما همان‌هایی بودیم که در مقابل شما می‌ایستادیم!»

 

کسادی بازار خیاطان
صحبت از کار و علاقه به شغلش که می‌شود، می‌گوید: «در کودکی چند سالی به عنوان شاگرد کار خیاطی کرده بودم اما زمانی که قرار شد به عنوان شغل این کار را شروع کنم شاید علاقه چندانی نداشتم با وجودی که در مدت بسیار کوتاهی همان ابتدای کارم در شاگردی توانسته بودم شلواری بسیار تمیز برش بدهم و بدوزم به طوری که اوستا من یا همان دایی‌ام بسیار از کارم تعریف می‌کرد. در طول زمان هر چه که می‌گذشت علاقه به کارم بیشتر می‌شد به طوری که الان بعد از گذشت حدود 40 سال از عمرم در این شغل به کارم علاقه زیادی دارم، با وجودی که شاید به چشم نیاید اما این شغل سختی‌های خاص خودش را دارد.»
او درباره سختی‌های کارش بیان می‌کند: «آرتروز گردن و کمسو شدن چشم را شاید بتوان به عنوان عارضه‌های جسمانی این شغل گفت اما مشکلات دیگری نیز وجود دارد که یکی از آن‌ها مشکل واردات است.»
خیلی اهل گله‌گذاری نیست و دوست ندارد مشکلات را بزرگ جلوه دهد اما از زمانی که شلوار یا کت و شلوارهای بازاری دوز زینت بخش مغازه‌ها شد، کار و کاسبی او هم کمرنگ‌تر شد: «در دهه 70 ماهی 400 تا سفارش کار داشتم به طوری که همراه با شاگردانم هر چقدر هم که پای چرخ می‌‌نشستیم باز کار وجود داشت اما الان سفارش کار به 10 درصد سابق هم نمی‌رسد و رکود عجیبی در بازار حاکم شده است.»
سیدی ادامه می‌دهد: «اکنون شلوارهای بازاری با قیمت 30 هزار تومان در بازار وجود دارد که سایزبندی درستی ندارند و بعضی از این شلوارها با سایزهای 38 و 40 و 42 همگی برای یک نفر قابل استفاده هستند حتی دوخت تمیز یا پارچه با کیفیت ندارند و عمر مفید آن‌ها تنها چند ماه است اما همین شلوارها خریدار دارند چون مشتری توان هزینه کردن را ندارد و با وجودی که می‌داند این شلوار ممکن است حداکثر شش ماه دوام بیاورد آن را خریداری می‌کند.»
وی با اشاره به اینکه بعضی از شلوارهای بازاری که اسم و رسمی دارند کار با کیفیت روانه بازار می‌کنند اما به خاطر قیمتی که دارند برای خریدار در اوضاع اقتصادی کنونی توجیه اقتصادی ندارد، می‌گوید:
« اکنون اگر بخواهید شلواری با پارچه متوسط بدوزید حداقل باید 100 هزار تومان هزینه کنید که بسیاری این امکان را ندارند.»
او که چند وقتی است دیگر سفارش دوخت پیراهن را قبول نمی‌کند، خاطرنشان می‌کند: «دوخت پیراهن زحمت بیشتری دارد و هزینه دستمزد آن بین 35 تا 40 هزار تومان است وقتی این موضوع را به مشتری می‌گوییم او بیان می‌دارد که پیراهن آماده در بازار زیر این قیمت است در صورتی که توجه به جنس پارچه ندارد، الان ضعیف‌ترین پارچه در بازار از متری 30 هزار تومان شروع می‌شود.»

 

تجربه آموزی
سیدی که 30 سالی می‌شود در همین محله مطهری مغازه دارد در ادامه از یکی از خاطرات جالب خود برایمان می‌گوید:« ابتدای کارم بود و تازه برای خودم مغازه راه انداخته بودم که زن و شوهری پارچه‌ای را برای دوخت کت و شلوار آوردند، چند مدلی دیدند و مرد از من سؤال کرد که جنس پارچه چطور است؟ در جواب گفتم چندان تعریفی ندارد اینجا بود که بین زن و شوهر درگیری لفظی پیش آمد و متوجه شدم که پارچه هدیه خانم به آقا بوده است. آنجا بود که فهمیدم قبل از اینکه بخواهم به مشتری حرفی بزنم توجیه حرفم را نیز بیاورم به عنوان مثال قبل اینکه به آن‌ها بگویم این پارچه تعریف چندانی ندارد بگویم که هزینه‌ای که صرف دوخت کت و شلوار برای این پارچه می‌کنند توجیه اقتصادی ندارد و بهتر است شلوار بدوزند.»
لبخندی می‌زند و می‌افزاید: «حضور آن‌ها در مغازه‌ام برایم تجربه شد هر چند که اعتقاد دارم بهتر است تجربه را از دیگران کسب کرد تا اینکه برای به دست آوردن هر تجربه خودمان دست به آزمون و خطا بزنیم.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
قاصدیان
Iran (Islamic Republic of)
۱۴:۳۷ - ۱۳۹۸/۰۴/۳۰
0
0
باسلام و خداقوت و تشکر از شما. بسبار عالی بود موفق باشید