ایلیا موسایی
پرده اول
جوان تب آلودِ جن زده، مدام از خواب می پرید و با ناله های کِشدار به خودش می پیچید. بدری خانم خیال می کرد چیز شومی توی خانه اش رخنه کرده. هم خروس خوان سپند دود کرد و هم اذان ظهر. لب هایش مدام الرحمن زمزمه می کرد. نزدیکی های ظهر بود که آن صدای بلند جیغ را شنیدند. صفر از جا پرید. صدا از آن سر آبادی از خانه «شعبان» بلند شده بود؛ جیغِ بلند و مویه حزینِ زنی بود.
صفر، شال وکلاه کرد و شلنگ انداز راه افتاد. توی روستا ولوله افتاده بود. «غلامعلی» پسر شعبان را غرق در خون های خشک پیدا کرده بودند. توی باغ، باد پاییز برگ ها را روی جثه فلج شده غلامعلی می روفت و بوی زهم خون در آن گوشه شامه را می زد. هنوز دست های غلامعلی روی گردنش چسبیده بود و خون بین انگشت های دست و ساقه گردن دلمه بسته بود. «صفیه خانم» مادرش او را در همین حال دید و زبان بند شد. با چشم های بی حالت همان طور زل زد توی خالیِ هوا. زن ها بردندش به خانه.
عصر، شعبان قامتِ دراز و آفتاب سوخته اش را یک گوشه نشانده بود و جواب هیچ کس را نمی داد. زن های همسایه سه ساعت تمام تقلا کردند آب قند بریزند توی حلق زنش صفیه و هرچه کردند باز هم آب قندها از گوشه لب های صفیه شره می کرد روی خالکوبی چانه اش و رخت و لباسش را شیرین می کرد. بعد از سه ساعت سکوت، یک باره صفیه جیغ زد. جیغش به صفیر عقابی در قله ها می ماند.
صفر، با گروهی از مردها دوره نشسته بودند توی خانه شعبان که هنوز نه گریه می کرد و نه حرف می زد با کسی. صفر روی گلیم ضخیم نیم خیز شد و خودش را به شعبان رساند و دم گوش شعبان چیزی زمزمه کرد. شعبان زخم عمیقی روی پیشانی داشت که نیمی از ابروی چپش را خورده بود و نگاهش را ترسناک می کرد. شعبان سر تکان داد و آرام چیزی به صفر گفت که هیچ کس نشنید.
غروب بود که شعبان کفش های شوره زده چرمی اش را پا کرد و راه افتاد سمت خانه صفر. مشدی صفر، شعبان را به اتاق برد و در را پشت سرشان بست. زیر لحافی گلدار، کسی می لرزید و دندان قروچه می کرد. مدام چیزهای نامفهومی قی می کرد. شعبان عکس ترک تروک غلامعلی اش را از جیب جلیقه درآورد، لحاف را کنار زد و روبه روی غریبه عرق کرده گرفت. غریبه چشم بسته بود و فقط هذیان بی سروتهی تلفظ می کرد. شعبان و صفر هرچه به لب های غریبه زل زدند چیزی دستگیرشان نشد. بعد شعبان با شانه های خمیده به ستون چوبی تکیه داد و گریه کرد. گریه اش بی صدا بود و فقط شانه هایش را تکان می داد. وسط گریه ها نالید: «بی وارث شدم مشدی»
صفر از پشتِ رحل قرآن روی طاقچه، دستمال پیچیده ای را برداشت. آورد و روبه روی شعبان باز کرد. گفت: «ئی تو جیبش بود» یک گوشی مشکی بود که وقتی تکانش دادند صدای چق چق آب می داد. شعبان نگاه داغ دیده اش را ریخت روی تن جوان و گفت: «حکما چیزی می دانه و چیزی دیده» لباس های شعبان پر شده بود از گِل خشک شده باغ. بعد گفت: «یا کار خودش بوده».
قرار شد صفر به هیچ کس چیزی درباره غریبه نگوید. پلیس را خبر نکند و نگذارد از بدری خانم چیزی درز کند به در و همسایه ها.
پرده دوم
هرقدر درزهای خانه را کور می کردم باز هم باد از جایی از روزنه ای نشت می کرد و بوی زهم را می کِشید تو. مثل آن مادر و دختر که توی اتاق نشسته بودند و پچپچه های نحسشان با گندِ هوا به هم می جوشید. صداشان از درزهای در و لولاهای چرب ترشح می کرد. به در، گوش چسباندم، «سمانه» هفت بار گفت «مریض» و مادر از بچه ای حرف می زد که آن سال ها می خواسته توی حوض آب خفه اش کند. سمانه یکریز اسمم را می بُرد و مثل حیوان با دماغش صدا در می آورد. دستم را روی دستگیره در گذاشتم و یک باره بازش کردم؛ مادر، آن طرف، نزدیک چرخ خیاطی روی زمین خوابیده بود و سمانه، پای کشو کمد داشت لباس هایش را تا می زد. باد از حاشیه های پنجره بوی کثافت را با خودش می آورد تو. سمانه حتی نگاهم نکرد. فکرش را نمی کردند که صدای مغزشان تا آن بیرون می رسد. به سمانه گفتم: «سرت میاد». بعد چهره بی حالتش را به سمتم چرخاند و چشم هایش را دیدم. تا در را بستم، زدند زیر خنده. صداشان دوباره بلند شد. مادر مثل عفریته ها ریسه می رفت و سمانه شروع به پچ پچ کرد. می خواستند با «آلپرازولام» مرا بخوابانند و قاشق بردارند و جمجمه ام را بتراشند.
پرده سوم
شب سوم شعبان قاطر آورد. قامت درازش توی تاریکی ایستاده بود. صفر، بالا، توی بهار خواب ایستاد و همه طرف آبادی را سرک کشید. جوان را توی کیسه ای قنداق پیچ کردند و دوتایی گذاشتند روی قاطر و بردند. دور که می شدند بدری فانوس به دست هرچه سرک کشید فقط سایه های محوشان را دید و سر از کارشان در نیاورد.
صفر زیر نور مهتاب به خط های صورت شعبان و آن زخم قدیمی نگاه کرده بود. بعد گفته بود: «داغ ببینه او که داغت کرد شعبان». تا انباری قدیمی رفتند که قدیم ها توی آن گاو سلاخی می کردند. در هاله کمرنگ نورِ فانوس هنوز زنجیرها و چنگک ها از چندل های تیره سقف آویزان بود. چند میله داغِ گاو را به دیوار کاهگلی تکیه داده بودند که پای صفر به آن ها گرفت و توی تاریکی سکندری خورد. جوان را روی زمین رطوبت گرفته و سرد دراز کردند. شعبان به مشدی صفر گفت: «برو مشدی... کارت نباشه»
پرده چهارم
موهای سمانه را چنگ می زنم و محکم می کشم. گردنش تا انتها به عقب خم می شود و در یک آن تیغِ موکت بری گردنش را می شکافد. برجستگی های حلقش را زیر تیزی تیغ حس می کنم. خرووچ صدا می دهد. فرصت نمی کند دم بزند. نفسش همراه لخته های خون، از شکاف زخم نفیر می کشد. آنقدر نگهش می دارم که پاهایش سست می شوند و فواره خون آرام می گیرد.
ادامه دارد...