«شب، سکوت، کویر»

  • کد خبر: ۲۵۰۹
  • ۰۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۳۳
«شب، سکوت، کویر»

حمید سلطان‌آبادیان| برای عکاسی از آسمان شب راهی کویر دیهوکِ طبس می‌شویم. عکاسی بهانه‌ای می‌شود برای تماشای آسمان شب به‌دور از نورهای سرگردان و غریبه‌ شهر. برای دور شدن از هیاهوی روزمرگی و ازدحام، ما را می‌برد تا عمقِ آرامش و بی‌کرانگی. غروب می‌رسیم به دل کویر. نوشتم دل کویر و به این فکر کردم که عجب دلی دارد کویر و عجب خلوتی دارد با این دل داغَش که زیر خروارها ماسه قایم کرده است. شاید خدا آسمان شب را با تمام معجزه‌های نورانی‌اش برای همین دل آفریده است. خدا شب را که آفرید، دل کویر آرام شد. قبل از آن، کویر یک طوفان بزرگ همیشه‌رونده بود. شب را که دید، عاشق شد و ایستاد. آرام گرفت و ساکت شد. از شب کویر می‌نویسم؛ تاکستانی از نور، در باغی از سیاهی. خوشه‌خوشه، دسته‌دسته. پربار، بی‌وقفه و ممتد.
من معنی نور را در شب کویر فهمیدم، لمس کردم و دیدم. همسفران خوابیده بودند و آتش ذره‌ذره خاموش می‌شد که از خواب پریدم. از خواب پریدم تا اوج آسمانی که نفسم را گرفت و بند آورد. آتش خاموش شد و چشمم روشن شد به جمال آسمانِ شبی که معجزه بود. وای از این شب که بارانی از نور را چنان بی‌رحمانه، چنان زیبا، چنان شگرف و بی‌انتها بر چشمان من می‌باراند که مجالی برای پلک‌ زدن، نفس‌ کشیدن و تکان خوردن نبود. کویر ساکت بود و من در دلش، از هیجان تماشای شبی که به من نشان می‌داد، می‌تپیدم. تنم انگار فلج شده بود و از من فقط چشم مانده بود و نگاه؛ نگاهی که به هیچ دیواری، به هیچ بن‌بستی به هیچ انتهایی، به هیچ پایانی نمی‌رسید. نگاهم نفس می‌کشید و سینه‌ام آرام گرفته بود. موسیقیِ ستاره‌ها را با هربار روشن و خاموش شدنشان می‌شنیدم. می‌شنیدم و نمی‌شنیدم. می‌دیدم و نمی‌دیدم. اشک ظهور می‌کند و گریه پیدا می‌شود. در پشت لایه‌ نازک و تپنده‌‌اش، نورها،
روشن‌تر از قبل، می‌رقصند و نزدیک می‌شوند. نزدیک و نزدیک‌تر. انگار که کویر و آسمان به‌هم می‌رسند و من، این غریبه‌ خفته در دل کویر، شاهدِ ساکت این ماجرای شگرف می‌شوم. تنم، با پوست و استخوانش، درمقابل دست‌وپازدن‌های روح بی‌تابی که میل اوج‌ گرفتن در او بیدار شده است، مقاومت می‌کند. به هیچ‌چیز و به همه‌چیز فکر می‌کنم. سبک می‌شوم. ذره می‌شوم. اندازه‌ دانه‌ای از شن‌های کویر. باد، بلندم می‌کند. شب مرا در آغوش نورانی‌اش فشار می‌دهد.
از آسمان شبِ کویر حرف می‌زنم؛ جایی که شب با کمال زیبایی‌اش پیدا می‌شود نه با اوج تاریکی‌اش. جایی که اندازه‌ هر دانه سیاهی، یک دانه‌ روشنایی هست. جایی که مسافرش پا به راه شیری می‌گذارد و از خود، به‌ بی‌خود شدن سفر می‌کند.
کم‌کم همسفران بیدار می‌شوند. سپیده می‌زند و کویر، دلش را دوباره زیر ماسه‌های داغ پنهان می‌کند. شب کویر شب خوابیدن نیست، شب بیداری و پیدا شدن است.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.