ایلیا موسایی
پرده اول
بدری سینی شام را جلو صفر که گذاشت، گفت: «او که عین مجنونه. حرف نمی تانه بزنه» صفر زیر نور ضعیف چراغِ فتیله ای نان را تکه کرد و توی پیاله ماست زد. سرش پایین بود. بدری باز گفت: «اگر بی گناه باشه چه؟» صفر آرام و بی صدا لقمه اش را می جوید. نگاه کرد. «گردن شعبان. ربطی نداره به ما» بدری روی جاجیم منقش نزدیک تر خزید گفت: «صفر، خدا را خوش نمیاد. مهمان ما بود» صفر به همان یک لقمه بسنده کرد. سینی را با سبابه پینه بسته اش هل داد طرف بدری. گفت: «او داغ دیده. چه باید می کردم؟»
«خو ئی بنده خدا چه؟»
صفر گفت: «هفته پیش سرزدم. شعبان گفت حالش خوبه و یک چیزهایی گفته» بدری سینی را برداشت و رفت به تاریکیِ مطبخ. صفر از همان جایی که بود سایه بزرگ بدری را می دید که توی مطبخ تکان می خورد و صدای ظرف ها تا آنجا می آمد. بدری چوب به دست آمد. فانوس بزرگ را از سر آویزِ ستون برداشت. نور فانوس خطوطِ صورت بدری را روشن کرد. آن قدر به صفر نگاه کرد که صفر از جا بلند شد، بالاپوش خاکستری را روی شانه هایش انداخت و بی اینکه چیزی بگویند راه افتادند.
هفته پیش صفر رفته بود تا انباری بزرگ متروک. شعبان کارش را شبانه می کرد. نگذاشته بود صفر برود داخل. گفته بود: «اگر نم پس نده ئی بار می زنمش سر چنگک». حالا بدری و صفر فانوس به دست توی مسیر تاریک راه افتاده بودند.
پرده دوم
زیر و رو شدن خاک توی این تاریکی بوی رطوبت را بلند کرده. ریشه های گیاهان توی سیاهی خاک می خزند و به جثه سمانه می رسند. رشته های باریکشان را توی شکاف حلقش می دوانند و شیره جانش را می مکند و آن بالا، گل های خاردار آبی شان را رو به خورشید باز می کنند. موهای بلندش تا سال ها توی اعماق خاک؛ توی همین حفره می مانند. حالا پچ پچ نمی کند. از صندوق عقب که بیرون آوردم غلتش دادم توی حفره و تالاپ صدا داد. یک قاشق استیل هم پرت کردم که توی تاریکی گم شد، بی صدا... حالا فقط باید خاک ها را بریزم.
پرده سوم
بدری فانوس را بالا گرفت. روشنایی فانوس ریخت روی در فلزی زنگار گرفته. در، زنجیر شده بود. صفر هرچه از پنجره کوچک سرک کشید جز تاریکی قیرمانند چیزی ندید. بدری یک لحظه هیسسس کرد. توی سیاهی شبانه، بی حرکت ایستادند. صدای خش خشی می آمد که با یک ناله بی جان درآمیخت و بعد صدای تکان آرام زنجیری را شنیدند. بدری گوش چسباند به در فلزی که یکهو صدای شعبان از پشت سرشان آوار شد. «چه می کنید اینجا؟» بدری دست گذاشت روی قفسه سینه اش. قامت بلند شعبان توی تاریکی چند قدم پیش آمد. چیزی دستش بود؛ شبیه به یک میله دراز با سر خم نوک تیز. بدری گفت: «آمدیم ببینیمش» شعبان رو به صفر کرد که پای شیشه ظلمت گرفته ایستاده بود. گفت: «زنت جای تو حرف بزنه؟» بدری توی حرفش پرید: «مهمان ما بود» شعبان چیزی نگفت. پیش آمد و جلو در فلزی ایستاد. هاله فانوس چهره اش را روشن کرد. با خطوط عمیق و آن زخم کهنه که از گوشه پیشانی مماس با شقیقه پایین می آمد و میانه ابرو را می خورد. بدری عقب کشید گفت: «به خدا قسم نگذاری ببینیمش فردا تمام آبادی را خبر می کنم» صدای بدری توی آن تاریکی مثل قداره پرصلابت بود. توی نور کم حال، می شد نگاه ثابتش را توی چشم های تاریکی گرفته شعبان دید. صفر آن طرف تر خاموش ایستاده بود. فقط چوبش را بالاتر آورد.
شعبان کلید را توی قفلِ آویز چرخاند و زنجیر را کشید، صدای خرررت بلندی کرد و در به روی قیرِ سیاهی باز شد که بوی تعفن را توی صورت هایشان قی کرد. شعبان جلو افتاد و بدری فانوس را بالا گرفت. دید شبحی مثل لاشه از زنجیرهای چندلِ سقف آویزان است. جلوتر که رفتند تن نیمه برهنه جوان را دیدند. چنان لاغر بود که آدم را می ترساند. رد خون روی پوستش شیارشیار خشک شده بود و بوی عفنِ خفه کننده ای می داد. صفر چوب دستی اش را به تن استخوانی زد. فقط یک لحظه ناله خفیفی بلند شد و زانوی لاغرش، مثل حشره ای لرزید. بدری همانجا عق زد و استفراغش کف زمین ریخت.
پرده چهارم
خبر توی روستا چرخید که قاتلِ «غلامعلی»، پسرِ شعبان را گرفته اند. شعبان ساکت و آرام قلیان توتونش را پُک می زد. «عماری ها» مثل همیشه گوشه قهوه خانه، سه نفری نشسته بودند و چای دم ظهرشان را هورت می کشیدند که مأمور آمد و شعبان را خواستند.
توی پاسگاه معلوم شد که قاتل را در شهر گیر انداخته اند. سه سال توی دیوانه خانه بوده و مادرش کمک کرده گیرش بیندازند. گفتند خواهرش را سلاخی کرده و بیرون از شهر توی برهوت دفن کرده. غلامعلی را هم او پای حشیش کشیدن هایشان، چاقو زده. می گفتند قاتل صدای مغز آدم ها را می شنود. تمام توطئه چین ها را یکی یکی کشته و یک جوان هم مفقود شده که شب قتل غلامعلی همراهشان بوده. معلوم شد در رفته اما پیدایش نمی کردند. سروان خواست اگر غریبه ای دیدند خبرشان کنند. شعبان گوشه سبیلش را زیر دندان جوید. نفسش هنوز بوی توتون می داد. گفت: «شاید دروغ باشه و از خودش قصه بافته»...
پرده پنجم
نیمه های شب شعبان زیر نور مهتاب قاطر و بارش را از سنگلاخ های براق و بوته های سیاه عبور می داد. قاطرِ عرق کرده، نفس های صداداری می کشید و به سختی راه می آمد. به رودخانه که رسیدند مهتاب، حاشیه آب و سنگ های کناره را نقره ای می کرد. شعبان طناب قاطر را آنقدر دنبال خودش کشید که به بخش های عمیق رودخانه رسید. صدای آب گوش را کر می کرد. صدای نفس های قاطر نمی آمد و فقط دو ستون بخار از دماغش بیرون می دمید. شعبان کیسه را از پشت قاطر هل داد و همانجا روی زمین انداخت. بعد، ریسمان از دور پارچه ضخیم باز کرد. اندام تکیده و برهنه جوان زیر نور ماه پدیدار شد. آب یخ بود. شعبان ساق های استخوانی جوان را چنگ انداخت و دنبال خودش توی آب کشید.
دست های جوان اول روی سنگ های تخت از هم باز شدند و بعد دنبال موهای نیمه بلندش سر خوردند. دنده هایش از زیر پوست کدر، راه راه و برجسته بود. آب که به کمر شعبان رسید جسد را رها کرد. آرام روی آب شناور ماند و کم کم غوطه خورد. بعد جریان آب، پوست و استخوان را با خودش کشید و در میانه رودخانه که جریان آب تند می شد غرق کرد. شعبان یک لحظه صدای شالاپ آب را شنید، صدای جثه استخوانی بود که از شیب تند صخره سُرید.