غلامرضا زوزنی| ساعتی از نیمهشب گذشته بود و او همچنان داشت برای دهمین ساعت متوالی با هوادارانش که به سینما آمده بودند، عکس میانداخت. لابهلای استراحت و رفتوآمدش به این سینما و آن سینما هم نمیشد با او گپ زد. برخلاف تصور از همان ابتدا که شروع کرده بود به عکس گرفتن با هوادارانش، تا همان دقایق پایانی، لبخند از صورتش نرفت. یکیدوباری کمرش درد گرفت که بازهم ایستادگی کرد و ادامه داد.
حامد بهداد را همه، بازیگری میشناسیم که به کارش تعصب دارد و نقشهایی را که برای بازی انتخاب میکند، هرچه هست، تمیز از آب درمیآورد. همین موضوع هم موجب شده است که او بارها برای بازی در فیلمهای مختلف، نامزد دریافت جایزه از جشنوارههای متعدد داخلی و خارجی شود، و به همین دلیل او یکی از بازیگران مطرح در عرصه سینما و تئاتر است که در همهجای ایران، خواهان دارد.
آنچه پیش روی شماست، گزارشی است از حضور این بازیگر در سینماهای مشهد به بهانه اکران عمومی فیلم سینمایی «قصرشیرین»، تازهترین ساخته رضا میرکریمی، که با استقبال هنردوستان همشهریاش روبهرو شد.
مصائب خبرنگار عقبمانده از دسته
سهشنبهشب، همانند همه شب و روزهای قبل و بعد از خودش گرم بود و ما هم چارهای نداشتیم جز عرق ریختن. هم دیدوبازدید بهداد در سینماهویزه تمام شده بود و هم کار ما و باید گزارشی را از اتفاقات حضور بازیگر «قصرشیرین» و تعدادی از عوامل این فیلم برای خوانندگان آماده میکردم. کلافه از اینکه نتوانستهام با بهداد گفتوگو کنم و خبرنگاری که اتفاقا دیر هم آمده بود، موفق شده بود چندجملهای برای مخاطبان روزنامهاش مصاحبه دستوپا کند، به تحریریه روزنامه برگشتم. مشغول تنظیم خبر بودم و قبل از اینکه پایم را از سینما بیرون بگذارم، مراتب اعتراضم را به مسئولان اجرایی اکران عمومی «قصرشیرین» ابراز کردم. مشغول تنظیم گزارش بودم که تلفنم زنگ خورد و از میان امواج تلفنی که قطع و وصل میشد، فهمیدم که خودم را باید برسانم آن سر شهر تا شاید بتوانم برای اولین و - شاید آخرینبار- با حامد بهداد چنددقیقهای گفتوگو کنم. برای اینکه از دسته عقب نمانم، راهی ویلاژتوریست شدم. با استقبال گرمی که مدیران سینمای مذکور از من کردند(!) چهار پنج ساعتی را معطل ماندم و هربار که برای گرفتن مصاحبه با حامد بهداد اقدام میکردم، به علتی موفق نمیشدم که مهمترینش، ممانعت همان مدیران سینما بود. بعد از این همه معطلی بالاخره با هر شیوهای که مقدور بود، توانستم حامد بهداد را در گوشهای تنها بنشانم و در یک نیمهشب خسته و پر از خمیازه، با او دقایقی همکلام شوم.
محل تولد، محل تبلور
با حامد بهداد از مشهد شروع کردیم. دوست داشتم از سختیهایی که در این شهر برای پیشرفتش کشیده است، بگوید. از این بگوید که در این شهر حضور داشته و پوستاندازی کرده است اما رغبتی نشان نداد. انگار که دوست نداشته باشد چیزهای تلخی را به خاطر بیاورد، گفت: «روزهایی بودند که در شروع و در جریان بودند ولی آن جریان شکلگیری را نمیدیدم. بعدا که شکل گرفت، مسیر دیده شد. آن روزها متوجه شکلگیری اتفاقاتی که برایم میافتاد، نبودم اما الان که اینجا ایستادهام، بهنظرم روزهای طولانی و فرساینده و روزهای سختی بودند. بهنظرم بعضی رنجها مثل صبر کردن، مشترک است؛ رنجهایی مثل هویت نداشتن یا درد بیان یا مثل فلسفیدن. هر کسی از زاویه خودش به مشکلات و رنجها نگاه میکند. عیار انسان که بالا باشد، فیلسوف میشود و بهدنبال این است که فلسفیدن را نظم و نسقی بدهد. عیار که پایین آمد، درد تماشا و دیده شدن و هویت بهوجود میآید. در این وضعیت، انسان میخواهد فریادی بزند که به رسمیت شناخته شود. هر کسی به نحوی درواقع جسمش روح میگیرد. من هم در همه سالهای عمرم مثل همه، دچار این درد مشترک بودم.». با این دستهبندی فلسفی بهداد، خودم را در دسته دوم دیدم و احساس کردم امثال من که مدام درپی هویت خودشان هستند -نه بهدنبال دیده شدن- عیار پایینتری دارند.با این حال هم او، هم امثال من به مشهدی بودنمان میبالیم و به شهری که در آن متولد شدهایم؛ گرچه ردی از هویت مشهدی بهداد در آثاری که او نقشآفرینی کرده، کمتر دیده شده است. شاید هواداران مشهدیاش بدشان نمیآمد که بهداد، جایی در سینما یا تلویزیون یا حتی تئاتر با هویت مشهدیاش، خودی نشان دهد. این توقع وقتی بیشتر میشود که مخاطب، پای تماشای «قصرشیرین» مینشیند و بازی بهداد را در این فیلم با گویش میبیند، با این حال او این چیزها را برای خودش مهم نمیداند و میگوید: چه اهمیت دارد که یک بازیگر از کجا آمده است؟ باید ببینیم به کجا میرود. من هرجا بهدنیا آمدهام، باید ببینم به کجا میروم؛ به ناکجاآباد. باید بچه ناکجاآباد بود. این درست است که خاستگاه اجتماعی بر همه ما تاثیر گذاشته است. اما باید برای دستیابی به موفقیت، مسیر ناکجاآبادی را طی کرد. باید جهان وطن شد. باید جهانشمول شد. باید از آن خاستگاه گذر کرد و رسید به یک دنیای بزرگتر.»
تلاش کردم لابهلای اندک کلماتی که در آن نیمهشب از زبان این بازیگر نامی مشهدی بیرون میآید، تجربهای بیرون بکشم برای خودم و برای همه آنهایی که در این شهر به کار هنر مشغولند و با سختیهای مربوطبه آن دستوپنجه نرم میکنند. به بهداد گفتم: «میدانید، خیلیها در مشهد تلاش میکنند که دیده شوند.» هنوز حرفم تمام نشده بود که جملات قبلش را با صراحت بیشتری تکرار کرد و گفت: «از مشهد باید رفت و دیگر برنگشت! اینجا جای دیده شدن نیست؛ اینجا جای آفریده شدن است. وقتی در محلی آفریده میشوی، باید بروی و در جای دیگری دیده شوی.». احتمالا همین تفاوت در محل تولد و تبلور است که حامد بهداد تلاش میکرد به من بفهماند. منافاتی هم ندارد که محل تولدت با محل تبلور یکی باشد، اما هرچه هست، تجربهاش به او اینطور فهمانده بود که نباید در محل تولد ماند و برای موفقیت باید هجرت کرد.
معجزه صحنه آخر
بهترین بازیگر جشنواره بینالمللی شانگهای چین که داوران جشنواره فیلم فجر، او را در حد و اندازه سیمرغ بلورین ندیدند، از بازی در فیلم «قصرشیرین» بهعنوان یک تجربه کمنظیر یاد میکند و آن را اتفاقی مینامد که باید میافتاد: «همکاری با رضا میرکریمی اتفاق خوبی بود و باید میافتاد و حالا که افتاده است، از دیدن این فیلم لذت میبرم.».
انگار که بازی جلال مرادی قصرشیرین، بیشتر از هر فردی روی خود بهداد تاثیر گذاشته است. انگار که با گذشت ماهها از اتمام بازیاش در این فیلم، نتوانسته است از قالب آن نقش بیرون بیاید. انگار که خودش هم باورش نمیشود آن آدم سنگدل که حاضر نیست بچههایش را پیش خودش نگه دارد، حالا باید بهخاطر دلرحمی به یک روباه که وسط جاده زیر گرفتهاش، کمک کند. همین میشود که با بغض درباره آن نقش صحبت میکند و فقط یک جمله میگوید: «آن صحنه آخر، صحنه تکاندهندهای است. عجیب است.». بازی بهداد در «قصرشیرین» را باید جدا کرد از همه آنچه بهداد در همه سالهای فعالیتش، نقشآفرینی کرده است. گویی بهداد هرچه در سینما، تئاتر و تلویزیون اندوخته را در این فیلم به نمایش گذاشته است.