ایلیا موسایی - ما لبه بام نشسته بودیم و هرسهمان دیدیم که چطور «محمود گلابی» اسباباثاثیه خانه موسوی را ریخت داخل کوچه. ما دزدکی آمده بودیم بالای بام برای تماشای کفترها که همهچیز را دیدیم. اول سروصدا شد و بعد از همین بالا دیدیم چندتا صندلی قراضه پرت شد داخل کوچه. محمود گلابی عصبانی بود و بد و بیراه میگفت و داد میزد. پدر موسوی مثل خودش مظلوم و لاغرمردنی آمد داخل کوچه. از این بالا تاسی سرش مثل یک دایره خالی پیدا بود. خود موسوی داخل چارچوب در ایستاده بود و عین بچهننهها گریه میکرد. ماه قبل مادرش را برق گرفت و مرد. همهجا پیچیده بود که جزغاله شده است. خودشان که لو ندادند ولی مجتبی از مادرش شنیده بود که این اتفاق در حمام افتاده است. برای همین رو نداشتند بگویند. مجتبی شنیده بود همه موهایش سوخته و دوساعت همانجا مانده است. بوی سوختگی خانه را برداشته بود. وقتی در را باز کرده بودند، ما بچهها را نگذاشتند برویم داخل و هرچه سرک کشیدیم سردرنیاوردیم چه خبر است. مادر مجتبی خبرچین محله بود و هی از اینطرف خبر میآورد و به زنهای محله دیگر خبر میبرد. اسمش را گذاشته بودند «بیبیسی». مادرش همیشه در خانه همسایهها بود و برای همین مجتبی همیشه در کوچه ولو بود و کسی کاری به کارش نداشت و ما به او حسودی میکردیم.
نفهمیدیم ماجرای برقگرفتگی مادر موسوی به محمود گلابی چه دخلی داشت که اینطور از کوره در رفت، ولی میگفتند پایش گیر است، چون برق خانه را درست نکشیده و حالا کار دست خودش داده است. برای همین هنوز چهلم مادر موسوی نرسیده اسباب اثاثیهشان را ریخت توی کوچه. مجتبی میگوید: «چلم نه چهلم» زبانش را میچسباند به سق دهانش و «ل» را میکشد. میگوید: «خُله چللللللم نه چهلم». آن روز هم در کلانتری محمود را خواسته بودند که اینطور دادوهوار کرده بود. میگفت برایش دردسر درست کردهاند و بیاحتیاطی خودشان بوده است که روی پریز آب ریختهاند وگرنه همه خانههای محله را همینطوری سیمکشی کردهاند. وقتی محمود گلابی قال کرد، مادر مجتبی با زنهای همسایه دوره نشسته بودند کنار در خانهشان که یک پله سیمانی جویدهجویده داشت و یک درخت ریقو مثل یک سیخ با چند برگ همان جا سبز شده بود.
نزدیک تابستان بود و ما به رسم هرسال پولتوجیبیها را میگذاشتیم روی هم تا «کیم» بگیریم. پولمان به 2 کیم دوقلو میرسید ولی سهنفر بودیم. آن نصفه آخر را سهنفره گاز میزدیم. مجتبی همیشه گیر میداد که باید اول باشد چون «جعفر میکروب» لقمه آخرش را لیس میزند و فاتحه بستنی را میخواند. خلاصه همین بود که اول مجتبی بود، بعد من و آخر هم جعفر که زمستان و تابستان دمبهدقیقه دماغش را بالا میکشید. همینطور که بستنی میخوردیم کفترها را توی آسمان تماشا میکردیم که سر میکشند و بالا میروند. تابستان که شد مجتبی پول بیشتری میگذاشت و ما دم نمیزدیم که چرا آن نصفه اضافی آخر را طبیعی میکند و بالا میکشد. یک دوقلوی کامل دولنگه برای مجتبی و یک دوقلو برای من و جعفر با هم که نفری یک لنگه نصیبمان میشد. مجتبی میگفت دارد کار میکند و هرچه میپرسیدیم چه کاری؟ لو نمیداد. فقط آخرش مشخص شد که برای «ناصر کفترباز» کار میکند. ناصر از آن سر بامها میآمد، یک سوت بلند میکشید، بعد مجتبی جلدی غیب میشد. فقط میدیدیم میروند روی بام و یک ساعت بعد ما از فضلههای کفتر که به لباس مجتبی چسبیده بود میفهمیدیم کُله کفترها را برایش تمیز میکند. روی همین حساب حق میدادیم که رویش را نداشته باشد شغلش را لو بدهد. آن روز هم که محمود گلابی آن قشقرق را به پا کرد سهم مجتبی یک دوقلوی کامل بود. سرآخر محمود از خر شیطان آمد پایین و یک ماه به موسوی و پدرش اجازه داد بمانند و بعد تخلیه کنند. همه این خبرها را مجتبی میآورد و میدانستیم گوش ایستاده و صحبتهای بیبیسی با زنهای همسایه را شنود کرده است.
شهریور بود که خارشهای مجتبی شروع شد و میدیدیم روزبهروز بدتر میشود. بعد دهانش بوی فاضلاب گرفت و تهش درآمد که مریض شده است. فقط من و جعفر میدانستیم که از کفترها مرض گرفته است و هیچجا لو ندادیم. موسوی و پدرش هنوز پیراهن سیاه تنشان بود و یک کامیون کوچک سفیدرنگ آمد و خودشان و اسبابشان را با خودش برد.
همان روز اسبابکشیِ موسوی بود که مجتبی دیگر نیامد و بستنیخوری ما تعطیل شد. فقط من و جعفر مینشستیم لبه بام و کفتر تماشا میکردیم. یک هفته بعد شنیدیم مجتبی را بردهاند دکتر. بعد خبر پیچید که عفونت گرفته و معلوم شد که مرضش از کفترها نبوده و آن پولها را چطور درمیآورده و کارش با ناصر کفترباز چه بوده است. مادر مجتبی بعد از آن جریان دیگر از خانه بیرون نیامد. میگفتند از خجالت و شرم دیگر بیرون نمیآید. بیبیسی تعطیل شد. انگار برقشان رفته بود. وقتی فهمیدیم مجتبی چطور پولها را در میآورده است یاد آن روزهایی میافتادم که ناصرکفترباز با یک کفتر در دست چطور سوت میزد و چشمکی حواله مجتبی میکرد. دوست داشتم انگشت توی حلقم کنم و همه آن بستنیها را توی کوچهها و تمامی محله بالا بیاورم، بهطوریکه خانهها و بامها با همه آدمها زیر استفراغ غلیظ بستنی غرق شوند و فقط کفترهای توی آسمان نجات پیدا کنند.