فرنود فغفور مغربی - این روزها مقارن با سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و فاطمه (س) است. سال گذشته به همین مناسبت شهرآرا محله منطقه 3 میزبان زوجهای جوان بود. آنها از زندگی و خوبیها و کاستیهایش گفتند. امسال در امتداد رسم گفتوگو با زوجها به سراغ همسرانی که در حکم پدران و مادران زوجهای جوان محسوب میشوند، رفتیم و با آنها گفتوگو کردیم. آنان از خاطراتشان، تفاوتهای زندگی امروز و دیروز و نکاتی که نتیجه زندگی سالیانی دراز است با ما گفتوگو کردند.علی اکبر جباری، کارمند آموزش و پرورش و عضو شورای محله فاطمیه به همراه همسرش، اعظم زمردیان، که او نیز دبیر بازنشسته است از جمله میهمانان این نشست بودند. خسرو ضعیف، شاعر و عضو شورای اجتماعی محله شهریاری، به همراه همسرش، عذرا ضعیف مدیر اردویی حوزه 6 حضرت رقیه (س)، از دیگر شرکتکنندگان در این نشست بودند.هر 2 زوج در سال 70 ازدواج کرده بودند و جزئیات مراسم آشنایی و خواستگاری و ازدواجشان را به یاد داشتند. یکی از آنها هنوز کارت دعوت از میهمانان برای مراسم ازدواج را در آلبوم خانوادگی نگهداری میکند.محور سخنان همسران در این نشست صمیمانه، تأکید بر حفظ حدود و احترام به بزرگترها و صبوری در مسیر زندگی است. آنها میگفتند که زوجهای جوان در بند تجملات نباشند و با آنچه در توان فعلی خانواده است، کنار بیایند.
ثمره زندگی
ثمره زندگی برای عموم خانوادههای موفق، آرامشی است که در همه حالات بر کردار و رفتار خانوادهشان سایهانداز است. آرامشی که میتواند بستر آموزش همه نیکوییها به نسل بعدی باشد. خانواده ضعیف 3 دختر دارند و همه آنها را به خانه بخت فرستادهاند. خانواده جباری هم 2 فرزند دارند. دخترشان لیسانس کامپیوتر و هم اکنون خانهدار است. پسر کوچکتر نیز در سالهای اولیه تحصیلات دانشگاهی است.
قصه از کجا شروع شد...
خانم ضعیف در ابتدای گفتوگو از نحوه آشنایی خود با همسرش اینطور میگوید: من و آقا خسرو با هم دختر عمو و پسرعمو هستیم. قدیم باب بود که عقد پسرعمو و دخترعمو در آسمان بسته شده است. بنابراین از همان اول به نام هم بودیم. نوجوان بودم که عمویم برای خواستگاری به خانهمان آمد تا روزی که به خانه بخت رفتم6 سال طول کشید! با هم مشکلی نداشتیم. آن موقع سنم پایین بود، قول و قرار ازدواج را گذاشتیم و در این مدت آقا خسرو هم فرصت خوبی داشت و توانست موقعیت کاری و اجتماعی خوبی پیدا کند و در نهایت بالا سر حضرت عقد کردیم و رفتیم سر خانه و زندگی.
خانم ضعیف معتقد است که دوره نوجوانی فرصت خوبی است که بزرگترها دختر و پسر را برای هم نشان کنند. او در این باره ادامه میدهد: شیوه ازدواج خودم را میپسندم و پشیمان نیستم. چه خوب است برای اینکه جوانهای ما حواسشان به زندگی باشد و به تجملات و... نپردازند و گرفتاری برای خود و خانوادههایشان درست نکنند در سنین نوجوانی و اول جوانی خواستگاری و عقد مختصری داشته باشند و آرام آرام به کمک خانوادهها مقدمات زندگی را فراهم کنند و با خیال آسوده زندگی مشترک را شروع کنند.
همسر آقای جباری دیگر خانمی است که با او هم کلام میشوم. از او میخواهم نحوه آشنایی و ازدواجشان را توضیح دهد. او میگوید: ما قبل از اینکه ازدواج کنیم، همکار بودیم. به یاد دارم آن موقع در یکی از روستاهای شهرستان نهبندان معلم بودیم و ارتباطمان تنها به عنوان 2 همکار در یک مدرسه بود. آخر سالی که بچهها کارنامهشان را گرفتند آرامآرام ماجرا به سمتی میرفت که ما هم لازم شد کارت عروسی چاپ کنیم. (هر چهار میهمانان لبخند میزنند)
از اینجای داستان آقای جباری رشته کلام را به دست میگیرد و میگوید: اصالتا بیرجندی هستم و حدود شش سالی در آن حوالی معلم بودم. از اول ازدواج تا سال 77 هم در آن منطقه بودیم و بعد از آن به مشهد آمدیم. قبل از ازدواج من خانم زمردیان را به خواهرم معرفی کردم. خواهرم تحقیقات کرد و گفت دختر خوبی است. گفتم اگر تأیید میکنی پس دنبال حرفت را هم بگیر تا بشود آنچه رضای دو طرف است.
مهریه
یکی از باورهای غلط این روزها این است که مهریه را کی داده و کی گرفته اما درباره زوجهای میهمان این نشست، ماجرا جور دیگری است.
آقای ضعیف به مسئله مهریه اشاره میکند و درباره مهریه همسرش اینطور میگوید: سبک زندگی ما و خانوادهمان اینگونه بوده که پدر از پسر و عروسش حمایت میکند و این طور نیست که زوج جوان را به هم برسانند و بعد رهایشان کنند. پدرم خدابیامرز مهریه عروس خانواده را 3 هزارمتر زمین قرار داد. همان زمان هم تحویل دادند. اگر بخواهم ارزش امروز آن زمین را حساب کنم حدود 300میلیون تومان میشود.
عذرا ضعیف هم در ادامه صحبتهای همسرش میگوید: مهریهام را عمویم تعیین کرد و ماهم روی حرفشان، حرفی نزدیم و قبول کردیم. از ته دل میگویم اگر این زمین و معادلش هم در کار نبود برایم اهمیت نداشت چرا که من تکیه گاه خوبی برای زندگی میخواستم. اصولا آشنایی، ارتباطهای خانوادگی و در هم تنیده بودن خانوادهها جایی برای حساب و کتاب نمیگذاشت. با این حال پدرشوهرم مهریه خوبی دادند و از ایشان سپاسگزارم.
خانم جباری درباره مهریهاش به خاطرهای از مراسم عقدش اشاره میکند و ادامه میدهد: یک میلیون تومان پول نقد (در سال 70) و 10 سکه اعلام شد. در زمان عقد پدرشوهرم گفتند به نام نامی ائمه اطهار (ع) همان مبلغ به علاوه 12 سکه بهار آزادی مهریه باشد. الان آقای جباری خانهای خریدند و به نام من کردند. خانهای که بهایش خیلی بیشتر از مهریهام بوده است.
ازدواج سفید
این روزها اصطلاحی عجیب و غریب در بین جوانان با عنوان «ازدواج سفید» باب شده است. ازدواجی بی در و پیکر که نه مطابق شئون دینی است و نه عرفی. شاید جالب باشد بدانید آقا و خانم ضعیف هم ازدواج سفید داشتند البته نه به معنای منفی آن. معنایی دیگر که نشاندهنده اطمینان بینهایت دو خانواده به هم بوده است.
خسرو ضعیف در این باره میگوید: شاید باورتان نشود ما 2 فرزند داشتیم و هنوز در محضر، ازدواجمان را ثبت نکرده بودیم و شناسنامههایمان سفید بود. آن زمان چون میخواستم وامی بانکی بگیرم و باید متأهل بودنم در شناسنامه ثبت میشد به محضر رفتیم و عقدمان را که همان اول کاری در بالای سر حضرت به رسم دیرینه مشهدیها بسته بودیم، محضری و رسمی کردیم.
امکانات اولیه
او در ادامه گفتههایش به روزهای اول زندگی خود اشاره و بیان میکند: قدیم رسم این بود که بخش عمده جهیزیه و اسباب خانه را طرف پسر بدهند. من هم دست خانمم را گرفتم و به خانه پدریام آوردم. سالها با مادرم زندگی کردیم و وسایل زندگیمان همان اثاثی بود که آنها استفاده میکردند. تلویزیونمان در اول زندگی تلویزیونی کوچک و سیاه، سفید بود.همسر خسرو ضعیف اضافه میکند: من هیچ جهیزیه ویژهای با خودم نیاوردم. تنها وسایل پلاستیکی که مربوط به آشپزخانه میشد، خریدیم و سر خانه و زندگی بردم. سالهای سال با مادرشوهر و پدر شوهرم زندگی میکردم. دوستهایم گفته بودند که میخواهیم بیاییم و جهیزیهات را ببینیم. من گفتم جهیزیه ندارم و با همان اسباب و اثاث خانه مادرشوهرم زندگی میکنیم. مادر شوهرم سال قبل فوت شدند و ما در همه سالهای زندگی با آنها در یک خانه بودیم. مادرِ مادرشوهرم هم با ما در یک خانه زندگی میکردند و البته هیچوقت اختلاف خاصی بین ما پیش نیامد. ما میتوانستیم هم از جیب خودمان و هم به وسیله بزرگترهایمان صاحبِ خانهای مستقل شویم اما ترجیح دادیم با مادرشوهرم زندگی کنیم. راستش عادت کرده بودم که در جمع بزرگ خانواده باشم و تنهایی را چندان دوست نداشتم.
جباری و همسرش شیوهای دیگر در ابتدای زندگی مشترکشان داشتند. او میگوید: ما در کویر زندگیمان را شروع کردیم. جایی که حتی آب لولهکشی نداشت و مجبور بودیم از آبانباری که پر از کِرم بود آب تهیه کنیم! تصور کنید در این وضعیت چه اسباب و اثاثی میتوان داشت؟ با این حال چون هم من و هم همسرم به اصطلاح حقوقبر بودیم برای خودمان وسایلی از قبل تهیه کرده بودیم و آنها را با هم به اشتراک گذاشتیم و وسایل اختصاصیمان، وسایل مشترک زندگیمان شد.
او در ادامه میگوید: بر اساس رسوم به من گفتند که برای عروس باید جهیزیه مفصلی بخریم و تو هم مجلس بگیری و از این حرفها... گفتم من آمدهام و دخترتان را میخواهم و دیگر هیچ چیزی نمیخواهم. رو به همسرم کردم و گفتم من این فرشته را میخواهم، بال و پرش پیشکشم باشد. میتوانم مجلس بگیرم و با قرض از این و آن، غذای مفصلی هم به مردم بدهم اما آیا دوست دارید دخترتان تا مدتها نان و ماست بخورد یا همان هزینه در زندگی خودمان برای آسایش او هزینه شود؟ این را که گفتم دیگر هیچ نگفتند و ماجرا همان طوری شد که توضیح دادم. نه سیاهه اموال نوشتیم و نه طلبکاری کردیم و نه حرف و حدیثی پیش آمد. البته در مسیر زندگی کمبودها و کاستیهایمان را تکمیل کردیم.
خانم زمردیان در تکمیل حرفهای همسرش میگوید: هر چه از وسایل در مدتی که کار کرده بودیم، خریده بودیم را به یک خانه بردیم. یادم میآید در اوایل کار نه تلویزیون داشتیم و نه یخچال. همسرم هم به من گفتند مادرم فوت کرده و پدرم با خواهر کوچکترم تنهاست. ناجوانمردی است که از آنها دور شوم و تنهایشان بگذارم. ایشان از من خواست که به خانه پدرشوهر برویم و آنجا زندگی کنیم و من شدم کدبانوی خانه. خیلی هم راضی بودم. هشت سالی آنجا زندگی کردیم.
گذشت، شرط ادامه زندگی
هر 2 زوج در خانه پدرشوهر زندگی کردند. به نظر میرسد زندگی با نسلی که متعلق به دهههای قبل هستند میتواند مشکلاتی در بخش سلیقهها و باورها به همراه داشته باشد. این مطالب را با میهمانان نشستمان مطرح کردم.
خانم ضعیف در این باره میگوید: به هر حال آدمها متفاوت هستند و حتی 5 انگشت دست هم مثل هم نیستند. سلیقه هم که امری شخصی است و معمولا متفاوت است. در این بین گاهی آنها و گاهی من از نظرمان میگذشتیم. به همین دلیل زندگی موفقی داشتیم. (آقای ضعیف به میان صحبت همسرش میآید و با اشاره به او میگوید: گذشت همسرم بیشتر بود.)
او به رمز زندگی آرام و بیتنشش در کنار اقوام شوهر اشاره میکند و ادامه میدهد: نکته مهمی در زندگی هست که من آن را رعایت کردم و همین مسئله باعث شد هیچوقت دعوا و مرافعه نداشته باشیم. من سعی میکردم اگر بین خودم و مادرشوهرم مطلبی پیش میآید آن را بین خودمان حل کنیم و با شیوههای زنانه شوهرم را تحریک نمیکردم تا علیه مادر و خانوادهاش رفتار کند. خیلی از اوقات اختلاف نظرهایی هم با مادرشوهرم داشتیم اما از صد تا حتی یکی از آنها به گوش همسرم نمیرسید. خودمان به صورت زنانه و با حفظ احترام بزرگتری آنها حلش میکردیم و زندگی با خوشی جلو میرفت. یادم میآید یک نوبت مسئله به گوش شوهرم رسید. او به من گفت چرا ماجرا را برایم تعریف نکردی؟ گفتم فکر کن تعریف میکردم. میخواستی چه کنی؟ مگر خودم نمیتوانم مشکلاتم را حل کنم. خندیدیم و ماجرا فراموش شد. مطمئن بودم اگر مسئله را گسترش میدادم به نتیجه خوبی نمیرسیدیم.
وقتی از مادرشوهرش که مرحوم شده است، صحبت میشود، با غصه میگوید: یادم نمیرود که من دختری نوجوان بودم که به خانه شوهرم آمدم. حاجیهخانم همیشه از من حمایت میکرد. در حقیقت مادر دومم، ایشان بودند. نور به قبرشان ببارد.
جباری به زحمتهای بیدریغ همسرش طی سالهای زندگی مشترکشان همراه با پدرش اشاره میکند و میگوید: پدرم در این اواخر بیمار بودند. فکر نمیکنم در شرایط امروزی جامعه حتی دختران از مردی سالخورده تا آن حدی که همسرم به پدرم مهربانی کردند و ماهها او را در بستر بیماری خدمت کردند، خدمت بکنند. نمیدانم با چه زبانی سپاسگزاری کنم.
از آقای جباری پرسیدم آیا شما هم همان ایثار را برای همسرتان انجام دادید؟ او در پاسخ گفت: من هم تا حدی که توان داشتم سعی کردم جبران زحمتهایشان را داشته باشم. وقتی به مشهد آمدیم پدر همسرم فوت کرده بودند و مادرشان هم تنها بودند. به مشهد آمدیم و تا سال گذشته که ایشان زنده بودند در خدمتشان بودم.
خانم معلم هم در ادامه صحبتهای همسرش میگوید: درست است که من 7سال با خانواده همسرم زندگی کردم و همراه آنها بودم؛ اما همسرم هم وقتی اقتضای وضعیت خانواده ایجاب میکرد، 7سال با من و مادرم در خانه آنها در مشهد ماندگار شد و با نهایت مهربانی خدمت و رفتار کردند.
خانم معلم از قراردادی که اول زندگی با همسرشان داشتند هم اینگونه یاد میکند: همسرم در همان اول کار به من گفت اگر حرف و حدیثی از خانواده شما مطرح شد تو طرف حسابشان باش و اگر از خانواده من نکتهای بود بگذار تنها من پاسخگو باشم. به نحوی تقسیم وظیفه کردیم تا حرمتها محفوظ بماند و این شیوه هم شیوه موفقیتآمیزی بود. هیچ وقت نه من با خانواده همسرم و نه او با خانواده من اختلاف و درگیری نداشت.
نصیحتهای آقا معلم
جباری معلم بوده و در طی گفتوگویش به همان سبک معلمی سخن میگفت. سخنانش حساب شده بود و شیرین. او میگوید به دانشآموزانم میگویم هر کدام از شما 3مادر دارید. یکی مادری که تو از بدن او متولد شدی، دیگری مادری که در مدرسه به تو خواندن و نوشتن را آموخته و سومی مادری که تو را از تنهایی نجات داده است. یعنی مادر همسر هر فرد که با همسر دادن دخترش به هر پسر تنهایی را از وجود او بیرون میکند.
سقلمه مادرشوهر!
خانم ضعیف از مواجهه مادرشوهرش خاطرهای شنیدنی دارد. او میگوید: مادرشوهرم خیلی روی بچههایم حساسیت داشت و مدافع آنها بود. در مقابلش کمترین تأدیبی نمیتوانستم بر بچههایم داشته باشم. روزی مشغول نماز بودم که دخترم روی پشتم آمد. در سجده دوم هم همین کار را تکرار کرد. در همان حال او را عقبتر هُل دادم، مادرشوهرم دو تا ضربه به پشتم زد. بعد از نماز گفتم لااقل در زمان نماز نمیزدید. گفت در آن حال زدم چون نمیتوانستی کاری بکنی. خندیدم و گفت دیگر جلو من بچهها را ادب نکن. تحمل دیدنش را ندارم.
گفتوگو با نسل امروز
ضعیف که 3دخترش امروز در خانه بخت هستند، تجربیات متعددی در مسیر زندگی دارد. او خطاب به نسل امروزی که در آستانه ازدواج هستند، میگوید: وسایلی را بگیرید که به کارتان بیاید. من در جهیزیههای امروز وسایلی میبینم که نه خودم میدانم به چه کار میآیند و نه آن عروس و دامادی که آن وسایل را میخرند چنین اطلاعی دارند! انگار محور خریدشان چشم و همچشمی است و نه آرامش و آسایش زندگیشان.
خانم ضعیف هم در ادامه میگوید: با وسایل کم هم میشود زندگی شیرین داشت. باور کنید حتی وسایلی که امروزه ضروری به نظر میرسد، اگر نداشته باشیم میتوان زندگی خوبی داشت. من به دخترانم آموختم که توقع خاصی از شوهرشان نداشته باشند. دخترم هم با اقوام شوهرش زندگی میکند و صبور است و فشار نمیآورد که حتما خانه مستقلی داشته باشیم.
چرا ازدواج کنیم؟
آقای جباری با مطرح کردن اینکه بعضی ازدواج میکنند تا به جایی برسند؛ میگوید: آنها به شریک زندگیشان به عنوان ابزار نگاه میکنند. بعد از 2سال هم میبینند به آنجایی که میخواستند نرسیدند و مطرح میکنند که تفاهم نداریم! مسئله دقیق همین جاست که بدانیم آیا میخواهیم زندگی مشترک داشته باشیم یا اهداف دیگری داریم.
او ادامه داد: من به همه دانشآموزانم میگویم اگر میخواهید با ازدواج به جایگاهی برسید، ازدواج نکنید چون هنوز به بلوغ لازم نرسیدید. اما اگر نگاهتان به همسر به عنوان شریک زندگی مشترک است، شرط لازم را برای ازدواج دارید.
جباری، از چشم و همچشمی به عنوان آفت زندگی امروزی یاد میکند و میگوید: فناوری سرعت بالایی دارد. هر روز چیزی نو به بازار میآید. اگر اختیارمان را به بازار دهیم، نمیتوانیم آرامش داشته باشیم و باید دائم ببینیم در ویترینها چه آمده است و با وضعیت اقتصادی سخت امروز به دنبال تهیه آن اشیا از هر راهی باشیم. معلوم است که چنین زندگیای آرامش به دنبال نخواهد داشت. توصیهام این است که وقتی جوانترها میخواهند اسباب و اثاثیه بخرند به کاربردش در زندگی توجه کنند نه اینکه بقیه چه میگویند.
رسمهایی فراموش شده
ضعیف از رسمهایی یاد میکند که این روزها کمتر دیده میشود. او میگوید: لابد شنیدهاید که وقتی جهیزیه را میآوردند، شیء کوچکی در حد نمکدان، قاشق یا لیوانی را بر میداشتند و میگفتند عقل عروس را دزدیدیم! همین مسئله باعث خندهها و شوخیهای فراوانی میشد.
او از رسمی دیگر به نام «داماد سلامی» نام میبرد و بیان میکند: بعد از ازدواج اولین نوبتی که داماد به خانه مادر عروس میرفت برای او هدیهای میگرفتند و دلخوش میشد. او هم در مقابل هدیهای برای مادرزن میگرفت که محبتها را بیشتر میکرد.
رسم «نارزدن» را شاید دیگر این نسل ندیده باشند و نهایت در رمانها و فیلمهای قدیمی خوانده و دیده باشند. ضعیف توضیح میدهد: وقتی عروس به خانه داماد نزدیک میشد، داماد چند انار یا میوههای فصل را به طرف همراهان عروس میانداخت. با این کار خوشحالی و آمدن برکت به خانهاش را بیان میکرد.
خانم ضعیف هم به رسم دیگری از گذشته اشاره میکند و میگوید: در قدیم که نان را در خانه میپختند رسم بر این بود 2روز مانده به ولیمه عروسی، خانمهای خانواده جمع میشدند و با کمک یکدیگر، نان عروسی میپختند. یادم میآید غذای شب عروسی ما آبگوشت بود و همان نان را با آبگوشت خوردند و تا سالها هم تعریف کردند.
او ادامه میدهد: «حنا بندان» هم از جمله رسوم بود. امروزه هم هست اما ماجرا مینیاتوری شده است، آن سالها به صورت جدی دستها به رنگ حنا میشد و مثل امروز این قدر تشریفاتی نشده بود.
جباری، درباره مکان برگزاری مراسم عروسی هم توصیهای دارد. او میگوید: رسم خانواده ما ترکیبی از رسوم مشهدی و بیرجندی است. آن سالها عروسی را در خانه برگزار میکردند. خانهای را برای خانمها و خانهای را برای مردها در محله در نظر میگرفتند و مراسم در خانه با دلخوش و بدون محدودیت ساعتی که در تالارها هست برگزار میکردند. اگر همان رسم قدیم که آشپز میآوردند، احیا کنیم، هزینهها کمتر میشود.
او به رسمی دیگر که ویژه روستاها بوده است، اشاره میکند و میگوید: در قدیم داماد چند پشته بزرگ هیزم بار چارپایی میکرد و همچنین کود حیوانی را به دست خودش از طویله تهیه میکرد و برای سوخت تنور میآورد. با این کار به او گوشزد میکردند، زندگی سختیهای خودش را دارد و باید از منیتهایش در زندگی بگذرد تا موفق شود.
زمردیان از رسمی دیگر که گویای برکت آوردن عروس به خانه داماد بود، یاد میکند و میگوید: به کمر عروس، سفرهای میبستند که نان و پنیر همراه داشت. او به خانه داماد که وارد میشد سفره را باز میکرد و همه حضار لقمهای به نیت تبرک از آن سفره میخوردند. البته الان هم آن رسم هست اما به جای بستن سفره به کمر عروس نان و پنیر را در سبدی زیبا میگذارند.
کجا طلاق مجاز است؟
در سالهای اخیر آمار طلاق زیاد شده است و باید به آن به عنوان مسئلهای جدی نگاه کرد. از حاضران میپرسم که کجا آن را جایز میدانید؟
جباری میگوید: طلاق مکروه بزرگی است. مسئله این است که اطرافیان نمیتوانند نظر دقیقی بدهند. چرا که همه صحنههای زندگی را ندیدند. باید تحمل زوجها را بررسی کرد و با اهلش مشاوره کنند. اگر زوجها در قبال هم احساس مسئولیت نداشتند، معلوم میشود که زندگی خوش فرجامی نخواهند داشت. البته بارها باید بررسی شود و با طرفین گفتوگو کرد. در نهایت اگر دیدیم دلبستگی بین زوجها نیست و به هم احساس مسئولیت ندارند، بهتر است که از هم جدا شوند تا در آینده بچههای طلاق به وجود نیایند.
خانم معلم بازنشسته هم نظرش را اینگونه مطرح میکند: گذشت در نسل امروزی کم شده است در این حال اگر زندگیای سست بنیاد نهاده شده، بهتر است ادامه پیدا نکند تا در مداری شاهد بچههای پرمسئلهای که اغلب محصول طلاق هستند، نباشیم.
آقای ضعیف در این باره میگوید: تا به حال به طلاق فکر نکردم اما هرچه دیدم سرنخ ماجرا به همین پیامکها و فضای مجازی برمیگردد.
حرف آخر
زوجهای حاضر در این گفتوگوی مشترک با خواندن شعرهایی زیبا، جلسه را ختم میکنند. آقای ضعیف، شعری از زندهیاد خدیوی میخواند که بیانگر رسوم قدیمی ازدواج در مشهد است و آقای جباری با شرمی مردانه خطاب به همسرش این تک بیت معروف را میخواند:
تا هستم و هست دارمش دوست/چون بعد خدا دلبرم اوست