فرزندانم فرش را بلدند
او این هنرِ ارزشمندِ دست را راحت به دست نیاورده است. اوایل که تازه دست به قلاب شده گاهی گرههایش نابجا بوده و تار را پاره میکردند به همین دلیل وقتی دخترش پای دار قالی مینشیند یاد روزگاری که بر خودش رفته است، میافتد. آن زمانی که دختر در کلاس سوم راهنمایی جا پای مادر میگذارد و میخواهد شانه زدن قالی را بیاموزد. کرباسی اما هنوز میخواهد گرههای قالی را در ذهن دخترش محکم کند تا مرحله بعدی کار را با اطمینان بیشتری به او یاد بدهد اما دختر شوق آموختن دارد و وقتی مادر بیرون از خانه است شانه به دست میگیرد تا رجهای بافته شده را روی هم بکوبد و محکم کند اما تارها پاره میشود و از هم میگسلد تا ترس به جانش بیفتد که حالا چه کند اما کرباسی میدانسته آنقدر باید کارخراب شود تا مهارت در میان دستان دخترش ریشه بدواند تا بتواند از پس بافتن یک فرش بر بیاید. میگوید:«خودم تار زیاد پاره کردم. قدیمیها روشهای مختلفی برای بستن تار داشتند که من بلدم. از وقتی هم که فنی و حرفهای رفتم روشهای دیگری آموختم و حالا هر دویش را بلدم.» اکنون همه بچههایش این کار را به خوبی بلد هستند و برای خودشان دار به پا میکنند. میگوید:«بچهها از وقتی کوچک بودند کنارم مینشستند و نگاه میکردند. ناخودآگاه علاقهمند شدند. کارگاهم که در زیرزمین خانه بود گرداگرد آن را دار چیده بودم. دورهم بودیم و خوش میگذشت. محیط شادی بود که بچهها هم علاقهمند میشدند. از زمانی که قلاب میتوانستند دست بگیرند و دستشان را نبرند پای دار مینشستند. من هم دعوایشان نمیکردم. حتی کارآموزهایم را هم دعوا نمیکنم. همیشه تشویق کردم تا دلگرم بمانند. کاری که خراب میشود راه دارد. دامادم که تازه عقد کرده، الان یاد گرفته است. اوایل مشتاق بود که بداند دخترم چطور میبافد. کم کم علاقهمند شد و الان چلهکشی را بلد است. الان همه اقواممان خانهشان تابلو فرش دارند. به همه یاد دادهام که ببافند.»

روشهای قدیمی فرق داشت
پدرش زنگوله ساز بوده و در خیابان سرخس مغازه داشته است. مادرش هم قدیمترها مینشست پای دارهای زمینی تا فرش ببافد. کمردرد و پا درد محصول آن مدل فرشبافی بوده است. گرچه حالا هردویشان به رحمت خدا رفتهاند اما او تمام روشهایی را که در کودکی زیر نظر مادر آموخته است، به خاطر دارد. میگوید:« مادرم به فرش خیلی علاقه داشت. زن زحمتکشی بود که کشاورزی میکرد و سر زمین میرفت و قالیبافی هم میکرد. تا وقتی که بود روحیه تلاشگریاش را از دست نداد اما خیلی از روشهای بافت فرشهای قدیمی با ما فرق دارد. قالیهای قدیم درشتباف بودند. آنها فارسیباف بودند. ما ترکی باف هستیم که در آن هر دو سر نخ از لای تار رد میشود و گره میخورد و ویژه قالیهای ریزبافت و نقشههای ظریف با رنگهای متنوع و خطوط نازک است. این گره آن قدر محکم است که میشود پرزهای فرش را چنان قیچی زد که به کوتاهی مخمل شوند و با پا خوردن بیشتر، نقشها و ظرافت گرهها بیشتر نمایان شود. به همین دلیل میگویند فرش کرمان هر چه پا بخورد، مرغوبتر است. هم قد و قواره محمدمان که بودم دارهای قالی 12 متری داشتیم، 3 نفر این طرف مینشستیم و 3نفر آن طرف و میبافتیم. دارهای قدیم سنگین و بزرگ بودند. زمان چلهکشی به ما میگفتند کمک کنیم. نخ را از این سر میبردیم آن سر و رد میکردیم. چند ساعتی درگیر چلهکشی بودیم و آخر یک مشت آجیل به ما میدادند. مادرم با شانههای دستوک که کج بود، فرش را شانه میزد. ولی شانههای ما صاف است. ما آنجا با انگشت تار را برمیداشتیم و نخ را لایش میپیچیدیم ولی الان قلابها نوک دارد که با آن تار را برمیداریم. قلابهایمان بدون سر بود و به جایش با انگشت تار را برمیداشتیم و قلاب فقط برای بریدن استفاده میکنیم ولی الان دیگر انگشتها لای تار نمیرود که زخم شود. ما مدام انگشتانمان زخمی بود و پوسته میشد. نقشههایی که مادرم میبافت تک گل و ترنج و گلدانی بود. مادرم نقشهها را حفظ بود به ویژه حاشیهها را . نقشههای سادهای بود که من هم کم کم یاد گرفتم. تابلوفرشهای الان بالای 100 رنگ دارد ولی فرشهای آن موقع نهایت 8 رنگ داشت.»
15 سال آموزش میدهم
او سالها پیش در فنی و حرفهای دورههای کامل فرش را میگذراند. میگوید:« آنجا به حدی رسیده بودیم که میگفتند چشم بسته پود نازک را شانه بزنید و میتوانستیم. من برای فرهنگسرای غدیر یک تابلوام را بردم، خیلی خوششان آمد و برایم کلاس گذاشتند. آن زمان فقط2 نفرثبتنام کردند و آموزش دادم ولی ناامید نشدم. هیچ وقت، ادامه دادم. بعد از چند ماه 5 نفر ثبتنام کردند. خودم هم اشتیاق و پشتکار بیشتر پیدا کردم. از امام رضا(ع) خواستم کارم رونق بگیرد که شکر خدا همین طور هم شد. در فرهنگسرای غدیر تقریبا 15 سالی هست که قالیبافی و تابلو فرش آموزش میدهم. سابقه بافت سنتی به من خیلی کمک کرد. من به همه زیر و بم فرش وارد بودم که خیلی راحت روش جدید را آموختم و حالا هم روشهای قدیمی را بلدم و هم روشهای نوین را».

زحمت بدون مشتری
دانه دانه تابلوها را باز میکند و نشانمان میدهد. تابلوهایی که ابریشم بافی و برجستگی نقوشش به چنان ظرافتی بافته شده است که لحظهای خیال میکنی این یک نقاشی سه بعدی است که این طور به اشیا و خطوط جان داده است. اما میگوید: «ما زحمت زیادی پای این کار میکشیم. تمام این تابلوها که میبینید برای فروش است. مشتری و متقاضی نداریم. میبافیم ولی برای فروش مشکل داریم. آنقدر وضع بازار نابهنجار است که اگر کسی شرایطی هم بخواهد به او فرش میفروشیم. گاهی دلسرد میشوم ولی آنقدر این کار را دوست دارم که باز هم ادامه میدهم.»
البته باید دقت داشت و ذائقه مشتری را شناخت. امری که او تا حدودی این مسئله را در بافتهایش رعایت کرده است. میگوید:«مشتریهای عرب بیشتر دنبال تابلوفرشهای مذهبی هستند. افراد غیر مذهبی هم بیشتر تابلوهای شام آخر و ... را میپسندند. بعضی هم مناظر را میپسندند. من جاهای زیادی تبلیغ کردم. بین دوستان و آشنایان، هتلها و مکانهای مختلف، نمایشگاههای مختلف و حتی سایت دیوار برای فروش گذاشتیم اما هنوز به فروش مورد نظر نرسیدیم. حتی به اینکه فروشگاه بزنم هم فکر کردم ولی اجارههای بالا و فروش کم من را میترساند. قبل از این قیمت نخ و نقشهها کمتر و استقبال بیشتر بود ولی الان قیمت آنها هم دو برابر شده است. همه چیز گران شده و روی کار ما هم تأثیر گذاشته است. مردم میگویند بدون تابلو میشود زندگی کرد و نمیخرند.»
تعداد سفارش کارشان هم کم شده است. میگوید:«ما به بافنده سفارش میدهیم و وقتی کار را میآورد مزدش را میدهیم اما از وقتی سفارشها کم شده است ما هم کارهایمان کم شده است. همه فروشهایم از سر آشناییهایم است. به خیلی قسطی و شرایطی میدهم و میگویم به فروش برسد.»
نان خانوادهها از سفره فرش
او دنیایی از خاطرات با خودش به همراه دارد. هر کارآموزی که برایش میآید حس دلسوزی مربیاش را درک میکند. مربی که عاشق کارش است و این عشق را به شاگردانش هم منتقل میکند. میگوید:« من شاگرد زیاد داشتم. بعضیها برای خودشان میبافند و بعضی برای فروش. بعضی برای جهیزیه دخترشان و بعضی هم برای من میبافند. حدود 15 نفر هستند که در نقاط مختلف شهر و حتی روستاهای اطراف برای من فرش میبافند و میآورند.
پارسال در یک روستا کلاس آموزشی گذاشتم. نزدیک 15 نفر ثبتنام کرده بودند. با وانت دار و نقشه و نخ برایشان بردم و آموزش دادم. کلاس خوبی بود. بیشترشان جوان بودند وهیچ کدام فرشبافی را یاد نداشتند. از آنجا روستاهای دیگر هم رفتم. یکی از خانمها گفت دخترم عصبی است و دستهایش لرزش دارد. هر کلاس هنری که میگذارم استقبال نمیکند و چیزی یاد نمیگیرد ولی الان همان دختر 3تابلو بافته است. حتی مادرش هم فکر نمیکرد،موفق شود . کار اولش خوب نبود ولی الان خوب می بافد. یا خانم دیگری داشتیم که شوهرش برای تشکر آمد و گفت « همسرم تا لنگ ظهر میخوابید و عصر به بازار میرفت و وقتش را این طور پر میکرد.
طی 6 سال یک بار هم صبح با من صبحانه نخورده بود ولی از وقتی قالیبافی را یاد گرفته است، زندگیاش برنامه دارد. صبح بلند میشود و پای فرش مینشیند. از وقتی قالیباف شده چای و صبحانه را با هم میخوریم.» از تمام مشهد کارآموز داشتهام که هنوز در تماس هستیم. حتی کسانی را داریم که از این راه خرج خانهشان را میدهند. آمدند، آموختند و حالا دیگر تنها راه درآمدشان است. آنقدر دعایم میکنند که این کار را به آنها یاد دادهام. روز معلم خیلی برایم هدیه میآورند. زنگ میزنند یا پیام تبریک میفرستند. ثمره کارم و اثرش را روی زندگی دیگران زیاد دیدهام. کارآموزی داشتم که 2 فرزند داشت و خودش سرپرست خانواده بود. نمیتوانست بیرون برود و فرزندانش را تنها بگذارد و الان با این کار خرج زندگیاش را تأمین میکند. همین قدر که میبینم این کار را یاد گرفته گرههای فرش گره از زندگیاش باز کرده است، خوشحالم.»

فرش، آدم را آرام میکند
تعداد کارهای بافتهاش از شمارش بیرون است. خودش به خاطر ندارد اما هر طرحی حتی چهره اشخاص را بافته است. چهرههایی که به طراح میدهند تا به شکل نقشه قالی در بیاید و بافنده بتواند با گرههای ظریفش آن را از روی کاغذ روی نخ بیاورد. میگوید:« کار شیرینی است که من خیلی دوست دارم. وقتی میبافم همه چیز از یادم میرود. از مشکلات و غصهها فاصله میگیرم و فقط به رجها و دانههایی که میبافم فکر میکنم. موقع بافت میخواهی رنگ را برداری و گره بزنی مداوم درگیر هستی و از همه چیز یادت میرود. زمانت میگذرد و رجت تمام میشود و تازه میفهمی 2ساعت گذشته است، چند ساعتی که لذت میبری. تابلوهای کوچک حدود 2ماه وقت میبرد تابلوهای بزرگتر حدود 7ماه زمان میخواهد. صبوری زیادی میخواهد. آدمهایی که عجول هستند در این کار خوب میشوند. آدمهای عصبی که مدام دنبال این هستند کی چی گفت و چه کار کرد وقتی پای تابلو مینشینند، عوض میشوند. در کنار نقوش پر پیچ و خم و زیبای فرش روح و روانمان هم آرام میشود. من 46 سال دارم ولی برای فرش پر انرژی هستم.»
پرداختش با خودم است
هرکدامشان را که باز میکند، دنیایی از رنگ و نقش خودنمایی میکند و بافندهشان بیش از هر کس دیگری لذت میبرد. با قیچی زمینهها را کوتاه میکنند و قسمتهایی که باید برجسته شود، بالا میآید. پرداخت از آن کارهای دقیق و زمانبر است. کار کوچکی را نشانمان میدهد و میگوید: « این دو هفته پرداختش زمان میبرد. اول با دستگاه کمی پرز رویش را میگیرم تا نقشه مشخص شود که کدام قسمتهایش باید برجسته شود یا نه. بعد هم آیهها را بالا میآورم یا این قسمت لباس را برجسته میکنم.»
فرشها بعضی پرداخت شدهاند و آن نقش و نگار از زیر بلندی تارها و پودها جلوهگری میکند و بعضی هنوز پنهان هستند تا قیچی پرداختکار ماهری آنها را بیرون بکشد. برای کارهایی که هنوز نخها قیچی نخوردهاند پشت کار نشان میدهد که چقدر زیباست اما همین که دست پیرایشگر به بلندی تارها میرسد، رخ عیان میکنند تا زیبایی خانه خریدارشان باشند. میگوید:
« تابلوفرش مثل شهری است که وقتی واردش میشوی جاذبههای زیادی دارد.» برای تابلو فرشهای سفارشی که چهره افراد یا مناظر خاصی را میخواهند مراحل کار کمی متفاوت است.
تصویر مورد نظر باید طراحی شود و به شکل نقشه در بیاید. شاید یک ماه زمان ببرد تا نقشه قابل بافت را تحویل بگیرند و بعد تازه مراحل چلهکشی و بافت را شروع میکنند.
رنگرزی خانگی داشتیم
کار برایشان الان خیلی ساده شده است. کافی است نقشه و نخ را از شرکت بخرند و بافت را شروع کنند اما او از گذشته قالیبافی آمده و خوب به خاطر دارد که چه زحمات زیادی برای اینکه بتوانند نقشه را روی دار ببرند، میکشیدند. رنگ روی فرش را نشانمان میدهد و میگوید: « این رنگها را با پوست گردو و پوست انار میساختیم.» برای ساختن هر رنگ زحمت زیادی میکشیدند. برای رنگ کاهی کاه را داخل کیسه میجوشانند و نخهای سفید را با آن رنگ میآمیزند. برای اینکه رنگ پس ندهد، جوهر لیمو میزنند. دو ساعتی در آن آب میجوشد تا رنگ به خورد نخ برود. می گوید:« گاهی جوهر رنگ را میگرفتیم. برای سیاه و قرمز لاکی و سبز مواد طبیعی نبود که رنگ کنیم. جوهر میگرفتیم ولی خیلی از رنگها را هم طبیعی میساختیم. رنگ رناسی را با رناس رنگ میکردیم. با برگ چغندر رنگ سبز را تولید میکردیم. فرشهای قدیم نهایت 10 رنگ داشت که میتوانستیم خودمان بسازیم. ما یک باره مقدار زیادی نخ را رنگ میکردیم تا حداقل دو فرش را با آن ببافیم. اگر نخ کم میآمد برایمان سخت بود که بخواهیم شبیه آن رنگ را دوباره تولید کنیم. استاد همه اینها مادرم خدابیامرز بود.» اما الان دیگر هر چه در فرش لازم باشد یک نفر بداند، میداند. اگر تاری پاره شود یا گرههایی اشتباه باشند، خودش درست میکند.

نقشهها تنوع دارد
فرشی که زیر پای قدیمیها پهن میشد از لحظهای که در ذهن بافنده نقش میگرفت تا زمانی که پوشش کف خانه میشد به دست خودشان بود. حتی نخش را خودشان میریسند. میگوید:
« مادرم دستگاه ریسندگی داشت. پشم را خودش نخ میکرد. بعد نخها را رنگ و دار را بر پا میکردیم ولی از وقتی روش کامپیوتری آمده همه چیز خیلی راحتتر شده است. اوایل نقشهها کم بود و طرحها تنوع نداشت ولی الان خیلی بیشتر شده است. الان چلههای رنگی و ابریشمهای رنگی و طرحهای جدید دست به دست هم دادهاند تا کیفیت کار بالا برود.»
دستش را هم زیاد بریده است. دستهایی که تار و پود فرش را خوب میشناسند نمیتوانند از نامهربانی و بیملاحظگی قلاب جان سالم به در ببرند اما وقتی رنگها را جلو چشمش ردیف میکند و از هر کدام گرهی به فرش میاندازد انگار حظی بیاندازه انتظارش را میکشد که با هر گره آن را به جان فرش منتقل میکند. اما یک باره یاد آن موقعی میافتد که فرش را از دار جدا میکند. آن لحظهای که تارهای متصل از هم به منتهای وظیفهشان رسیدهاند و میشود قیچی را گذاشت و با خیال راحت آنها را از هم پاره کرد. فرش روی زمین میرود و چشمهای مشتاق بافنده، نوازشگر دسترنج و ماحصل تلاشش میشود. میگوید: «وقتی فرش روی زمین میرود تمام خستگیام از تنم در میرود. همیشه به کارآموزانم گفتم زمانی که تمام میشود و کارتان روی دیوار میرود با هیچ لحظهای برابری نمیکند. به شاگردانم میگویم آن موقع از کارتان عکس بگیرید و برایم بفرستید. خیلی لذت میبرم. »
قالیچهها و پشتیهای جهیزیهاش را به یادگاری هنوز دارد. حاصل هنر مادر که نگه داشته است.