به یاد اسیرِ شهید!

  • کد خبر: ۳۰۹۷
  • ۱۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۱۴
به یاد اسیرِ شهید!
بازدید از خانواده‌ شهیدی که همگی در دفاع مقدس رزمنده بودند

زینبی - جلائیان - با جمعی از رزمندگان واحد تخریب تیپ 21 امام رضا(ع) به منزل برادر آزاده شهید محسن محمدی می‌رویم و در یک محفل صمیمی پای بازگویی خاطرات آن‌ها از این شهید دفاع مقدس می‌نشینیم. چهره‌ رزمندگان دفاع مقدس با زمان جبهه‌ تفاوت بسیاری کرده است. رنگ موهای سرشان دیگر یک رنگ و یک دست نیست. قامت‌هایشان کمی خمیده شده و زخم‌های به جای مانده از جنگ گاهی سرباز می‌کنند و آزارشان می‌دهند.

خانواده‌ ایثارگر
«آسوده» همرزم شهید، خود حضور ندارد اما خاطراتش از شهید را برای همرزمان می‌فرستد تا بخوانند: «حتی پس از مفقود شدن شهید در عملیات خیبر، ناصر پسر کوچک این خانواده که 13سال بیشتر سن نداشت به جبهه می‌رود تا جای برادرش را پر کند. غلامرضا محمدی پدر شهید هم که آن زمان کارگر شهرداری است به جبهه می‌رود اما پس از جنگ که بازگشت با مشکلاتی که از جانبازی دارد عذرش را می‌خواهند. جانباز دفاع مقدس در سال 1375 از دنیا می‌رود و به فرزند شهیدش می‌پیوندد. دیگر اعضای این خانواده حسن، حسین، ناصر و تنها داماد این خانواده نیز از جانبازان دفاع مقدس هستند. حتی مادر این شهید در دفاع مقدس تماشاگر نیست. او در بیشتر روزهای دفاع مقدس در ساختمان هلال احمر خیابان نخریسی حضور دارد تا در حد توان خود به رزمندگان اسلام خدمت کند. مردان خانواده به مرخصی که می‌آیند او را همیشه در حال بسته‌بندی کمک‌های مردمی یا در حال شکستن قند و بافتن لباس می‌بینند.»آخرین سخن هم‌رزم شهید محمدی به بازگشت پیکر شهید محمدی اختصاص پیدا کرد. او افزود: محسن محمدی مجروح است که به اسارت گرفته می‌شود و در همین اسارت به شهادت می‌رسد. پیکر او در سال 1371 به میهن اسلامی بازمی‌گردد و در قطعه شهدای بهشت رضا (ع) آرام می‌گیرد.

دیگر باز نخواهم گشت
محمدی، برادر شهید که از هم‌رزمان برادر شهیدش میزبانی می‌کرد، از برادر خود به رزمندگان دفاع مقدس گفت: «یک بار برادرم تیری به گلویش اصابت کرد و او را به مشهد منتقل کردند. در بیمارستان مادرم از برادرم خواست دیگر به منطقه نرود. مادرم به او گفت «تو دیگر صدایت بلند نیست و به سختی شنیده می‌شود. اگر اتفاقی بیفتد و یا اسیر بشوی کسی صدایت را نمی‌شنود و به کمک نخواهد آمد.» برادرم اما در جواب مادرم گفته بود «این‌بار که بروم دیگر باز نخواهم گشت. کسی هم نیاز نیست به کمکم بیاید.»محمدی ادامه داد: «محسن با قامت کوچکی که داشت بسیار شجاع و نترس بود. او همیشه در بین دوستانش نقش سرگروه را داشت و همه دنبال‌روی او بودند. هر زمان که محسن در خانه بود در کارهای خانه به همه کمک می‌کرد. حتی بیشتر کارها را خودش انجام می‌داد و نمی‌گذاشت دیگران کار کنند. برادر شهید با اشاره به پسر خود افزود: ما برای زنده نگهداشتن یاد برادرم نام او را روی پسر خودم نهادیم.»

بغض‌های به‌جامانده
دیگر دلاور آزاده‌ دفاع مقدس در حضور خانواده شهید و هم‌رزمان سابقش در بازگویی خاطراتی که از شهید در دوران اسارت دارد، گفت: «من با شهید محمدی همراه تعداد زیادی از رزمندگان گردان‌های رعد، یاسین و بچه‌های اطلاعات در اتاقی که در طبقه دوم یک ساختمان واقع شده بود، اسیر بودیم. پس از 2روز از اسارتمان شهید محمدی همان‌طور که با دستش جای گلوله‌ها را فشار می‌داد به من گفت: «چند تیر به من اصابت کرده و حالا این زخم چرک کرده است. اگر سرباز عراقی آمد و پرسید کسی مجروحیتش شدید است، من بلند خواهم شد و از تو می‌خواهم کمک کنی تا به بیرون بروم. چند دقیقه از این صحبت گذشت که سربازی آمد و به زبان عربی پرسید کسی کشته شده یا خیر؟ کسی پاسخ نداد و بعد از آن به عربی پرسید کسی مجروحیتش زیاد است؟ شهید محمدی دستش را بلند کرد. سرباز همین‌طور به زبان عربی به شهید اشاره کرد بلند شود و دنبال او برود. من دست چپ شهید را روی شانه‌ام گذاشتم و به راه افتادیم. از پله‌ها که پایین آمدیم دیدم پایین در حال فیلم‌برداری هستند. به شهید گفتم دوربین دارند. گفت مهم نیست و ادامه دادیم. آمبولانس حدود 50متر دورتر از ما پارک شده بود. به آمبولانس که رسیدیم پایش را به سختی در داخل آمبولانس گذاشت، سرباز عراقی دستور قطع فیلم‌برداری را داد و با صدای بلند به ما گفت برگردید. من خیلی عصبانی شدم خواستم چیزی بگویم که با بازوش گردنم را فشار داد. شهید به من گفت «علی چیزی نگو، فقط من را برگردان.» این صحبت‌ها برای افراد حاضر که به شهید بیشتر نزدیک بودند، بسیار ناراحت‌کننده است. بیشتر چهره‌ها غم گرفته و برخی از چشم‌ها نمناک شده است. این آزاده همان طور بغضی ناشی از بیان خاطرات روزهای اسارت را با نوشیدن آب فرو داد و بیان کرد: از این کار آن‌ها بسیار عصبانی بودم.
این رزمنده دفاع مقدس در انتهای صحبت‌های خود درباره نحوه شهادت شهید محمدی بیان کرد: دل من را اندوه و یک عقده گرفته بود. همراه شهید از پله‌ها بالا رفتیم. اتاقی بزرگ بود. اسرا زیاد بودند و جا کم بود. ما به سمت رزمندگان تخریبچی رفتیم و آن‌ها برای شهید جا باز کردند و ما نشستیم. نیم ساعت نگذشته بود که یکی از اسرا گفت محمدی به شهادت رسیده است.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.