بی‌گدار به آب می‌زدم

  • کد خبر: ۳۱۸۳
  • ۱۷ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۳:۵۹
  • ۲
بی‌گدار به آب می‌زدم
پای صحبت‌های تنها روزنامه‌نگار زنِ مشهد در دهه ۳۰

سمیرا شاهیان - وارد خانه‌ای قدیمی می‌شویم که خاطراتِ نخستین‌روزنامه‌نگار زنِ مشهدی را بین دیوارهایش سخت بغل کرده است. اینجا خانمِ روزنامه‌نگار از پَس 30 سال معلمی و سال‌ها قلم زدن در قدیمی‌ترین روزنامه شهرمان، با وقاری خاص روی مبل نشسته، کف پاهایش را روی زیرپایی بادی‌اش گذاشته است و در حال حاضر جز به اندیشه‌اش اتکایی به هیچ عصایی ندارد. از سال 93 که همسر روزنامه‌نگارش، سردبیر اسبق روزنامه کیهان در استان خراسان، را از دست داده است، محیط کار او و گیاهی سبز به نام درخت عشق همدم او شده‌‌‌اند.
می‌گوید حضور قدس نهری را هنوز احساس می‌کنم، چون هیچ‌چیز این خانه تغییر نکرده است. هنوز ما مشترک روزنامه خراسان هستیم. هنوز کتاب‌های استخوان‌داری چون مثنوی معنوی و دیوان حافظ و 11جلد تاریخ تمدن در قفسه‌های کتابخانه ‌مان هست. حالا ما وارد فضای خانه تنها زنِ روزنامه‌نگار دهه30 در مشهد شده‌ایم، وقتی یک تبلت دارایی ارزشمند بانو مرضیه مروارید شده است، چراکه عکس فرزندانش در قاره‌ای دیگر را به نمایش می‌گذارد، خاطرات همسرش را و ارتباط او با شاگردانِ سال‌های دورش را زنده می‌کند.

دوستم که عیسوی شده بود...
خوش‌و‌بِش ما با مرضیه مروارید را در 82سالگی او می‌خوانید کسی عاشق گل‌و‌گیاه است و تعریفش از سنش در دهه نهم زندگی این‌چنین است؛ «ما از الاغ‌سواری به موشک‌سواری رسیدیم». بانو مروارید شمرده صحبت می‌کند. لابه‌لای لفظ عزیزم که راه‌به‌راه به شنونده تجربیاتش نثار می‌کند، با اندک لغات و عبارات رسمی‌اش ما را به قله شکوه خاطراتش می‌برد؛ «فی‌الواقع اولین جرقه روزنامه‌نگار شدن من یکی از هم‌کلاسی‌هایم در دانشگاه بود. او عیسوی شده بود و برای جشن کریسمس، من را به بیمارستان آمریکایی‌ها که محل اجتماع عیسوی‌ها بود دعوت کرده بود. من نسبت به دینم خیلی تعصب داشتم و از تغییری که در دوستم حادث شده بود متحیر بودم. وقتی به مراسم رفتم، آنجا به این موضوع فکر می‌کردم که چرا یک مسلمان باید از اسلام دست بردارد و برود عیسوی شود؟ بعد به شمع‌ها نگاه کردم که خیلی ساکت و آرام می‌سوختند. به هرحال این مسئله فکر من را درگیر کرد. جو من را گرفت و مقاله‌ای مفصل راجع به این موضوع نوشتم». دانشجوی جوان مقاله را به دفتر روزنامه خراسان پُست می‌کند. اتفاقا مقاله تأیید و دو‌سه روز بعد چاپ می‌شود. بانو مروارید ادامه می‌دهد: بعد از چاپ مقاله، آقای تهرانیان، مدیر روزنامه خراسان، نامه تشکری برای من نوشت و از من دعوت کرد بروم روزنامه تا با ایشان آشنا شوم. خاطره آن دیدار هنوز در ذهن مرضیه‌خانم باقی مانده است که این‌گونه آن را به زبان می‌آورد: چه نازنین مردی بود. به من گفت تصمیم دارم 4 صفحه هفتگی به نام «خراسان بانوان» به روزنامه اضافه کنم و دلم می‌خواهد مدیریت این ضمیمه را تو قبول کنی. من هم خیلی راحت گفتم باشد.
درحالی‌که به جسارت روزهای رفته‌اش می‌خندد، ادامه می‌دهد: من فکر هیچ‌چیز را نکردم، فقط گفتم باشد و از فردای آن‌روز به دفتر روزنامه رفتم. هر هفته 4 صفحه چاپ می‌شد. چندی بعد هیئت‌مدیره تشکیل دادیم و خانم‌های خیلی بزرگی عضو هیئت مدیره شدند. افتخار من این است که در آن سال‌ها با اعتمادی که آقای تهرانیان کرده بودند، رئیس آن هیئت مدیره شدم و خانم‌های سن‌و‌سال‌دار زیادی در کنار من بودند.

هفته نامه بانوان در چهار صفحه
از رابطه او به عنوان مدیر ضمیمه خراسان بانوان با زنان نخبه می‌پرسم. می‌گوید: خیلی خوب بود. مثلا خانم علیزاده، مادر غزاله علیزاده، با ما در روزنامه خراسان ارتباط داشت. خود غزاله بود. خانم رؤیا بود که شعر می‌سرود و با من در آن محیط شروع به کار کرد. اما ما به طور خاص به دغدغه‌ها و مسائل زنان نمی‌پرداختیم. اگر کسی مشکلی داشت، مشکلش را حل می‌کردیم. خاطرم هست بچه بیماری را به من معرفی کردند و ما با کمک خیران کمکش کردیم. آن زمان این کارها اصلا رایج نبود. آن‌قدر کمک کردند که آن بچه در بیمارستان بستری و دوره درمانش شروع شد. بعد نگاهش را به چشمان ما می‌دوزد و سرش را آهسته تکان می‌دهد و می‌خندد که «من اصلا فکر نمی‌کردم. همه کارها را بدون فکر کردم عزیزم. راستش را بخواهید بی‌گدار به آب می‌زدم».

ازدواج با یک روزنامه‌نگار
مرضیه مروارید در سال 39 ازدواج می‌کند. او مردی هم‌کفو خودش یافته است؛ «هر‌دومان در یک دانشکده بودیم. هر‌دومان روزنامه‌نگار و در یک محیط بودیم. یعنی از 2 سو، ارتباط داشتیم ولی از نظر خانوادگی هیچ ارتباطی نداشتیم». اما این‌ها برای پدری که ملاک بوده است و در زمانه خودش روشن‌فکر، کفایت نمی‌کند تا رضایت بدهد دخترش با قدس نهری ازدواج کند؛ «پدرم با ازدواج ما خیلی موافق نبودند. دلیلش هم مشخص نشد. در زمان ما، دخترها خودشان راجع به خیلی موضوعات صحبت نمی‌کردند. به این و آن پیغام می‌دادم و پدرم می‌گفتند: نه، اگر فلانی (یعنی من) می‌خواهد ازدواج کند، این گزینه‌ها هستند. من هم می‌گفتم این‌ها را نمی‌خواهم.»
اما چه کسی می‌توانست حریف خواسته‌های خانم روزنامه‌نگار شود؟ کسی که در آن سال‌ها، کارهای ساختارشکنانه کرده و وارد محیط‌هایی از جمله دانشکده و دفتر روزنامه شده بود، بی‌شک می‌توانست برای مهم‌ترین تصمیم زندگی هم متفاوت عمل کند. او تعریف می‌کند: «بالاخره یک روز نشستم با پدرم صحبت کردم. گفتم: باباجان من بچه نیستم، ‌دانشجو و دختری‌ هستم که از هجده‌سالگی دنبال روزنامه‌نگاری رفته‌ام. در دفتر روزنامه تنها خانمی که وجود داشت من بودم... »

کلاه‌ به‌سران...
حرف‌های دختر جسور در ذهن پدر نشسته است. پدر برنامه‌ای چیده است و در یکی از شب‌هایی که برای تفریح به خیابان می‌روند، آن را عملی می‌کند؛ «آن زمان کارخانه کوکاکولا محل تفریح بود. مثل طرقبه حالا که انگار تنها جای تفریحی مشهد است. کارخانه محوطه خیلی بزرگی داشت و انواع و اقسام خوراکی‌‌ها موجود بود؛ یک‌جا کباب درست می‌کردند، یک‌جا جگر. پدرم هر‌شب ما را سوار ماشین می‌کردند و به گردش می‌بردند. یک شب که توی ماشین بودیم یک‌دفعه پرسیدند: برویم دنبال آقای نهری؟ من با تعجب گفتم: باباجان ما چه‌کاره‌ آقای نهری هستیم که برویم دنبالشان! بعد هم دلیل آوردم که من در این شهر مثل گاو پیشانی سفیدم، همه من را می‌شناسند، چون تنها خانمی هستم که به دفتر روزنامه می‌روم؛ بعد پدرم بدون اینکه صحبتی کند رفت محل دفتر او و به اتفاق رفتیم کارخانه کوکاکولا... . آشنایی‌شان در فضای آن سال‌های کارخانه رقم می‌خورد. پدرومادر در گوشه‌ای می‌نشینند و این 2 برای دقایقی قدم می‌زنند و در فضای ذهنی‌ خودشان صحبت می‌کنند. حاصل گفت‌وگوی آن شب می‌شود مقاله‌ای با عنوان «کلاه به سران کوکا» در روزنامه خراسان.

از روزنامه خسته نیستم
خانم روزنامه‌نگار، سال 1342 از دانشکده ادبیات مشهد در رشته زبان انگلیسی فارغ‌التحصیل می‌شود. در همان سال، پسرش به‌دنیا می‌آید و بچه‌داری دلیل محکمی می‌شود تا آمد‌وشد به دفتر روزنامه و دغدغه‌های روزنامه‌نگاری را کنار بگذارد. او فعالیت‌های اجتماعی زیادی به‌ویژه در حوزه زنان داشته و دبیر زبان انگلیسی دبیرستان بوده است؛ بنابراین این‌گونه گرفتاری‌ها سبب می‌شود تا او از فضای قلم‌زدن در روزنامه خراسان دور شود، اما در دهه نهم زندگی‌اش همچنان علاقه به روزنامه‌نگاری دارد. روزنامه قدیمی خراسان هنوز روی مبل راحتی خانه‌اش جا خوش کرده است و حالا اوست که در سکوت خانه قدم می‌زند و می‌گوید: «هرگز از روزنامه خسته نیستم!» .

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۲
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ترگل خرم
Australia
۱۰:۱۵ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۸
0
1
خیلی ممنون از چاپ مقاله و زحمتی که کشیدید.
اگر ممکن هست اسم ایشون رو که به اشتباه مرضیه چاپ شده تصحیح بفرمائید به راضیه.
ممنون از توجه و وقتی که می گذارید.
علیرضا رحیمی
Iran (Islamic Republic of)
۲۰:۵۶ - ۱۳۹۸/۰۵/۱۸
0
1
نام ایشان راضیه است نه مرضیه. خانم مرضیه مادر ایشان بوده اند.