خبرنگار باید در متن جامعه باشد

  • کد خبر: ۳۱۸۵
  • ۱۷ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۴:۱۳
خبرنگار باید در متن جامعه باشد
محمد شهیدالاسلامی پیشکسوت مطبوعات از دوران طلایی رسانه در مشهد می‌گوید

محبوبه عظیم‌زاده - گذر روزگار موهای سر‌و‌صورتش را سپید کرده است اما هم‌جوار و هم‌کلامش که می‌شوی، حکایت، حکایت همان دل جوانی است که عزم پیری ندارد. می‌نشینم مقابلش تا برایم از تجربه‌ روزهای خبرنگاری‌اش بگوید و از خاطراتش، گفتنی‌های گران‌بهایی که شاید کمتر کسی از آن‌‌ها بهره داشته باشد. با طمأنینه و سرشار از آرامش صحبتش را آغاز می‌‌کند. هر از گاهی یا خنده‌ای می‌‌نشیند روی لبش یا اخم و تعجبی به‌هم‌آمیخته چهره‌اش را می‌‌پوشاند. جذاب‌ترین قسمت ماجرا اما آنجایی‌ است که عکس‌‌های سیاه‌و‌سفید قدیمی‌اش را روی میز می‌چیند و همین‌طور که در ذهنش مشغول خاطره‌بازی‌ است، آوازی را هم زیر لب زمزمه می‌‌کند. نمی‌‌خواهم این خلسه شیشه‌‌ای را بشکنم، برای همین چیزی نمی‌گویم‌ اما خودش لابه‌‌لای این پرسه‌زدن‌‌های فکری، این و آن را معرفی می‌‌کند و یاد ایام را زنده: «نگاه کن! این موزه آستان قدس است، مال آن‌موقع‌‌ها. این‌یکی را می‌شناسی؟ سنت قد می‌‌دهد؟ شهردار سابق مشهد است.» خاطره‌‌ها قدرتمندند، مخصوصا اگر خبرنگار بوده باشی و زندگی‌‌ات با فضای جامعه و مردمش بالا و پایین شده باشد. این چند‌خط، ماحصل دقایقی هم‌صحبت‌شدن با «محمد شهیدالاسلامی» است، از روزگاری که بر او گذشته و حال‌‌های خوب و بدی که تجربه کرده است.

خراسان، آفتاب شرق، سپس اطلاعات
حکایت خبرنگار شدن و ورودش به حیطه روزنامه‌‌نگاری برمی‌‌گردد به سال 1339، همان زمانی که حسابی جوان بوده و سر پرشوری داشته است؛ صدالبته که توانایی و استعدادش در این زمینه هم شرایط را تمام‌و‌کمال برای خبرنگار شدن مهیا می‌‌کند. می‌‌گوید: «یکی‌دو مطلب نوشتم و فرستادم برای روزنامه. فرستادم برای خراسان. از قضا یک روز دیدم مطلبی که نوشته‌ام چاپ شده است اما با کلی دخل و تصرف و تغییر و تحول.» با نیت اعتراض به این قضیه می‌رود دفتر روزنامه. اما جوابی که شنیده این بوده است: «ما حق جرح‌و‌تعدیل داریم.» اما ماجرا به اینجا ختم نمی‌‌شود. قلم و تحلیلش حسابی مقبول روزنامه می‌افتد و در اوان جوانی می‌شود خبرنگار روزنامه خراسان. مدت کوتاهی به فعالیتش ادامه می‌دهد اما با کش‌و‌قوس‌هایی که اتفاق می‌افتد و باب طبع او واقع نمی‌شود، ترجیح می‌دهد استعفا بدهد. سال 1342 فعالیتش را در آفتاب شرق آغاز می‌کند و حدود 2 سال بعد به پیشنهاد سرپرست روزنامه اطلاعات همکاری‌اش را تا این رسانه هم گسترش می‌دهد. تا سال 1351 به فعالیت خودش در اطلاعات ادامه می‌‌دهد و اتفاقات و طرح‌های خوب و بنیادینی را رقم می‌زند. با تمام عشق و علاقه‌ای که به این حرفه داشته است، در نهایت سال 1351 می‌شود حسن ختام جدی فعالیتش در این عرصه. از دنیای روزنامه و روزنامه‌نگاری می‌آید بیرون و می‌گوید: مطبوعات با ما سر ناسازگاری نداشت.
زلزله‌ای که هنوز تن و بدن آدم را می‌لرزاند
پای صحبت خبرنگارجماعت که بنشینی، مخصوصا از نوع باتجربه‌اش، حتما حکایت‌های تلخ و شیرین زیادی می‌شنوی. در این میان اما هستند وقایعی که پرضرب‌و‌زورتر از بقیه ظاهر می‌شوند و شاید بارها و بارها هم شنیده شوند، اما انگار در هرمرتبه تلخی و شیرینی‌شان مجددا کام آدم را درگیر می‌کند. واقعه زلزله جنوب خراسان از همین دست اتفاقات است که تمام و کمال در ذهن شهیدالسلامی ثبت شده است: «شهریورماه سال 1347 بود. آن زمان در روزنامه اطلاعات کار می‌کردم. بعدازظهری بود و حدود ساعت 3. داشتم استراحت می‌کردم. ناگهان دیدم سقف اتاق دارد دور سرم می‌چرخد. فهمیدم که زلزله بزرگی اتفاق افتاده است. پیگیر شدم و رفتم پرس‌وجو کردم تا از چند‌وچون ماجرا آگاه شوم. ارتباط ما با جنوب کاملا قطع شده بود. در نهایت یکی‌دو آمبولانس برای اعزام تجهیز کردند و من هم به اتفاق همان‌ها عازم جنوب شدم.
خاطرم هست که داریوش ارجمند هم آن زمان خبرنگار و همراهمان بود. رفتیم و چه رفتنی! چه فاجعه‌ای! غم‌انگیز بود و وحشتناک و تأثرآور. کشته‌ها و مجروح‌های زیادی داده بود این زلزله. تمام شهرها درگیر شده بودند. همه‌جا تخریب شده بود. فاجعه این‌قدر عظیم بود که برای دفن جنازه‌ها یک گودال بزرگ و عمیق حفر و اکثر جنازه‌ها را با لباس در آن دفن کردند.» او، حالا از ادامه ماجرا می‌گوید و وقتی که در همان حول‌و‌حوش روزهای درگیر زلزله، عکس پر‌احساس و عمیقی خلق می‌کند و می‌شود عکس یک روزنامه روز بعد. این‌ها اما تمام داستان او نیست. روزها و اتفاق‌ها و آدم‌های خوبی هم وجود داشته‌اند که او به یمن حرفه روزنامه‌نگاری‌اش توانسته است با آن‌ها ارتباط داشته باشد و روزگار بگذارند. آدم‌‌هایی که به قول خودش به حشر‌و‌نشر با آن‌ها می‌‌تواند ببالد و افتخار کند.

خبرنگارید؟ خبرسازی کنید!
انتهای گپ‌‌وگفتمان رنگ‌و‌بوی روز خبرنگار می‌‌گیرد، آن هم با چاشنی توصیه و صحبت‌‌های کمک‌‌کننده‌ای که از یک خبره و اهل فنش انتظار می‌‌رود و می‌‌شود آن‌‌ها را آویزه گوش کرد و چراغ راه. خودش از آن با لفظ «خبرسازی» یاد می‌‌کند. می‌‌گوید: «من خبرسازی می‌‌کردم، یعنی از هیچ اتفاق ریز و درشتی که در اطرافم رخ می‌داد، غافل نبودم. خیلی‌‌ها خیلی‌وقت‌‌ها می‌‌آمدند سراغم تا شاید دستشان از خبر و گزارشی که در چنته دارم پر شود.
عده دیگری هم همیشه متعجب می‌‌شدند و می‌‌گفتند چطور هر‌حادثه‌ای که رخ می‌‌دهد، به طرفه‌‌العینی حاضر می‌شوم. شما و امثال شما هم باید همین‌گونه باشید. خبرنگاری موفق است که در متن جامعه و در دل مردم باشد.
خودش را در حاشیه نگاه ندارد. خوب ببیند و خوب بشنود تا بتواند کاری از پیش ببرد.» به اینجا که می‌رسد سکوت می‌کند. دوباره می‌‌رود سراغ عکس‌های روی میز. به گمانم دوباره پرت شده است به دهه‌‌های قبل. می‌‌گذارم همین لحظه زیبا نقطه پایان این گفت‌وگوی حال‌خوب‌‌کن باشد، همین لحظه‌‌ای که او دارد خاطره‌هایش را مرور می‌‌کند و من هم دارم سعی می‌‌کنم نصیحت او را به خاطر بسپارم. 

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.