شاهکار ادبی نظامی گنجوی به زبان چینی ترجمه شد «سینمای مستند ایران»، از حاشیه‌نشینی تا ضرورت تغییر ساختاری هالیوود در بحران| آیا لس‌ آنجلس پایتخت سینما باقی خواهد ماند؟ سارا منجزی پور، همسر محمد علیزاده کیست؟ + بیوگرافی اکران مردمی فیلم «موسی کلیم‌الله» با حضور مریلا زارعی در سینما هویزه مشهد گرشا رضایی مهمان محسن کیایی می‌شود امیرحسین مدرس مجری ویژه‌برنامه افطار شد «جین هکمن» ستاره مشهور هالیوود درگذشت قیمت‌های بی‌اعصاب! حضور بازیگران سریال‌های مناسبتی در برنامه جشن رمضان ۱۴۰۳ مروری بر حواشی سریال تاسیان آواز خوشی که از فردا‌ها به گوش می‌رسد خاک پی حیدر همه چیز درباره فیلم سینمایی عینک قرمز+ بازیگران و تیزر سیامک انصاری و الیکا عبدالرزاقی در صداتو۳ بلیت کنسرت دوباره گران شد (۹ اسفند ۱۴۰۳) صفحه نخست روزنامه‌های کشور - پنجشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۳ آلبوم «سیدالامه» اثر استاد کارن همایونفر در رثای شهید سید حسن نصرالله آثار سینمای ایران که سهم نوروز تلویزیون شد فیلم‌های سینمایی آخر هفته تلویزیون (۹ و ۱۰ اسفند ۱۴۰۳) + خلاصه داستان و زمان پخش
سرخط خبرها

خاک پی حیدر

  • کد خبر: ۳۱۸۹۶۷
  • ۰۹ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۳:۴۰
خاک پی حیدر
امروز نوزدهمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت، همراه با انتشار تقریظ رهبر معظم انقلاب بر کتاب «آخرین فرصت»، روایت زندگی شهید علی کسایی، برگزار می‌شود

به گزارش شهرآرانیوز؛ نوزدهمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت، همراه با انتشار تقریظ حضرت آیت ا... خامنه‌ای بر کتاب «آخرین فرصت» و گرامیداشت فداکاری خانواده‌های ارتش جمهوری اسلامی ایران، امروز، ۹ اسفند، در حرم مطهر شاهچراغ (ع) شیراز برگزار می‌شود.

«آخرین فرصت: گذری بر زندگی شهید علی کسایی» را، که روایتگر داستان زندگی یک مربی و مسئول عقیدتی سیاسی مرکز آموزش پیاده ارتش در شیراز است، سمیرا اکبری براساس روایت‌های همسر شهید نوشته و انتشارات «به نشر» چاپ و منتشر کرده است.

به همین مناسبت، در پرونده‌ای ویژه، به این کتاب، و البته زندگی و اندیشه شهید علی کسایی پرداخته‌ایم و، ضمن گفت وگویی کوتاه با نویسنده کتاب «آخرین فرصت»، در فرایند آفرینش آن دقیق‌تر شده‌ایم. حاصل کار را در ادامه می‌توانید ببینید و بخوانید.

برگرفته از این بیت فردوسی است که «بر این زادم و هم بر این بگذرم/ چنان دان که خاک پی حیدرم».

زندگی نامه

اول شهریور سال ۱۳۳۴، مصادف با روز عید غدیر، در شیراز پسری متولد شد که نامش را «علی» گذاشتند. پدر علی، حاج محمد کسایی، مداح و ذاکر اهل بیت (ع) بود و مادرش، اشرف السادات ناجی، از سلاله سادات. سال ۱۳۴۴ که پدر خانواده فوت کرد، این زن عهده دار زندگی خود و فرزندانش شد.

علی کسایی، پس از اتمام تحصیلات متوسطه، در اوایل دهه ۵۰ به دانشگاه فردوسی مشهد راه یافت و در رشته زبان و ادبیات عرب مشغول تحصیل شد. او، در اینجا، با کسانی، چون شهید سیدعبدالکریم هاشمی نژاد و آیت ا... خامنه‌ای آشنا و مأنوس شد و از ایشان تأثیر پذیرفت.

کسایی، هم زمان با تحصیل در دانشگاه، به حوزه علمیه مشهد نیز می‌رفت تا اینکه زبان عربی را به خوبی آموخت و تحقیق در «نهج البلاغه» را آغاز کرد. وی یکی از شاگردان نمونه آیت ا... سیدعبدالحسین دستغیب شیرازی بود. کسایی خرداد ۱۳۵۶ از دانشگاه فردوسی مشهد فارغ‌التحصیل شد.

او، در آذرماه همین سال، به سربازی رفت و، پس از طی دوره آموزشی، به مرکز پیاده شیراز انتقال یافت. کسایی افسر وظیفه بود، ولی، اغلب، با همان لباس سربازی، اعلامیه‌ها و نوار‌های رهبر انقلاب را به پادگان می‌برد و سربازان را با نهضت امام (ره) آشنا می‌کرد. کسایی در تظاهرات نیز حاضر می‌شد.

او، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در عقیدتی-سیاسی ارتش مشغول شد و، در همین ایام، در سن ۲۵سالگی، با رفعت قافلان کوهی ازدواج کرد. خطبه عقد این دو را امام خمینی (ره) جاری کرد. مراسم عروسی این زوج نیز در روز عید غدیر برگزار شد. علی کسایی، سرانجام، ۲۱ مرداد ۱۳۶۶، در روز عید غدیر، به شهادت رسید.

بخشی از وصیت نامه

«تزوّدوا فإنّ خیر الزّاد التّقوی» ‏ (بقره: ۱۹۷): «ای مردم! توشه برچینید که بهترین زاد و توشه برای انسان تقواست.» گویند وصیت نامه عمر را دراز می‌کند. بگذار تا وصیت نامه من دینم را پایدار کند و انقلاب اسلامی‌ام را تداوم بخشد. «اوصیکم عباد ا... بتقوی ا... و فرّوا من ا... إلی ا...» (نهج البلاغه): «ای بندگان خدا! شما را به تقوا توصیه می‌کنم و اینکه از خدا بترسید و از او فرار کرده و به سوی او بروید.»

آیا هرگز دیده‌اید که مادری فرزند کوچکش را بخواهد بزند؟! آن کودک، پس از اندکی که از ترس مادر فرار کرده، احساس می‌کند که هیچ پناهگاهی جز دامن مادر ندارد و، درنتیجه، خود را به آغوش پرمهر مادر می‌چسباند؛ پس بیایید که از ترس خدا به دامن پرمهر خدا پناهنده شویم که او نسبت به بندگانش رئوف و مهربان است.

[..]خدایا! تو می‌دانی که من از کار خودم راضی نیستم. [..]وقتی که علی (ع) [..]، با آن همه سعی و تلاش و رنج و عبادت و فداکاری، باز ناله اش به آسمان بلند است که خدایا «صغرت بی اعمالی» (دعای کمیل): «اعمال من کوچک و کم است»، [..]، پس خدایا! این منِ کوچک، این علیِ گناهکار، چگونه از کار خودش راضی باشد؟!‌

ای مردم! شما را به خدا سوگند می‌دهم که بیایید این حالت عناد و سرکشی را از خود دور کنیم، بیایید تا ریشه‌های گندیده تکبر و غرور و خودبزرگ تربینی را از درون خود بیرون بکشیم، بیایید با خدای خود آشتی کنیم. [..]مخصوصا به شما،‌ای سران اسلام و‌ای سردمداران جمهوری اسلامی! التماس می‌کنم که بیایید خدمتگزار مردم باشید.

نویسنده کتاب «آخرین فرصت» در گفت‌و‌گو با شهرآرا:

خوش‌حالم که توانستم شهیدی شاخص را از گمنامی دربیاورم

سمیرا اکبری (زاده ۱۳۶۹) کسی است که سراغ همسر شهید علی کسایی رفته و خاطرات او را مکتوب کرده و درقالب کتاب «آخرین فرصت» ــ نخستین اثر مکتوب خود ــ ارائه داده است. (این نویسنده جوان، همچنین، کتابی تحت عنوان «۳۹ کیلو تمام» پدید آورده است که روایتگر روز‌های اسارت محمدعلی کریمی در ایام نوجوانی است.) با اکبری درباره «آخرین فرصت» و فرایند نگارش آن گفت وگویی کرده‌ایم که در ادامه می‌توانید آن را بخوانید.

وجوه دراماتیک زندگی شهید

شهید علی کسایی در شیراز مدرس و مفسر «نهج البلاغه» بودند. غیر از کارشان که در مرکز پیاده ارتش بودند، در مساجد شیراز و مخصوصا مسجد «عظیمی» هم تدریس داشتند. همسر ایشان یکی از شاگردانشان در کلاس «نهج البلاغه» بودند. همین ازدواج استاد و شاگردی، خودش، بار داستانی جذابی داشت. این هم که شهید ما متولد روز عید غدیر بوده‌اند و به همین خاطر نامشان را علی گذاشته‌اند و در تلاش بوده‌اند که روز عروسی شان هم روز عید غدیر باشد و دوست داشته‌اند روز عید غدیر شهید بشوند ــ و همین اتفاق هم می‌افتد ــ جذاب است.

ماجرای خواستگاری شان هم جالب است: ایشان که می‌خواهند بیایند خواستگاری، اطلاع نمی‌دهند و معرفی شان نمی‌کنند که چه کسی قرار است بیاید خواستگاری. همسرشان، شب قبلش، خواب می‌بینند استاد «نهج البلاغه» مسجدشان کنارشان، روی تخته سنگی که در هوا معلق است، نشسته‌اند و لباس سفید پوشیده‌اند و دارند آیه «ربنا آتنا» را تلاوت می‌کنند. این تخته سنگ که درحال حرکت است جایی توقف می‌کند. نگاهی به پایین می‌کنند و گلزار شهدا را زیر پای خودشان می‌بینند. خانم قافلان کوهی، طبق این خواب، حدس می‌زنند که خواستگارشان آقای کسایی، استادشان در مسجد، باشند.

من کتاب را با همین خواب شروع کردم؛ و همین یک حالت کشش و تعلیقی به داستان می‌دهد که ما همراه می‌شویم با خانم رفعت قافلان کوهی که ببینیم آیا این خواب به درستی تعبیر می‌شود یا نه. این شروع داستان است و ما را همراه می‌کند با راوی. بعد که می‌بینیم بله، درست است و این خواب تعبیر می‌شود، مانع بعدی پیش می‌آید که مخالفت پدر خانم قافلان کوهی با این ازدواج است. از اینجا، تلاش‌هایی را شاهدیم که استاد «نهج البلاغه»، یعنی شهید کسایی، قهرمان کتاب، صورت می‌دهند برای اینکه این ازدواج به انجام برسد.

از بُعد شخصیتی، ما با شخصی روبه رو هستیم که بسیار از فرصت‌های زندگی شان استفاده می‌کنند، عمرشان برایشان غنیمت است، تحصیلات عالیه دارند و دانشگاه فردوسی مشهد درس خوانده‌اند، در معارف دینی مطالعه زیادی داشته‌اند، به «نهج البلاغه» تسلط بالایی دارند، و ــ از همه مهم‌تر ــ اینکه بی اندازه پرکار هستند؛ و این به نظرم ویژگی‌ای است که امروز هرکسی می‌تواند از آن سهمی بردارد، حالا در هر نقش و جایگاهی که هست. شهید کسایی را مافوق‌های ارتشی شان این طور به ما معرفی کردند که تشنه کار و خدمت بود و کار چند ماه یک نفر را در چند روز انجام می‌دادند.

خــــاک پــــی حــــیدر*

چالش‌های انجام دادن کار

مؤسسه «نشر فرهنگ شهادت» در شهرم، شیراز، مصاحبه‌ای به من داد که، پس از گوش دادن به آن مصاحبه و آشناشدن با شخصیت این شهید، مصاحبه‌هایی را برای تکمیل کار انجام دادم. وقتی قوت خاطرات خانوادگی را دیدم، محوریت را به روایت‌های همسر شهید دادم که تکیه روایت بر دوش ایشان است.

چالشی که با آن روبه رو بودم این بود که کار طولانی و روند مصاحبه‌ها کند شد: در برهه‌ای، همسر شهید، به همراه دخترشان، به یکی از شهر‌های جنوبی رفتند، و من که دنبال مصاحبه حضوری بودم و دریافتم از مصاحبه حضوری خیلی متفاوت بود باید صبر می‌کردم. گرفتاری‌های شخصی خودم هم مزید علت شد که طی روندی چندساله به خروجی برسیم.

البته همین طولانی شدن کار باعث شد ارتباطی صمیمی بین من و همسر شهید شکل بگیرد و جنس خاطراتی که ایشان برای من بازگو می‌کردند متفاوت شود. از این باب که توانستم شهیدی را که در عین شاخص بودن گمنام بود معرفی کنم خودم را موفق می‌دانم، اگرچه حتما کار من کم و کاستی‌هایی هم دارد.

معرفی کتاب

یک روز فایل صوتی مصاحبه با رفعت قافلان کوهی درباره همسر شهیدش، علی کسایی، را به سمیرا اکبری می‌دهند تا آن را پیاده و تنظیم کند. نویسنده جوان که مصاحبه را گوش می‌دهد، به این نتیجه می‌رسد که می‌شود آن را مفصل‌تر برگزار کرد و مایه تألیف یک کتاب قرار داد.

«آخرین فرصت» شرح زندگی رفعت قافلان کوهی با علی کسایی است که قافلان کوهی آن را روایت کرده و سمیرا اکبری نوشته است. داستان کتاب که از روز خواستگاری، یعنی اوایل انقلاب، شروع می‌شود با شهادت علی کسایی به پایان نمی‌رسد؛ پس از آن، فراز و نشیب‌های زندگی قافلان کوهی و چهار فرزندش نیز نقل می‌شود.

چنان که اکبری گفته است، برای جمع آوری مواد خام کتاب خود و دستیابی به جزئیات بیشتر، گاهی در خانه همسر شهید و گاهی بیرون از خانه با او گفت‌و‌گو کرده است، گاهی هم تلفنی یا در بستر شبکه‌های اجتماعی، تا، درنهایت، فایل سه ساعته آن مصاحبه به ۳۰ ساعت صوت بدل می‌شود.

این کتاب را، علاوه بر شرح زندگی شهید علی کسایی، بخشی از تاریخ شفاهی دوران انقلاب و جنگ هم می‌شود به شمار آورد، سندی تاریخی که درقالب یک رمان مسائل و مفاهیمی همچون احترام به والدین، عشق به همسر و فرزند، صبر و ایثار، توجه به بیت المال و حق الناس، و فداکاری و شهادت را نیز منعکس می‌کند.

«آخرین فرصت: گذری بر زندگی شهید علی کسایی» را انتشارات «به نشر» (آستان قدس رضوی) در ۳۱۲ صفحه و به قیمت ۲۱۰هزار تومان چاپ و منتشر کرده است. این کتاب که تاکنون به چاپ بیستم رسیده است در اغلب اپلیکیشن‌های کتاب خوان نیز به صورت پی دی اف در دست است و به بهایی بسیار کمتر عرضه می‌شود.

خــــاک پــــی حــــیدر*

بخشی از کتاب

دلم برایش می‌سوخت. هیچ کس را این قدر پرکار و زحمت ندیده بودم. اصلا چیزی به اسم بیکاری و استراحت برایش معنی نداشت. شب‌هایی که خانه می‌آمد، تا دیروقت مشغول کارهایش می‌شد. از آن طرف، هنوز درست و حسابی نخوابیده بود، ساعت بالای سر بیدارش می‌کرد. زود بلند می‌شد و نمازهایش را می‌خواند. بعد هم سریع وسایلش را جمع و جور می‌کرد و راهی پادگان می‌شد. آن شب، علی تا دیروقت «نهج البلاغه» خواند و نکته برداری کرد. خستگی از چشم هایش می‌بارید. همین که سرش روی بالشت آمد، خوابش برد. دلم می‌خواست زمان نگذرد تا علی بیشتر بخوابد، اما انگار عقربه‌های ساعت با من سر لج برداشته بودند. تنها صدایی که سکوت شب را توی گوشم می‌شکست تیک تیک ناخوشایند ساعت بود. یک چشمم به خواب آرام علی بود و یک چشمم به بیداری ناآرام ساعت. آهسته بلند شدم و زنگ ساعت را خاموش کردم؛ آرام گرفتم و خوابم برد. چند دقیقه‌ای از اذان صبح گذشته بود که بیدار شد.

- ساعت چنده؟ خواب موندم! پس چرا این زنگ نزد؟!

علی، هراسان، نشسته و به ساعت خیره شده بود. همان طورکه مریم را شیر می‌دادم، به طرفش رفتم.

- عزیزم! من خاموشش کردم. خیلی خسته بودی؛ گفتم امشب رو نماز شب نخونی و یه کم بیشتر بخوابی.

توی صورتِ گندمگونش ناراحتی و حسرت موج می‌زد. بدون هیچ حرفی وضو گرفت و نماز صبح را به جماعت خواندیم. سجده آخرش خیلی طولانی شد. بعد از نماز، سرش را به چپ و راست تکان داد و چیز‌هایی زیر لب زمزمه کرد. خواستم چیزی بگویم که صدای غمگینش پیش دستی کرد.

- رفعت! دیگه هیچ وقت این کار رو نکن. من مطمئنم دیگه امروز توی کارهام موفق نیستم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پربازدید
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->