برخی از خبرها شوک ندارند؛ جنجالی هم نیستند، اما آرامآرام عمق پیدا میکنند. نمیدانم زمانی که میخواستند قبرستان قدیمی طلاب را تخریب کنند و خاک بپاشند روی همه قبرهایی که کلی تاریخ داشتند، از تولد و عشق و دوست داشتن و زندگی کردن به کسی گفتهاند یا از کسی پرسیدهاند که دارند با خاطرههایشان چه میکنند؟
آنهایی که هر هفته زیارت اهل قبورشان ترک نمیشد و رفتن پیش عزیزشان حتی خفته در خاک آرامشان میکرد، چطور دلشان آمده که بگذارند آن همه خاطره را نیست و نابود کنند؟ زیارت اهل قبور در قبرستان گلشور هنوز هم تمام نشده است؛ گرچه هیچ نشانی از سنگ و مزار و ردی از قبرستان سالهای دور نیست.قبرهای ترکخورده و شکل به شکل که پر از پرسش بودند، من و دیگر دانشآموزان هرروز هفته و پس از زنگ پایان مدرسه، گذرمان به گلشور میافتاد؛ جوی آبی که خلوت گورستان را میشکافت و در دنیای کودکی هیچوقت نفهمیدم به کجا میرود.
نه راه رفتن رود و نه راز میلههای آهنی را که روی برخی از قبرها به چشم میآمد، هنوز هم نفهمیدهام که آیا برای نشانهگذاری بوده یا علت دیگری داشته است؛ اما رفتن به گذشته و مزهمزه کردن خاطرات آن برای من که اهل همین محلهام، هیچوقت شیرینی و حلاوتش را از دست نمیدهد.
هنوز هم میان دالان خاطراتم بیبی با آن کاسهای که خنکی آبش را از جوی وسط گورستان به عاریت گرفته بود، شفاف میبینم که دعای اهل قبور را بلندبلند میخواند و برای تکتک آنها طلب آمرزش و رحمت میکند.
خورشید شوخ که آفتابش را هیججا دریغ نمیکند، نورش را میپاشید روی سنگها و بیبی با همان کاسه آب عطش آنها را میگرفت.
برخی از مردگان سنگ نداشتند. خاکشان تپهمانندی بزرگ بود؛ گنبدی و رازآلود؛ بوی نمی که از روی خاکهای کاهگلی بلند میشد، کمی وحشت و هراس از مردن و مرگ و قبرستان را میگرفت.
یادش بهخیر! بیبی همیشه دستم را محکم زیر چادر سیاهش میگرفت و میترساندم از آدمهای بیآزاری که زیر خاک خفته بودند؛ بیصدا و آرام. بیبی خودش میدانست دنیا جای ماندن نیست و مدام طلب غفران میکرد. حالا او هم زیر یکی از حجمهای سنگی دراز کشیده و خودش در زمره ازدنیارفتگان است و بعد آن هم بابا...
بین من و آدمهای گورستان نه هیچ نسبتی بود و نه تعلق خاطر و دلبستگی؛ اما مگر نمیشد قبرستان گلشور که زمانی بزرگترین گورستان شهر بود، همانطور کهنه و قدیمی بماند. حالا نه گورستان است، نه جوی آب بزرگ وسط آن و نه دنیای پر رمز و راز قبرهای کاهگلی؛ اما من دوست دارم از هویت آن بیشتر حرف زده شود؛ از مردههایی که با قاطر میآوردندشان و دفن میکردند و از شکل و شمایل اطراف قبرستان که بیابانی سوت و کور بوده است؛ از میل آجرپزی که پنجههای پر از چروک و زحمتکش کارگرانش هنوز از خاطر اهالی نرفته است؛ از غروب قبرستان که کسی جرئت آمد و شد به آن را نداشت و از فانوسهایی که روی خاک تازهگذشتهها تا 3شب روشن گذاشته میشد تا صاحبش به خاک و خانه جدید خو بگیرد.
سالها از آن روزها گذشته است، اما من هوس دارم کنار خاک رفتهها با همان شکل و شمایل گورهای کاهگلی بنشینم و کاسهای آب از جوی وسط قبرستان بردارم و برای آرامش خودم دعا بخوانم.