خبر ویژه

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزادند

  • کد خبر: ۳۴۰۹
  • ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۷:۴۹
روایتی از سفر به بخشی از سلسله کوه های هزارمسجد و سرکی به زیبایی ها و سختی های زندگی عشایری

محبوبه عظیم زاده | احتمالا اولش کلی به به و چه چه است و جملاتی شبیه به این که «عجب طبیعتی!»، «عجب منظره ای!»، «چه زندگی جذابی!»، «چه کیفی می کنند که دارند در دل طبیعت زندگی می کنند و خبری از دود و دم شهر و ترافیکش ندارند.» برداشت های اشتباهی هم نیستند البته، مخصوصا برای ما جماعت شهرنشین و آن هایی که برای اولین مرتبه زندگی کوچ نشین ها را از نزدیک می بینند و احتمالا تنها تجربه شان از این سبک زندگی، محدود می شود به همان تعریف ییلاق و قشلاق در کتاب های دوران دبستان. با این حال، می توانم به جرئت بگویم که بیشتر از نیمی از همین جماعت ذوق زده، اگر به مرحله انتخاب کردن برسند، این مدل زندگی کردن را انتخاب نمی کنند. انتخاب نمی کنند چون نمی توانند. چون انسان ها بالذات طالب رفاه و آسایش هستند. این تعریف و تمجیدها می شود صحبت یکی دو روز. پای زندگی کردن در بلندمدت که برسد پا پس می کشند. سکینه خانم (یکی از عشایر هزارمسجد) می گوید چند ماه است فرزندانش را ندیده و خبری از آن ها ندارد. حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل و سختی های دیگری که باید به تبع پذیرفتن یا داشتن این شرایط به چشم هایت ببینی. اینجاست که تفاوت اصلی خودش را نشان می دهد؛ یعنی جایی که جدای از چای آتشی و کره و ماست و پنیر محلی و گوشت دام تازه و خوب تغذیه شده، که با کلی میل و اشتها می پذیریمشان، باید به فکر تهیه و تولید آن ها هم بیفتیم. به فکر اینکه هر روز، آفتاب نزده از خواب بیدار شویم، اگر لازم است گوسفندانمان را ببریم چرا، شیرشان را بدوشیم، پنیر درست کنیم، کره بگیریم، ماست مایه بزنیم، بساط نان محلی را ردیف کنیم و برویم پای تنور نان بپزیم و هزار و یک کار ریز و درشت دیگر انجام بدهیم و از آن مهم تر، همچنان روی خوش و حال سر جایمان را، دست نخورده نگه داریم. اینجاست که بریدن از دود و دم و ترافیک شهر جرئت و جنم می خواهد. این چند خطی که پیش روی شماست، ماحصل یک شب و یک روز هم جوار شدن من و تعدادی از دوستان خبرنگارم با یکی از خانواده های عشایر در دل کوه های هزارمسجد در آخرین روزهای مردادماه است، که با هرچه در توانشان بود از ما پذیرایی کردند و یک خاطره دوست داشتنی را برایمان به یادگار گذاشتند.

 

چطور رفتیم؟
قبل از هر چیز بد نیست بدانید که راه برای رسیدن به هزار مسجد زیاد است، از کلات، مارشک، درگز، قوچان و... ما با توجه به محل استقرار میزبانمان، مسیر چناران را انتخاب کردیم. از چناران به سمت بُقمچ رفتیم، بعد از آن به گاش و سپس پیش به سوی مقصد مورد نظر. از چناران تا گاش 40 کیلومتر است که راحت و بی دردسر می توانید در ماشین بنشینید و راهتان را بروید. از گاش تا هزارمسجد هم 50کیلومتر است. البته نه 50 کیلومتری که گمان کنید سر 50 دقیقه به پایان می رسد.50 کیلومتری که باید 3 ساعت تمام پشت وانت بنشینید و در یک جاده خاکی و سنگلاخی همان طور که ایستاده یا نشسته، مثل موج به این طرف و آن طرف بروید و به دیواره های وانت برخورد کنید و به مسیرتان ادامه بدهید؛ یعنی دقیقا همان کاری که ما کردیم! ما، طوری برنامه ریزی کردیم که ماشین ها را در گاش پارک کنیم و از آنجا دسته جمعی بنشینیم پشت یک نیسان آبی و برویم تا محله عشایر در هزارمسجد. محض اطلاع دقیق تر بگویم خدمتتان که ساعت 14:30 دقیقه از مشهد راه افتادیم و 8 نشده رسیدیم به چادر عشایر.


خوابیدن با توهم حمله حیوانات وحشی و ترس از مارگزیدگی
نه تاریکی محض بود و نه روشنایی درخور توجهی که رسیدیم. سرپا و خسته از ترتر ها و تلق تولوق های مدام ماشین که دیگر صدایش مثل سمباده روی مغزمان بود، با چشم های گشاد بادخورده دنبال رد و نشانی از مقصد مورد نظرمان می گشتیم که دو کپه آتش از دور رخ نشان دادند. دیدن آتش همان و ذوق و فریاد ما که «رسیدیم... رسیدیم...» همان. توی آن حال و توی آن سرما آتشش می توانست از همان فاصله هم ما را حسابی گرم کند. توقف کردیم. راننده بوق بوق کرد و خانمی از داخل چادر آمد بیرون. اسمش سکینه بود. زنی حدودا شصت ساله با همان شکل و شمایلی که انتظار داشتیم. یک روسری ترکمنی گل درشت صورتی رنگ که طوری آن را بسته بود که قسمتی از پیشانی و فک و دهانش را هم پوشانده بود. با یک پیراهن سبز و سفید و یک دامن خال خالی و پلنگی شکل. پوشش سیاهی به تنش نبود. وقتی آمد به استقبالمان، روسری اش را از دور دهانش کمی کشید پایین تر تا بتواند راحت تر با ما چاق سلامتی کند. روبوسی کردیم و با خنده ای که انگار همیشه توی چهره اش بود دعوتمان کرد داخل چادر. اما سرمایی که رفته بود در جانمان همگی را وادار کرد تا دسته جمعی همان ابتدای کار دور آتش جمع بشویم و دست و رویمان را گرم کنیم. گرم تر که شدیم رفتیم داخل چادر و چه چادری! این جور موقع ها، هرقدر هم که بدانی اوضاع از چه قرار است و خودت را برای حضور در یک فضای جدید آماده کنی، باز هم وقتی تازگی ها را به چشم خودت می بینی، نمی شود از تصورات عینیت یافته ات تعجب نکنی. یک آن کلی سؤال از ذهنم رد شد: «یعنی من واقعا باید امشب اینجا بخوابم؟ اگه جک و جانوری اومد تو چادر چی؟ مار نداره اینجا؟ چیزی بهمون حمله نمی کنه؟ از سرما نمیریم یه وقت!» دقیق ترش چیزی بود بین یک خانه گلی و یک چادر! دیواره ها گلی بود و سراسر سقف را با پارچه برزنتی ضخیم پوشانده بودند. طول آن را هم با چوب های تقریبا قطوری که مابین سقف و زمین بود و روی زمین هم به دو سه تکه سنگ بزرگ تکیه کرده بود، نگه داشته بودند. به چوب میانی هم یک لامپ آویزان بود که با موتور برق روشن می شد. یعنی تمام آن دقایقی که از روشنایی یک لامپ در دل کوه ها فیض می بردیم صدای تِرتِر موتور هم همراهش بود. شب و موقع خاموشی باید هم لامپ را خاموش می کردیم و هم موتور برق را. قسمت هایی از دیوار هم خالی بود که حکم در و پنجره بدون حصار را داشت. انتها و سمت راست چادر را هم تخته های چوب و سنگ را گذاشته بودند تا وسایلشان را روی آن قرار بدهند. لحاف و تشک ها و ظرف و ظروفی که داشتند روی آن ها چیده بودند. نصف چادر هم با نمد فرش شده بود و میانه های آن اجاقی بود که آنجا هم آتشی می سوخت. به خواب هم نمی دیدم شبی از راه برسد که قرار باشد در چنین فضایی به صبحش برسانم. یعنی با ترسی که از خودم سراغ داشتم گمان نمی کردم توانایی اش را داشته باشم. اما به خودم قول داده بودم سرما و ترس از جک و جانورهایی که شاید شب به سراغ چادر بیایند من را از این کار منصرف نکند. گرچه که، منصرف هم می شدم، چه توفیری می کرد؟ (بماند که شب از وجود یک موش خرما داخل چادر مستفیض شدیم و با قصه سرایی ها و تبدیل آن به یک هیولای بزرگ! همه بچه ها را بدخواب کردم.)


اینجا صبح ها اولین صدایی که می شنوی صدای زنگوله سگ گله است
برعکس بقیه بچه ها که توانستند چند ساعتی را تخت بخوابند، یک دقیقه هم خواب به چشم هایم نیامد. نه اینکه از سرم پریده باشد یا مثلا خسته نباشم. با آن بالا و پایین ها و این طرف و آن طرف کوبیده شدن هایی که پشت نیسان تجربه کردیم و بدن های کوفته و کوبیده ای که از ما باقی مانده بود، تنها چیزی که آن لحظه نیاز داشتم این بود که شده حتی در حد یک ساعت بتوانم از این دنیا بکَنم و بروم در عالم خواب و رویا. دم دمه های صبح، یعنی همان وقتی که هوا گرگ و میش بود و رنگ آسمان تلفیقی از سفیدآبی روز و تیرگی شب، دیگر قید ماندن در رختخواب را زدم. با خودم دودوتا چهارتا کردم و دیدم حالا که خبری از خواب نیست، پس چرا صبح به این درجه یکی و منحصر به فردی را هم از دست بدهم؟ از جایم بلند شدم. به تک تک بچه ها نگاه کردم. یکی دوتایشان وول می خوردند اما بقیه تخت خوابیده بودند. حس حسادت حریصانه ای می خواست وادارم کند تا همه شان را از خواب ناز بیدار کنم. داشتم با خودم فکر می کردم مثلا ای کاش یک شیپور دم دستم بود و آن چنان با تمام قوا می دمیدم تویش که همگی از ترس از جایشان دو متر می پریدند هوا. یا مثلا یک پیت حلبی دستم می گرفتم و با گوشت کوبی چیزی آن قدر می کوبیدم رویش تا همه شان سرسام بگیرند و دیگر عطای خواب را به لقایش ببخشند. به هر حال تجربه یک خواب عمیق و دل چسب در چادر عشایر، تجربه دلچسبی بود که خستگی مفرط و سرمای بی اندازه هوا، آن را از من یکی دریغ کرد. از تصور پراندن بچه ها از خواب و چهره های عصبانی و ترسیده و آشفته آن ها، آن هم در نهایت بدجنسی خنده ام گرفت. هوا داشت روشن و روشن تر می شد. همان پتویی را که دیشب انداخته بودم رویم، برداشتم، پیچیدم دور خودم و از چادر زدم بیرون. می توانم قسم بخورم آن لحظه و آن تصویر، یکی از باشکوه ترین و جذاب ترین لحظه ها و تصویرهایی بود که تا اینجای عمرم دیده بودم. منی که صبح به صبح باید با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شوم و پشت بند آن اتوماتیک وار و صبحانه خورده و نخورده، روز و روزگارم را آغاز کنم، حالا اولین صدایی که اول صبح می شنیدم صدای زنگوله ای بود که به گردن سگ گله ای آویزان بود و سروصدای پرنده های سفید و سیاهی که اطراف آبی که از چشمه روان بود، شلوغ بازی می کردند. سرم را بالا گرفتم و سعی کردم پاکی دلچسب آن هوای بدون دود و دم را تا جایی که شش هایم توان دارد، بکشم داخل. لرزم گرفت یک لحظه ولی جسورانه تر از قبل، پتو را سفت چسبیدم. رفتم دور زغال های باقی مانده از آتش شب قبل. یک چوب برداشتم و زیر و رویشان کردم. آن تکه های زیری و پایینی هنوز داغ بودند و ته مانده های داغی و نارنجی رنگ خودشان را از دست نداده بودند. توی آن سرما همان هم غنیمت بود. نشستم همانجا. پتو را کشیدم روی سرم. زل زدم به روبه رویم. از چهار طرف سبزی چمن ها بود و ادامه که پیدا می کرد، مسیر دره های عمیق و کم عمقی را طی می کرد که می رسید به دامنه کوه. کوه های بلند و با عظمتی که شاید هیچ وقت برایم این قدر دوست داشتنی و مجذوب کننده نبودند.


برم شهر زندگی کنم که چی بشه؟
توی عوالم خودم بودم که صدای پایی را شنیدم. سرم را که چرخاندم سکینه خانم را دیدم. دستی تکان دادم و گفتم: «صبح به خیر.» خندید و گفت: «صبح تو هم به خیر عزیزُم.» آن طور که می گفت هر روز صبح از ساعت سه و نیم بیدار است و روزش را وقتی آغاز می کند که شب هنوز تمام و کمال به پایان نرسیده. الان هم خیلی سرحال تر از کسی است که تازه از خواب بیدار شده باشد. از همان صبح علی الطلوع که از خواب بیدار می شوند یک بند کار می کنند. یعنی اگر صبح من و شما با صبحانه خوردن آغاز می شود، جماعت عشایر قبل از آن، دو سه ساعتی را حسابی درگیر کار و فعالیت بوده اند. درست مثل همین الان. ساعت هنوز 6 نشده است. پرتوهای آفتاب تازه روی یکی دو تا از کوه های اطراف افتاده است. اول یک سر به داخل چادر می زند. نمی دانم چرا. ولی یکی دو ثانیه که می گذرد می آید بیرون. اول از همه جارو برمی دارد و می آید پیش من تا ته مانده زغال ها و خاکسترهای باقی مانده از آتش شب قبل را جارو کند. برمی دارد و می ریزدشان داخل اجاق دیگر که مخصوص آب گرم کردن است. حالا می رود هیزم ها و چوب های کوچکی که چند قدم آن طرف تر وجود دارد را هم می ریزد روی زغال ها. دوباره می رود داخل چادر. این مرتبه با یک قوری کوچک برمی گردد. خمش می کند روی چوب ها. تازه می فهمم تویش نفت دارد. نفت را که می ریزد دست می کند توی جیب هایش و دنبال کبریت می گردد. پیدایش می کند، در می آورد و کبریت می کشد روی هیزم ها. شعله اول می گیرد و بزرگ و بزرگ تر می شود. صدای جلزو ولز چوب ها را می شنوم. حالا می رود سر شلنگ آب را می گیرد و می آورد اینجا. روی منقل یک پیت حلبی سیاه سیاه است. شیلنگ را می گیرد توی آن و داخل پیت را پر از آب می کند. سکینه خانم می گویدصبح ها از ساعت3 بیدار است، وقتی می پرسم دقیقا چه کاری می کنی که لازم است این ساعت صبح بیدار باشی می گوید: «کار می کنم دیگه. کار زیاده. الان رو نبین که گوسفندامون نیستن. الان وقت شیر دوختنشون(شیر دوشیدن) نیست. دیگه دادیمشون دست چوپونا ببرنشون چرا. الان آبستنن. محصول نمیدن. وگرنه اینجا صب به صب بساط داریم.» و پشت بندش دستم را می گیرد و می برد دو قدم آن طرف تر. جایی که یک دیوار سنگی ساخته اند و می گوید اینجا جای شیردوختن گوسفندهایشان است. ابتدای دیوار با فاصله ای به اندازه یک گوسفند چند تا سنگ را چیده اند روی هم. مثل یک سکو، که بتوانی روی آن بنشینی. خودش می نشیند یک طرف و می گوید: «نگا کن. گوسفندارو میاریم اینجا. یه نفرم باید روبه روی من بشینه که گوسفند رو نگه داره تا فرار نکنه. یه لباسم می پوشیم که خیلی کثیف نشیم. اون سرشو می گیره و منم مشغول شیردوختن می شم.» می پرسم: «اینجا خسته نمیشین؟ حوصلتون سر نمیره؟ دوس ندارین برین تو شهر زندگی کنین؟» می گوید: «برم شهر؟ برم شهر که چی بشه؟ اصلا برم. چه جوری زندگی کنم اونجا؟ من مدل زندگی ام اینه. کارمند نیستم که بتونم اونجا پول در بیارم و خرج زندگی بدم. اینجا ولی میشه. خودمونیم و خودمون. زندگی مون می گذره با همین خورد و خوراکی هایی که داریم و درست می کنیم.»

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}