خبر ویژه

گزارشی که بعد از ۲۲ سال نوشته شد

  • کد خبر: ۳۴۳۱
  • ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۰۸
شیما سیدی

هیچ گاه فکر نمی کردم روزی گزارشم را از سفر 22 سال پیش آغاز کنم، آن زمان که تمام انگیزه ام برای آغاز تابستان 76، پایان یافتن امتحانات خرداد و سفر به هزار مسجد بود. از وقتی که با فائزه و فاطمه، دختران دوست پدرم، صحبت کرده بودم و آن ها برایم از هزارمسجد و چشمه های پر آب، کوه های سبز و زندگی در چادر و بازی با گوسفندان گفته بودند، مدام کارتون هایدی در ذهنم پخش می شد و قلبم را به تپش می انداخت. می خواستم خودم زندگی هایدی را تجربه کنم و تنها راهی که به ذهنم می رسید سفر به هزارمسجد بود. نتیجه اصرارهای من به پدرم این شد که امتحانات خرداد را با نتیجه خوب پشت سر بگذارم و این سفر را جایزه بگیرم. امتحانات که تمام شد منتظر نتیجه نماندم و کوله پشتی ام را بسته و آماده بودم تا آقای سلاطینی(دوست پدرم) زنگ را به صدا دربیاورد و من بپرم پشت وانت و همراه با فائزه و فاطمه راهی هزارمسجد شوم. نمی دانم چند روز در این حالت سپری شد که سرانجام رؤیایم رنگ واقعیت گرفت.
به جز نان و ماست خوردن پشت وانت و سفید شدن سر و صورتم و خنده و بازی چیز دیگری از وانت سواری خاطرم نیست، اما تمام لحظات 10روز زندگی در کنار عشایر در سن ده سالگی را به روشنی در ذهن دارم. اینکه برای اولین بار اجازه یافتم نه تنها گوسفند را از نزدیک لمس کنم که حتی برای دقایقی شیرش را بدوشم، شیر را داخل دستگاه چرخ شیر بریزم و چرخ کنم، تلمب بزنم، یک تکه ماست را بین دو دست بچرخانم و تلاش کنم شکل لوزی به آن بدهم، هرچند اوایل بسیار قِناس می شد اما بعد از چند سری امتحان کردن سر و شکل گرفت و در نهایت توانستم کشک شکیل حاصل دسترنج خودم را میل کنم. همراه با بچه های عشایر تمام روز را پی گوسفند و جمع کردن کاکوتی و پونه می دویدم و ساعت 7 نشده لای لحاف خودم را مچاله می کردم تا صبح با صدای رادیوی موجی سکینه خانم(مادر فائزه و فاطمه) بیدار شوم و دوباره روز از نو روزی از نو. این 10روز زندگی در کنار عشایر حالا شیرین ترین خاطرات من از دوران کودکی شده و همین شیرینی هم بعد از 22 سال دوباره مرا پشت وانت می کشاند تا رنج سفر سه ساعته و بالا و پایین شدن در جاده سنگلاخی را به جان بخرم و این بار همراه با دوستانم در روزنامه برای تهیه گزارش از گردشگری عشایری راهی هزار مسجد شوم.
به محله (مَلّه) آقای سلاطینی که می رسیم، اولین نگاه ذهنم را پرت می کند به سال ها قبل، دقیقا همان چیزی است که در خاطرم مانده، نه شکل خانه های سنگی تغییر کرده و نه طبیعت. سکینه خانم هم نسبت به قبل تغییری نکرده، با همان پوست خوب و شاداب، همچنان تر و فرز است. اما این کادر خوب در ذهنم دوام چندانی ندارد. امروز دیگر کودک نبودم که تنها خوبی ها را ببینم، حالا می توانم سختی زندگی عشایری را با تمام وجودم حس کنم. نبود برق، یخچال، آب لوله کشی، آنتن تلفن، اینترنت و مهم تر از همه جاده مناسب، همچنان عشایر را در سال های دور نگاه داشته است و احتمالا همین سختی ها هم موجب شده است نسل جوان امروز کمتر رغبتی به ادامه این سبک زندگی داشته باشد. دیگر خبری از فائزه و فاطمه ها نیست، از صدای خنده هیچ کودکی خبری نیست. امروز بلندترین صدایی که در این دشت پهناور به گوش می رسد سکوت است. سکینه خانم با اینکه حالا نزدیک 70سال دارد همراه همسر و برادرش و چند کارگر به تنهایی کارهای یک گله را پیش می برد. همه فرزندان و نوه هایش به زندگی شهری خو گرفته اند. این اوضاع فقط در این محله مشاهده نمی شود که بررسی وضعیت جمعیت عشایرکشور در چند دهه گذشته نشان دهنده کاهش نسبت جمعیت عشایر کشور در مقایسه با جمعیت کل کشور است. بر اساس آخرین سرشماری رسمی عشایر کشور این رقم از 38 درصد سال 1245 به 1.68 درصد کاهش پیدا کرده است. بنابراین اگر روند به همین صورت ادامه یابد و کاری انجام نگیرد خیلی دور نیست روزگاری که دیگر خبری از سبک زندگی عشایری به گوش نرسد..

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}