پری‌های کوچک پربسته پشت یک دیوار بلند

  • کد خبر: ۳۸۴۷۵۳
  • ۱۸ دی ۱۴۰۴ - ۱۶:۳۲
پری‌های کوچک پربسته پشت یک دیوار بلند
پای حرف‌های کودکان کار که می‌نشینی شباهت‌های فراوانی باهم دارند. بیشتر آن‌ها از کارگری مادرانشان می‌گویند و دست فروشی پدر. 
شبنم کرمی
نویسنده شبنم کرمی

ساعت از ۱۱ شب گذشته بود، بارش برف شدت گرفته بود و کم کم زمین را سفید و لغزنده می‌کرد. پشت چراغ قرمز یکی از خیابان‌های شهر ایستاده بودم، شیشه خودرو را پایین دادم تا کمی بخار نشسته بر آن رنگ ببازد. چشمم به دخترک زیبایی افتاد که با عجله عرض خیابان را رد کرد تا به من برسد، یک بسته کوچک دستمال کاغذی را برای فروش به سمتم گرفت.

حدود هفت یا هشت ساله به نظر می‌رسید. کاپشن صورتی چرکی به تن داشت و شلوار و کفش معمولی دخترانه‌ای که هیچ رقم مناسب زمستان و به ویژه آن وضعیت هوا نبود. از اینکه دخترک این وقت شب در آن هوای سرد و برفی هنوز وسط خیابان تنهاست متعجب بودم. کنار کشیدم و به او پیشنهاد دادم در ماشین بنشیند تا کمی گرم شود. سرش را تکان داد و گفت اجازه ندارد سوار هیچ ماشینی بشود.

پرسیدم: تنهایی؟

با دست آن سوی خیابان را نشان داد و گفت: بابام اونجاست.

مرد جوانی در خود فرو رفته و مچاله زیر سایبان ساختمان یک بانک پای بساط کوچکی از خنزرپنزرهایش نشسته بود و دورادور دخترش را زیر نظر داشت.

دخترک از سرما می‌لرزید، کاری از دستم برایش ساخته نبود جز اینکه من هم پیاده شوم و کنارش بایستم.

پرسیدم: مامانت کجاست؟

گفت: مامانم خانه مردما کار می‌کنه، کار کارگری.

مدرسه میری؟

- صبحا میرم، کلاس دومم. عصرا تا شب با بابام کار می‌کنم.

کی مشقاتو می‌نویسی؟

- وقتی از مدرسه برمی گردم تا وقتی بابام بیاد دنبالم.

خونه تون کجاست؟

- خیلی دوره، راهش از آخرای صد متریه.

الان چطوری برمی گردین خونه تون؟

- دوست بابام با مینی بوسش شبا میاد دنبالمون. خب حالا دستمال می‌خری؟

دو بسته دستمال کاغذی خریدم و گفتم: همیشه همین جا کار می‌کنی؟

- آره. بعضی وقتا چهارراه بالایی‌ام میرم.

کسی اذیتت نمی‌کنه؟

- بعضی‌ها فحش میدن و گاهی اذیت می‌کنن. می‌خوان کیف دستمالا و جورابامو به زور ببرن.

خودتم دوست داری کار کنی یا فقط به خاطر باباته؟

- خودم دوست دارم برم پارک... برم خونه مامانی م بازی کنم... یا خوراکی بخورم، تعطیل باشم.

روزی که تعطیل باشی چیکار می‌کنی؟

- تعطیل نیستم که! وقتی مدرسه‌ها رو تعطیل کنن باید از صبح بیام سر کار.

چه روزایی رو دوست داری؟

- روزا همه خوبن، شبا رو که میام سر کار مخصوصا وقتی هوا سرد باشه دوست ندارم.

اسمت چیه؟

- پریا...

ناخودآگاه این شعر را با خودم زمزمه کردم: «پریا گشنتونه... پریا تشنتونه... پریا خسته شدین... مرغ پر بسته شدین...» با این پری کوچک بداقبال زندانی در قفس فقر و بی کفایتی خداحافظی کردم. با تکان دادن دست آزاد کوچکش و با لبخندی شیرین بدرقه کرد و من با احساسی تلخ و وجدانی آزرده راهی دوراهی عقل و احساس شدم. کشمکش‌های تکراری مانند اینکه باید به این افراد کمک کنیم یا نه! اصلا بچه‌ها این میانه چه گناهی دارند؟ با کمک‌نکردن ما چیزی تغییر می‌کند یا فقط همان مثَل معروف پاک کردن صورت مسئله تکرار می‌شود؟

ذهنم را درگیر کرده بود. یادم آمد از رویارویی‌ام با دو برادر کوچکی که تابستان گذشته در بولوار وکیل آباد با وجود حضور دورادور پدرشان وارد غذاخوری‌ها شدند و با فروش اقلام کم ارزش دل مردم را نرم کردند تا برایشان غذایی مختصر هم تهیه کنند و ... مشکل اینجاست که این پول‌ها هرگز به جیب این بچه‌ها نمی‌رود.

پای حرف‌های کودکان کار که می‌نشینی شباهت‌های فراوانی باهم دارند. بیشتر آن‌ها از کارگری مادرانشان می‌گویند و دست فروشی پدر. دردمندانه این شیوه کسب درآمد نسل به نسل منتقل می‌شود و انگار دیواری نامرئی و بلند دور این خانواده‌ها کشیده شده است که مانعی برای فرار از این دور باطل گدایی و فقر است.

البته که این معضلات تنها مختص شهر و کشور ما نیست و در همه دنیا و در همه ادوار تاریخی، وجود داشته و دارد. اما کاش سازوکاری وجود داشت تا حداقل این کودکان بی گناه را از این ورطه باتلاق گونه و چرخه بی پایان شیوه‌های مختلف سوءاستفاده گروه‌های مافیایی یا حتی والدین ناآگاه تهیدست بیرون می‌کشید و به مدلی از زندگی کم آسیب‌تر اجتماعی بازمی گرداند.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.