بررسی تعارضات پنهان فرهنگی با تکیه بر نظریات فلسفی در کتاب «سایه خدا»

  • کد خبر: ۳۸۵۸۲۴
  • ۲۴ دی ۱۴۰۴ - ۱۰:۰۸
بررسی تعارضات پنهان فرهنگی با تکیه بر نظریات فلسفی در کتاب «سایه خدا»
هدف نویسنده کتاب «سایه خدا» عبارت است از بررسی تعارض‌های نهفته در فرهنگ و پاسخ‌هایی که برای مردان و زنان ژرف‌اندیش قانع‌کننده بوده است، و در عین حال تلویحا از خواننده می‌خواهد خود درباره وضعیت و جایگاه خویش بیاندیشد و تصمیم بگیرد.

به گزارش شهرآرانیوز؛ «سایه خدا» می‌تواند ارجاعی باشد به انگاره‌ها و کردار‌هایی که به طرقی مهم، شبیه دین سنتی‌اند. اما آنها به منزله دین بازشناخته نمی‌شوند، بیشتر به این دلیل که شامل برخی از آشناترین خصوصیت‌های دین نیستند- مثلاً، داستان معجزه‌ها، دعاوی دریافت وحی یا کردار‌های عبادی مشترک. با این همه، آنها همان نقش دین را در تسلی دادن به ما بابت کوتاهی عمرمان و رنجی که در این زندگی متحمل می‌شویم ایفا می‌کنند.

رویکرد نویسنده در کتاب حاضر متفاوت است. اگرچه مانند هگل (و به‌واقع افلاطون) قائل به فهمی دیالکتیکی از فلسفه است یعنی اینکه فلسفه با تعارض دوکسا‌ها آغاز می‌شود؛ اما بر این باور نیست که راهی یکتا و لزوما عقلانی برای پاسخ دادن به آن تعارض‌ها وجود دارد. در عوض هدف نویسنده عبارت است از بررسی تعارض‌های نهفته در فرهنگ و پاسخ‌هایی که برای مردان و زنان ژرف‌اندیش قانع‌کننده بوده است، و در عین حال تلویحا از خواننده می‌خواهد خود درباره وضعیت و جایگاه خویش بیاندیشد و تصمیم بگیرد؛ بنابراین گرچه کتاب حاضر تاریخی است، روایتی از توالی رویدادها، و به‌مراتب کمتر از آن تبیینی غایت شناختی در باب این‌که چگونه استدلالی واحد به نحوی متعاقد کننده در خلال زمان منکشف می‌شود، نیست.

در فصل دوم، نویسنده ابتدا از آنچه رویکرد ورودی - مشروعیت - خروجی - مشروعیت در قبال درک ایده‌ها در جامعه می‌نامد در مقابل تبیین‌های منفعت محور (ورودی- ابزارگرایی- خروجی- مشروعیت) و آنچه «استعلاگرایی استدلالی» می‌نامد (یعنی ایده که انسان‌ها، در مواجهه با جهان، همواره با مجموعه‌ای پیشاپیش داده شده از مفاهیم، محدود می‌شوند)، دفاع می‌کند. سپس به توصیف دو مساله‌ای میپردازد که چارچوب روایت این کتاب را ترسیم می‌کنند: مسئلۀ دادباوری و مسئلۀ غامض اوتیفرون.

در فصل سوم نویسنده به سراغ یکی از فشرده‌ترین بخش‌های فلسفۀ کانت می‌رود که محل بیشترین سوءفهم بوده است: نظریۀ وی در باب آزادی استعلایی. نویسنده برخلاف بسیاری از مفسران کانت، بر این باور نیست که «دفاع» فلسفی کانت از امکان آزادی استعلایی بی‌ثمر یا آشکارا نارضایت‌بخش است. در مقابل، استدلال می‌کند که دفاع او تلاشی بدیع و پیچیده به منظور به کارگیری آموزه‌های گسترده در باب ایدئالیسم استعلایی در راستای آشتی دادن عاملیت انسانی آزاد با مدعا‌های فیزیک و علوم طبیعی است.

اما در فصل چهارم نویسنده توضیح می‌دهد که این تنها بخشی از فهم ایدئالیستیِ آزادی است: اینکه آزادی شامل رهاییت از خودسرانگی است.

در فصل پنجم به تفسیر آنچه اغلب هسته فلسفۀ اخلاق کانت تلقی می‌شود باز می‌گردد: درک وی از قانون اخلاق آنگونه که در «دستور مطلق» تجسم می‌یابد. نویسنده استدلال می‌کند که نه تنها تلاش‌ها به منظور تبیین دستور مطلق به عنوان رویه‌ای عقلانی برای حل مسائل غامض اخلاقی به واقع ناکام می‌ماند، بلکه همانا این تصویر از کانت در جستجوی چنین رویه‌ای است حاکی از فهم نادرست پروژه وی است.

نویسنده در فصل ششم به توصیف امری می‌پردازد که در عنوان کتاب آن را مطرح کرده است. در کنار روایت کانت مبنی بر اینکه انسان‌ها بر اساس دورنمای حسابرسی در محضر عدالت الهی زندگی می‌کنند، این ایده مطرح است که انسان‌ها، در سطح جمعی، می‌توانند خود را در پروژه تاریخی ایجاد جهانی عادلانه نقش‌آفرین تلقی کنند. متفکران آلمانی آن دوره (به خصوص هردر، شیلر، فیشته و هگل) تحت تاثیر کانت، اما همچنین مستقل از وی، فهمی مدرن را از «فناناپذیری تاریخی» بسط دادند که با به حاشیه رفتن ایده فناناپذیری شخصی، چیزی را به انسان‌ها عرضه کرد که بتوانند با آن هم‌ذات‌پنداری کنند و به آن امید داشته باشند.

در فصل هفتم نویسنده به ایده آزادی به مثابه غلبه به خودسرانگی باز می‌گردد و این پرسش را پیش می‌کشد که آیا بهای این آزادی گزاف نیست. اگر تمامی روابط مرجعیت باید کاملا قابل توجیه باشد، تکلیف سرشت شخصی روابط چه می‌شود، غلبه بر «بیگانگی ناشی از خودسرانگی» برای ما به بهای «بیگانگی ناشی از غیرشخصی بودن» تمام می‌شود. افزون بر این، اگر تنها بخش کاملا عقلانی انسان آن عاملیت اخلاقی است که درون خود دارد، آن‌گاه هویتش تا حد هسته‌ای کوچک تقلیل می‌یابد. در مقابل، اگر تنها روح است که کاملا آزاد و عقلانی است، آنگاه فرد باید راهی برای منطبق ساختن خود با آن بیابد، خواه از طریق نظرورزی فلسفی یا برای اکثر افراد، از طریق غوطه‌ور ساختن بی‌گلایه خود در ملزومات جامعه‌مان و نظم اخلاقی اجتماعی آن.

تلفیق نظریات ۲ فیلسوف

در فصل هشتم، ما حصل تفسیر‌های نویسنده از کانت و هگل گرد هم آورده شده است و به رابطه بین فلسفه و تاریخ پرداخته شده است. تصویری که کانت از انسان‌هایی که آزادانه بر اساس قانون اخلاق مشترک عمل می‌کنند ترسیم می‌کند حاکی از سرانجام دین «سقراطی» است. اما نظام هگل سقراط‌گرایی را حتی جلوتر می‌برد: آشتی حاصل این واقعیت است که کل واقعیت، وقتی از نظرگاه فلسفه نگریسته شود، می‌تواند به نحوی عقلانی فهم شود. اما چه می‌شود وقتی پروژۀ آشتی و درک عقلانی واقعیت، که دیگر پیوندی با فهم «نظرورزانه» ادعایی هگل از عقل برقرار نمی‌کند، شکست می‌خورد؟ استدلال نویسنده این است که پروژه فلسفی تداوم می‌یابد، اما جاه‌طلبی‌های آن در راستای آشتی دادن انسان‌ها با زندگی‌شان لزوماً تعدیل می‌شود.

نهایتا در فصل نهم نویسنده به پیامد‌ها می‌پردازد. یکی از نکاتی که نویسنده می‌کوشد نشان دهد این است که ایده فناناپذیری تاریخی، گرچه به نحوی طبیعی از ایده کانت در باب تاریخ انسانی به مثابه تاریخ آزادی انسانی حاصل شد، محدود به آلمان نبود. بلکه می‌توان ملاحظه کرد که این ایده پیشاپیش نزد (برخی از) فیلوزوف‌ها و انقلابیون فرانسوی حاضر است، نزد ادموند برک، ضدانقلابی بزرگ و نزد حامیان اصلی لیبرالیسم پیشرو بریتانیایی در قرن نوزدهم، یعنی جان استوارت‌میل و جورج الیوت. اعتقاد به فناناپذیری تاریخی به شکل‌های گوناگونی در می‌آید، و این زمانی آشکار می‌شود که بررسی کنیم چرا، چنان که دیدرو بیش از ۲۵۰ سال قبل اظهار کرد، دورنمای انقراض انسان در هزار سال دیگر یک فاجعه اخلاقی برای انسان‌ها در زمان حال خواهد بود.

منبع: ایرنا

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.