بازار تب‌دار گردشگری سلامت

  • کد خبر: ۳۸۸۲
  • ۰۲ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۹:۲۷
بازار تب‌دار گردشگری سلامت
روایتی از فعالیت دلالان گردشگری سلامت در خیابان های مشهد

محبوبه عظیم زاده| اول خیابان عارف ایستاده ام؛ یعنی یکی از شلوغ ترین موقعیت های جفرافیایی مشهد به لحاظ وفور بیماران خارجی و مترجمان آن ها. چشم می چرخانم این طرف و آن طرف، از هرج و مرج سرگیجه می گیرم. این در حالی است که به اذعان یکی از لیدرها: «امروز یک هزارُم شلوغی همیشه نیست!» هم در قالب گروه های سه چهار نفره پیدا می شوند و هم تک و تنها. یکی از مطب بیرون می آید و یکی می رود داخل. انگار مثلا وسط یکی از شارع های عراق یا کوچه های هرات و کشمیر داری قدم می زنی. بیشتر پوشش ها عربی است اما افغانستانی و پاکستانی هم کم نیست. اینکه اصلا چطور و چگونه این تصویر، وضعیت امروزِ خیابان هایی مثل عارف و پرستار شده است، تحلیل و تفسیر های مفصلی می طلبد. با این حال، مشخص ترین علت آن را که می شود هم از زبان متصدی داروخانه شنید، هم از زبان مترجم ها و لیدرها و هم خود مسافران از راه رسیده، بحث صرفه اقتصادی است. اینکه تقابل دینار، افغانی، منات و به طور کل ارز آن ها و ریال ما، شرایط را به نفع بیماران خارجی تمام کرده و مجابشان کرده تا قدم به این سرزمین و این شهر و دیار بگذارند تا هم زیارتی بکنند و هم پی دوا و درمانشان را بگیرند. نکته مهم تر اما این است که با وجود همین شرایط (پایین بودن ارزش پول ملی ما) و نفع و ضررهای ریز و درشت دیگری که می تواند از دل این شرایط خلق شود، ما چگونه و با چه فرمانی باید پیش برویم که بتوانیم از این قضیه منفعت ببریم و بحث گردشگری سلامت را رونق ببخشیم؟ مبحثی که جدای از حضور پزشکان خبره و کاربلد و امکانات پزشکی که دارد روزبه روز بهتر و به روزتر می شود، نیاز به یک ساماندهی منسجم دارد، چیزی که امروز کمتر به چشم می خورد. این چند خط روایتی است از چند ساعت پرسه زنی و چرخ زدن لابه لای همین اتمسفر و تماشای سطحی و دم دستی تلفیق دو مبحث گردشگری و سلامت در خیابان های مشهد.

 

95 درصد مسافران عراقی اند
راهم را کج می کنم به سمت یکی از شلوغ ترین ساختمان ها. روبه روی در ورودی اش، کنار تابلوی مطب دکترها که اسم و فامیل و تخصصشان را نوشته اند، بیست تا تابلوی دیگر منقش به پرچم بیست کشور وجود دارد که به زبان خودشان با فونت کوچک زیرش کلمه خوش آمدید را نوشته اند. هم کشورهای عربی و هم کشورهای دیگری مثل انگلستان و آلمان. غلغله ای است تقریبا. سه چهار مرد عرب دارند صحبت می کنند. مترجمشان خسته از کل کل ها و هی فارسی و عربی حرف زدن، دستی به موهایش می کشد و چند قدم دورتر می ایستد. دنبالش راه می افتم. زیر سایه درختی آرام می گیرد و سیگاری روشن می کند. بهترین موقع است که بروم سر وقتش. همان طور که دارد دود سیگار را از ته حلقش می دهد بیرون، سلام می کنم و می گیرمش به حرف. بچه آبادان است و اینجا توی مشهد مترجم عرب هایی است که برای دوا و درمان می آیند. می گوید: «95 درصدشون عراقی ان. برا همه چی هم میان. یکی کلیه اش مشکل داره و یکی قلبش. یکی زود کارش تموم میشه و یکی باید جراحی کنه. پای جراحی که وسط برسه، زیرمیزی ام می دن. اون هم به دلار.» چیزی نمی گویم و خودش ادامه صحبت هایش را این گونه دنبال می کند: «یه وقتی هم هست طرف کارش تموم میشه برمی گرده. بعد اگه از اون طرف مثلا یه عکسی چیزی داشته باشه که بخواد به دکتر نشون بده میفرسته برا من، من میام به دکتر نشون میدم. ما رو دیگه میشناسن. ازمون ویزیت نمی گیرن.» می گویم: «خب حالا برا این کارا چقدر پول می گیری؟ اصلا چه جوری همو پیدا می کنین؟» دستش را می آورد بالا و دور تا دور خیابان را نشان می دهد و می گوید: «اینجا مترجم ریخته. همین جا همو پیدا می کنیم. بعد شماره می دیم و شماره می گیریم. باز اون مثلا منو به یکی دیگه معرفی می کنه و خلاصه این مدلیه. پولش بستگی داره به اینکه چقد کارش طول بکشه.» کسی صدایش می کند. سیگارش را می اندازد زیر پایش. له می کند و عزم رفتن که می کند می گویم: «فقط یه سؤال دیگه. چرا همون آبادان نموندی؟» پوزخندی می زند و می گوید: «آبادان می موندم که چی بشه؟ اونجا خبری از کار نیست.»


تفضل یا شیخ الکبیر
تصمیم می گیرم قسمت بعدی زمانم را در یکی از کلینیک های پوست و مو بگذرانم. کلینیک های زیبایی سازی که به گفته پذیرشگرهایشان و مترجم ها و لیدرهایی که برای آن ها مشتری جور می کنند، (با اینکه آمار منسجم و دقیقی درباره علت و تعداد مراجعات افراد عرب زبان و غیر ایرانی وجود ندارد)، مشهد مهم ترین پاتوق گردشگران سلامت در حوزه زیبایی است، تا بتوانند با یک تیر چند نشان بزنند. هم زیارتی بکنند، هم آب و هوایی تازه کنند، هم به خودشان برسند. دیدنشان سهل است و ممکن، به وفور پیدا می شوند، حتی بدون اینکه نیازی باشد به درون ساختمان و درون کلینیک بروم. همین لحظه، یک خانم و آقای تقریبا میان سال روبه روی کلینیک هستند. هم نوع پوشش و هم تکلم عربی شان مشخص می کند که اهل این طرف ها نیستند. نگهبان ساختمان نگاهشان می کند و «تفضل»ی می گوید. دو سه طبقه را بالا می روم و وارد کلینیک می شوم. اصل و اساس ایجاد چنین مکانی بر پایه همین اتفاق است؛ یعنی حضور گردشگران خارجی و استفاده آن ها از خدمات زیبایی. خیلی راحت می توان این نکته را متوجه شد. هرجا روی پوسترها و تابلوهای کوچک و بزرگی که اطلاعات ریز و درشت و جملاتی درباره معرفی این مرکز نوشته اند، ترجمه اش هم به چشم می خورد. بیشتر عربی است. یعنی اگر نوشته اند جراحی زیبایی، کنارش نوشته اند: «جراحه التجمیل الجلد». اگر نوشته اند کاشت موی طبیعی، کنارش نوشته اند: «زراعه الشعر الطبیعی». در داخل کلینیک هم دو قسمت مجزا برای نشستن تعبیه کرده اند. مثل مغازه های بزرگ دو دهنه. یک قسمت مخصوص مراجعان ایرانی و یک قسمت مخصوص مراجعان عرب. از این تقسیم بندی اطلاعی هم نداشته باشی، کافی است یک نگاه به سر و وضع پوشش آن ها بیندازی تا مشخص شود که بین این دو جماعت تفاوت از زمین و آسمان است. تقریبا تمام صندلی ها پر است و درِ اتومات ورودی هم به طور میانگین هر 30-20 ثانیه با ورود 3-4 نفر باز و بسته می شود.


دلال های فیس بوکی
چند دقیقه می نشینم روی یکی از صندلی ها. در باز می شود و 4مرد با قد و قواره های بلند وارد می شوند. تشدید حروف «ل» و «ع» لابه لای کلماتشان عیان می کند که عرب اند. یکی شان از مابقی جدا می شود و می رود سمت یکی از پرسنلی که پشت سیستم نشسته و دارد تند تند عدد و رقم ها را وارد صفحه ای می کند. خوش و بشی می کنند، شستم خبر دار می شود که طرف مترجم است. سرش که خلوت تر می شود می روم سمتش و برای اینکه سر صحبت را باز کنم می پرسم: «ببخشید شما مترجمید؟» می گوید: «آره.» سر حرفش را می گیرم و از چند و چون کارش می پرسم. از اینکه چه افرادی را بیشتر می آورد اینجا و به چه علتی. می گوید: «بیشترشون عراقی ان. از کویت و بحرین هم هستن ولی خیلی کمترن. همه شونم برای عملای زیبایی میان. دماغ عمل می کنن. لب درست می کنن و... » حالا، با چشم و ابرویش اشاره می کند به پشت سر من و ادامه می دهد: «مثلا اون مرد رو نگاه کن. از عراق اومده. افتادگی پلک داره و می خواد درمانش کنه. یا اون خانومه. می خواد تتو کنه.» افتاده روی دور حرف زدن و کار من را حسابی راحت کرده است. بدون اینکه سؤال دیگری از او بپرسم خودش می گوید: «آخه براشون خیلی به لحاظ اقتصادی می صرفه که پولشون رو تو کشور ما خرج کنن. طرف اگه بخواد اینجا تتو کنه یا مثلا خط چشم بکشه، با یک و نیم، 2 میلیون تومن کارش راه میفته. ولی اون ور تو عراق باید برا همین کار 12 تا 15میلیون تومن از جیبش بده. حتی با اینکه تعرفه ای که اینجا از اونا می گیرن بیشتر از مقداریه که از خود ایرانیا می گیرن، بازم براشون می صرفه. خب میاد همینجا دیگه.» سری تکان می دهم و می پرسم: «چه جوری همو پیدا می کنین؟» می گوید: «تو فیس بوک. طرف اومده پیش من راضی بوده. می ره تو صفحه من ازم تعریف می کنه. رفیقش اونو می بینه. اونم میاد سراغ من. همین جوری هی از این به اون و از اون به این لینک می شیم. البته، اینم بگم که اعتمادشونو جلب می کنیم ها. همین دیروز من یکی از مشتریام رو بردم شاندیز. یه شیشلیک مشتی زد به بدن و دعام کرد. یا مثلا زیر گلوش ورم کرده بود یه چیز گیاهی دادم مالید بهش خوب شد. با خودش میگه پس این یه چیزی سرشه دیگه. اینجوری میشه که میدونه اگه با من باشه کارش راه میفته.» می گویم: «چقدر می گیرین حالا ازشون؟» خنده ای سر می دهد، سرش را به یک طرف خم می کند و می خاراند و می گوید: «یه درصدی هم به ما میدن دیگه بالأخره. مثلا طرف اگه 10تومن اینجا خرج کنه 20 درصدش میشه سهم من.».

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.