امیرمنصور رحیمیان| قرار نبود این مرقومه، منظومه گلایه باشد. قرار بود فقط گزارشی از یک همایش و نمایشگاه هنری یا یک چنین چیزی باشد ولی قضاوت را به خواننده این سطور میسپارم. ببینم میشود این مسائل را دید و ساکت ماند یا نگارنده، غرغرو و پرتوقع است؛ مثلا توقع دارد برگزاری افتتاحیه یک نمایشگاه هنری با حضور دستکم 50 یا 100نفر همراه باشد و هرروزش را دستکم با 100نفر شب کند. ازآنجاییکه مدت نمایشگاههای هنری نیز کم است و محدود(حداکثر ۱۰روز یا یک هفته) این توقع، چندان هم بیراه نیست. به پُرتوقعی که متهم نمیشوم وقتی انتظار دارم مثلا 700نفر بهجای رفتن به فستفود فلان و تماشای فیلم گیشهای بهمان، بروند کار هنری ببینند؟ 700هنرمند و هنردوست بین جمعیت سهچهار میلیونی تقریبا گم هستند. معتقدم همین بازدیدهای کوچک از آثار هنری، بر دیدگاه ما درباره تمام شئون زندگی تاثیر میگذارد. درضمن پشت هنرمند را هم گرم میکند برای ادامه دادن به کارش. بهنظرم تنهایی، سرنوشتی است که این روزها دامن خیلی از هنرمندان و نگارخانهها را گرفته است، مگر آنهایی که به سلیقه و مد جوانان هنردوست این روزها، سنگ و خرتوپرتهای آویختنی به گِلوگَردن یا درودیوار میفروشند و کنارش برای رعایت اسمی که گذاشتهاند روی خودشان، یکیدو نمایشگاه هم برگزار میکنند؛ البته در کار آنها ایرادی نیست و چهبسا خوب هم باشد که پای جوانان را به هر ترفندی به اینطور جاها باز میکنند؛ جوانانی که لابد دوست دارند در آینده هنری، نقشی داشته باشند و همین هنر نجاتشان دهد. در این روزها که نان به نان کمترکسی میرسد و همه بهنوعی درگیر سیر کردن شکم زن و بچه هستند، باور کنید سخت است که دغدغه هنر داشته باشی. از اینکه نگارخانهها خالی و کمجمعیت هستند، غصه بخوری و عزای این را داشته باشی که چرا نگارخانهها مثل سینماها یا غذافروشیها نیستند. وقتی میگویی: «فلان نگارخانه فلان اتفاق هنری را در معرض تماشا قرار داده است، شالوکلاه کنید و بروید ببینید»، آدمها کجکج نگاهت میکنند و اگر یک مقدار هم به تو نزدیکتر باشند، پیشنهاد میکنند فکر نان کن که خربزه آب است، حال آنکه تفریحی ارزانتر و مقرونبهصرفهتر از نگارخانهگردی پیدا نمیشود.
ششمین یادواره قدیر صباغیان
در آخرین تفریح ارزانم، قصد کردم سری به چارسوق هنر واقع در پارک شلوغ و پرهیاهوی کوهسنگی بزنم. وقتی رسیدم، حدود یک ساعتی میشد که آفتاب، دست از سر شهر برداشته بود و سر شب بهحساب میآمد. ساختمان رشید و عریضوطویل چارسوق مثل سایه بلندی در سیاهی شب ایستاده بود. تکوتوک چراغی که دوروبر آن روشن بود، برای دیده شدنش کفایت نمیکرد. فقط از در نگارخانه، باریکهنور زردی بیرون میریخت و محیط جلوی در را روشن میکرد. روی درِ نیمهباز سالن، پوستری از «استاد قدیر صباغیان» چسبانده بودند. روی آن هم نوشته شده بود که این بزرگترین نمایشگاه سالانه هنرمندان تجسمی خراسان است. اطلاعات نمایشگاه را در دو خط گوشزد کرده بودند؛ اینکه این همایش از 20 تا 30مرداد ادامه دارد و ساعت بازدید هم از ۱۸ تا ۲۱ است. با اینکه ساعت نزدیک 8بعدازظهر بود، خبری از خیل هواداران هنرهای تجسمی نبود؛ البته باید عرض کنم که این یادواره هم تمام شده و مثل خیلی از نمایشگاههای قبلی، جای مردم شهرمان در این رویداد هنری بازهم خالی بود. «گالری استاد ترمهچی» همچنان محجوب و تنها، در سایه تاریک چارسوق باقی مانده بود. داخل نگارخانه، سهچهار زن و مرد روی صندلیها نشسته بودند و صحبت میکردند و دوسه نفر هم جلوی تابلوها میخکوب شده بودند. چهارپایههای کوتاه، سهپایه، رنگ و لوازم نقاشی در دوسه نقطه از نمایشگاه برپا ایستاده بودند. دورتادور هم به سبکوسیاق معمول همه نمایشگاهها، نقاشیهایی روی دیوارها به نمایش گذاشته شده بود. وسط نمایشگاه سه مجسمه روی سکوهای سفیدرنگ خودنمایی میکرد. «حسین طالبی» هم به معدود بازدیدکنندگان، درمورد نمایشگاه توضیحاتی میداد. طالبی از آن نقاشان قدیمی و متواضعی است که سابقهای طولانی در مجامع هنری مشهد دارد. با قامت کوتاه و آن ریش پروفسوری بلندش، یاد نقاشان قدیم را در ذهن زنده میکند. بهمحض اینکه فهمید از روزنامه آمدهایم، سفره دلش را باز کرد.
نقاش شدن با حمایت یک روحانی
از او خواستم کمی درمورد یادواره استاد صباغیان و نمایشگاه برایمان توضیح دهد. صدایش را کمی صاف کرد و گفت: «استاد قدیر صباغیان مسبب این اجتماع هرساله هنرمندان پیشکسوت و جوانان هنردوست خراسانی است. او متولد1313 بود و در سال1392 هم درگذشت. من از شاگردان استاد صباغیان بودم. سال47 به دبیرستان ملکی که آن موقعها در آنجا درس میخواندم، آمد و آنجا کارگاه نقاشی دایر کرد. از همان موقع افتخار شاگردیاش نصیبم شد و ارتباطم را با وی حفظ کردم. او هم مثل بیشتر هنرمندان آن موقع، تجربی کار کرده بود و بهخاطر علاقه شدیدش به هنر نقاشی، خودجوش بهسمت این هنر کشیده شد. به قول خودش، آن اوایل بهخاطر بافت سنتی و مذهبی خانواده، پدرش با این هنر بهشدت مخالفت کرد، ولی بعدها با راهنمایی و حمایت یکی از روحانیون معروف، خانوادهاش به ادامه کار نقاشی راضی شدند. میگفت وقتی کارهایم را نشان آن روحانی دادم، به وجد آمد و گفت تو، خدا را بهتر از من میشناسی و بهنظرم باید کارت را ادامه بدهی. استاد صباغیان در طول عمرش، چیزی حدود هزار تابلوی نقاشی تولید کرد که بیشترشان از نظر تکنیکی و اصول نقاشی، بسیار قوی هستند. این رقمی زیاد برای کسی است که کارمند آموزشوپرورش بود و به کار دیگری کنار کار هنری میپرداخت. استاد بسیار پرکار و ساعی بود. تا آخرین لحظه عمرش هم کار میکرد. آقای «جمشید قشنگ»(مشهدپژوه) تعریف میکرد: برای تاریخ شفاهی هنر، در مصاحبهاش با استاد، صحبت از دکترشیخ میشود و از او میخواهد یک اثر درمورد دکتر کار کند. کار تمام میشود و سر امضای آخر، اجل مهلتش نمیدهد. سبک کار صباغیان هم مثل استادانش، قلم ریز است. او شاگرد حسینخان شیخ(یکی از شاگردان معروف استاد کمالالملک) بود. بهنوعی میتوان از او بهعنوان آخرین بازمانده مکتب کمالالملک نام برد.» بعد اشارهای به چند تابلوی قدیمی و نفیس میکند و میگوید: «عکسهایی که استاد سیاح فقید(ابراهیم ذهبی) میگرفتند، بهصورت سیاه و سفید بود. آنها را میگرفت و از رویشان تابلوی رنگی کار میکرد. چندین اثر پرتره به همین منوال تولید کرد. سبک کارش هم کلاسیک و در مکتب کمالالملک بود.
کسی جای صباغیان را نگرفت
با فوت استاد هیچکدام از شاگردانش نتوانستند جای او را بگیرند و مثل او کار کنند، فقط برادرش کمی به سبکوسیاق او نزدیک بود که قلم او هم درشتتر بود و ریزهکاریهای کار او را نداشت. پسر استاد، «آقا علیرضا»، هم نقاش خوبی است، منتها سبکش با پدرش فرق دارد. آقای وحید شریعت هم نوه استاد هستند. ببینید چقدر تفاوت است بین این نسلها باهم. استاد کلاسیک کار میکرد و پسرش دنبالهرو سبکهای امپرسیونیسم و نوهاش هم مدرنیست است. اگر بخواهید از پیشینه این همایش برایتان بگویم، اینطور بود که من هر هفته برای خودم برنامه داشتم. یک هفته میرفتم به دیدار «استاد صباغیان»، هفته بعدش میرفتم دیدار «استاد یونس حبیبی»، هفته بعد «استاد تفقدی» و «استاد صبا» و همینطور الیآخر. ضمنا از کارها و آثارشان الهام میگرفتم و از حضورشان استفاده میکردم؛ بهخصوص استاد صباغیان که من شخصا شاگرد او بودم. یادم میآید آن روزها استاد صباغیان آتلیهای داشت در خیابان ارگ قدیم، روبهروی سینما. من اجازه داشتم به آتلیهاش بروم و کار کردن او را از نزدیک ببینم. این برنامهای که برای سر زدن به استادان برای خودم تنظیم کرده بودم، همینطور ادامه پیدا کرد. در این مدت آدمهای دیگری هم با من همقدم شدند و به جلسات میآمدند تا سال72 که فکر برگزاری اجلاس قدیر صباغیان به ذهنم خطور کرد. من مرتب، هر یکشنبه با تعدادی از بچهها و جوانان به دیدار یک نفر میرفتم. استاد هم که آن موقع زنده بود و بقیه استادان، در آن اجلاس شرکت میکردند. رفتهرفته این جلسات از هفتهای یکبار به دو هفته یکبار تغییر کرد. الان هم جلسات هر دو هفته یکبار برگزار میشود. این برنامه بعد از اینکه استادان را یکی پس از دیگری از دست دادیم، ادامه داشت. کمکم جای رفتگان را جوانترها گرفتند.
احترام به پیشکسوتان، احترام به آینده خودمان است
شعار من از تشکیل این جلسات، این بوده است که «احترام به پیشکسوتان، احترام به آینده خودمان است» و هدفم این بوده است که هنرمندان با هم صمیمی باشند. دربین این هنرمندان نقاش، گرافیست، مجسمهساز، کاریکاتوریست و طراح و خیلیها بودند که در این جلسات باهم رفیق شدیم. هرکدام از این آدمها هم ارتباطات خودشان را داشتند و باعث حرکتهای خوبی در حوزه هنری شدند؛ مثلا مسئولان حوزه هنری خیلی پیگیر بودند که در ترکمنستان نمایشگاه نقاشی برگزار کنند. به من سپردند و من هم ازطریق همین جلسات، این کار را انجام دادم. این را هم بگویم که بعد از فوت استاد، هر سال 20مرداد همزمان با سالروز تولدش، نمایشگاهی بهعنوان یادواره استاد قدیر صباغیان برگزار میکنیم که این ششمین دورهاش است. در طول این سالها با هزینه شخصی و پیگیریهای فراوان نگذاشتهام این یادواره تعطیل شود. تابلوها را با وانت خودم جمعآوری میکردم و حوزه هنری فقط بخشی از هزینهها را تقبل میکرد. الان هم در این نمایشگاه حدود 60نفر از هنرمندان شرکت کردهاند که خودشان قبول زحمت کرده و تابلوها را آوردهاند. درضمن ما امسال هزینهای برای مکان نمایشگاه پرداخت نکردیم. شهرداری با ما خیلی همکاری کرد و اینجا را دراختیارمان قرار داد ولی هزینههای جانبی مثل چاپ بنر و تراکت و پوستر و حملونقل را خودم پرداخت کردم. سالهای قبل ارشاد تاحدودی همکاری میکرد؛ مثلا سالن امامرضا(ع) را در پارک ملت دراختیارمان گذاشته بود که آن هم تبدیل به نمایشگاه مد و لباس شد.» بهسمت دیگر سالن میرویم و من فکر میکنم این نقاش کهنسال، چه عشق و علاقهای به استادش دارد که پس از سالها هنوز اینطور با اشتیاق دربارهاش حرف میزند. جلوی بنری میایستد و توضیح میدهد. عکس کسانی که قبلا در جلسه بودند و حالا اسیر خاک شدهاند، روی بنر چاپ شده است. با انگشت نشان داده، توضیح کوتاهی درمورد هرکدام میدهد. میفهمم که با همه این آدمها خاطراتی داشته است که الان آزارش میدهد. از او میخواهم از شرایط خودش بگوید؛ از بیمه هنرمندان، اینکه چقدر حمایت میشوند و مسائل دیگر. میخندد: «متاسفانه وقتی بیمه هنرمندان آمد، خیلیها سنشان از بیمه رد شده بود. اصلا انتقاد من به این بیمه همین است. بیمه هنرمندان نیست، بیمه هنرجویان است. حالا ما که سنمان از 50 رد شده است، هیچ بیمهای نداریم و میگویند بعد از پنجاهسالگی بیمه نمیشوید. خیلیها مثل من هستند. من 47سال است که فعالیت هنری میکنم. آتلیهام اجارهای است. خانه ندارم. ماشینی هم ندارم. اگر یک روز تدریس نکنم، بیپول میشوم.»
حرف آخر
حالا که نگاه میکنم، مثل آدمهای غرغرو دارم نق میزنم و از این و آن شکایت میکنم. کسی نیست بگوید: «بهتر است بهجای نق زدن و غرغر کردن، کمی هم به خودتان بپردازید. به آدمهایی به سبکوسیاق خودتان. شبانهروز درحال نقد کردن دیگران هستید و چشمتان، خودتان را نمیبیند.» راستش را بخواهید، قسمتی از تقصیر هم با هنرمندان است؛ اینکه نگارخانهها جاذبهای ندارند و خلوت هستند. شاید هم دلیلش این باشد که مردم دغدغههای مهمتری از تماشای کار هنری دارند و بعد از تقلای نان، وقت محدودشان را توی گوشیها میگذرانند یا پای سریالهای تلویزیونیِ چهوچه. بهنظرم اگر مردم را با روح لطیف هنر آشنا کنیم، پاسخ بهتری خواهیم گرفت؛ روحی که در کالبد هنرمندان بیشیلهوپیلهای مثل حسین طالبی و امثال او دمیده است.