شهید هوافضایی که داغ بزرگی بر دل رژیم صهیونیستی گذاشت

  • کد خبر: ۳۹۹۹۰۱
  • ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۱۱
شهید هوافضایی که داغ بزرگی بر دل رژیم صهیونیستی گذاشت
«رضا بختیاری» متولد اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۶۷، از نیرو‌های هوافضا و تک پسر خانواده بود. اما برای خانواده‌اش، قبل از هر عنوانی، تکیه‌گاه خانه بود.

به گزارش شهرآرانیوز، ساعت از ۱۰ شب گذشته بود که تلفن زنگ زد. سمیرا بختیاری هنوز سحری فردا را آماده نکرده بود. برنج را تازه در قابلمه ریخته بود که نام «نسرین» ـ همسر برادرش ـ روی صفحه گوشی افتاد. همان لحظه دلش فرو ریخت. نسرین هیچ‌وقت آن موقع شب زنگ نمی‌زد. گوشی را که برداشت، صدایی هراسان از آن طرف خط گفت: «زدن…»

سمیرا ابتدا فکر کرد مثل شب‌های قبل، فقط خبری از حمله است. اما چند ثانیه بعد وقتی نام «رضا» را شنید، انگار همه چیز در خانه ایستاد. چند دقیقه بعد او با بچه‌هایش در ماشین، در تاریکی جاده‌های کرج به دنبال نشانی از برادرش می‌گشت.

آن شب تا صبح، شهر برای او فقط یک سؤال داشت: رضا کجاست؟

«رضا بختیاری» متولد اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۶۷، از نیرو‌های هوافضا و تک پسر خانواده بود. اما برای خانواده‌اش، قبل از هر عنوانی، تکیه‌گاه خانه بود. سمیرا که سه سال از او بزرگ‌تر است، می‌گوید: در خانه پدری اگر کاری پیش می‌آمد، همه یک اسم را صدا می‌زدند: «رضا» از کار بانکی، خرید گرفته تا رسیدگی به پدر و مادر یا حتی تصمیم‌های خانوادگی، به طوری که پدر و مادرش اگر کاری داشتند می‌گفتند «رضا انجام می‌دهد». خواهر‌ها اگر مشکلی داشتند می‌گفتند «باید با داداش مشورت کنیم».

«خیلی قبولش داشتند. هم پدر و مادرم، هم ما. اگر کاری گیر می‌کرد، می‌گفتیم رضا درستش می‌کند.»

منتها در کنار این مسئولیت‌پذیری، دل مهربانی داشت. از نوجوانی پای هیئت بزرگ شده بود و سال‌ها خادم هیئت بود. هنوز هم دوستانش می‌گویند اگر بفهمد جایی هیئت برپاست، حتماً خودش را می‌رساند.

سمیرا ادامه می‌دهد: اگر می‌فهمید هیئت داریم، زنگ می‌زد می‌گفت کجاست؟ چه ساعتی است؟ بعد هم می‌آمد. آخرین بار هم در جشن میلاد حضرت علی‌اکبر (ع) به هیئت آمده بود.

عاشقانه خانواده‌اش را دوست داشت

رضا یک زندگی ساده خانوادگی داشت؛ همسر و دو فرزند. دختری ۱۰ ساله و پسری ۴ ساله. برای بچه‌هایش پدری بود که دلش نمی‌خواست چیزی کم داشته باشند. همیشه برایشان اسباب‌بازی می‌خرید. سمیرا هنوز شبی را که آخرین بار به خانه مادرشان آمده بود، با جزئیات به یاد دارد. «خانه مادرم افطاری بود. به دخترش قول داده بود برایش خرس بخرد. رفت بیرون و دو مدل خرس خرید.» خانواده گفتند عیدی هم باید بدهی. رضا خندیده بود و گفته بود: «عیدی هم می‌دهم. بچه‌اند دیگر.» برای پسر کوچکش هم یک ماشین اسباب‌بازی خریده بود.

چند ماه قبل‌تر، قول دیگری را هم عملی کرده بود. همسرش همیشه دوست داشت به کربلا برود. رضا گفته بود: «یک کربلای هوایی باید ببرمت.» و همان تابستان، همسر و فرزندانش را با هواپیما به کربلا برد. بعد از سفر، بار‌ها با خوشحالی از آن زیارت تعریف می‌کرد.

سفر مشهدی که برات شهادتش را امضا کرد

اما محبتش فقط به خانواده خودش محدود نمی‌شد. چند ماه پیش از شهادت، پدر و مادرش، خانواده همسرش و چند نفر دیگر از بستگان را جمع کرد و همه را به مشهد برد. هفت روز کنار هم ماندند. مادرش هرچه گفت بگذار ما هم کمک کنیم، رضا جواب داد: «این حرف‌ها چیست؟»

وقتی برگشتند، مادرش به او گفته بود: «الهی هر چه از خدا می‌خواهی به تو بدهد. چقدر به ما خوش گذشت.» البته نیمه شعبان هم دوباره همه را به جمکران برد. سمیرا حالا که به آن روز‌ها فکر می‌کند، می‌گوید: «انگار داشت دل همه ما را به دست می‌آورد…»

حتی چند روز قبل از شهادت، در جمع خانوادگی گفته بود می‌خواهد باغی بخرد تا چهارشنبه و پنجشنبه‌ها همه دور هم جمع شوند. «می‌گفت این‌طوری از هم دور نمی‌شویم.»

وقتی بچه‌ها می‌گفتند: رضا دوتا موشک می‌زند.

اما در کنار زندگی خانوادگی، رضا در میدان دیگری هم بود. یکی از همرزمانش بعد‌ها برای خانواده تعریف کرد که در پادگان، رضا چقدر در عملیات‌ها مؤثر بوده است. به گفته او، وقتی موشک‌ها آماده شلیک می‌شدند، بچه‌ها شوخی می‌کردند و می‌گفتند: «اگر همه یک موشک بزنند، رضا دوتا می‌زند.» آن شب که حمله موفقی انجام داده بودند و موشک به هدف خورده بود، رضا و دوستش از خوشحالی فریاد زده بودند: «یا حسین… یا زهرا…»

دوستش بعد‌ها به خانواده گفت: «رضا یک داغی تو دل اسرائیل گذاشت.»، اما فردای همان روز، حال و هوای رضا تغییر کرده بود. وقتی خبر شهادت رهبر معظم انقلاب همراه با دیگر فرماندهان ارشد نظامی را شنیده بود، رفته بود روی خاکریز نشسته بود و به سرش می‌زد. دوستش نقل می‌کند: «می‌گفت زندگی بی‌آقا دیگر برایم معنی ندارد.» چند ساعت بعد، همان روز، غروب، رضا بختیاری به شهادت رسید.

گلی گم کرده‌ام ....

اما برای خانواده، داستان شهادت از یک شب طولانی شروع شد. سمیرا بعد از تماس همسر برادرش، با عجله از خانه بیرون زد. بیمارستان‌ها را یکی‌یکی گشتند. هیچ‌کس خبری از رضا نداشت. «همه جا رفتیم. گفتند اینجا نیست. گفتند شاید مجهول‌الهویه باشد. حتی سردخانه‌ها را هم گشتیم. مثل حضرت زینب (س) دنبال برادرم می‌گشتم. توی بیابان خاک‌ها را چنگ می‌زدم و می‌گفتم داداش، خودت را نشان بده… بگو کجایی.»

سرما آن‌قدر شدید بود که پوست دست‌هایش ترک برداشت. اما تا صبح دست از جست‌و‌جو نکشید. صبح دوباره راه افتادند. تا اینکه بالاخره از مقر تماس گرفتند. وقتی رسیدند، فرمانده رضا آنها را در ماشین نشاند و آرام شروع به صحبت کرد؛ از خطرات کارشان گفت، از اینکه این راه را خودشان انتخاب کرده‌اند.

سمیرا می‌گوید: «گفتم من می‌دانم چه شده… فقط بگو.» فرمانده لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت: «پسرتان گل کاشت… داغی در دل دشمن گذاشت.» و بعد جمله‌ای که همه چیز را تمام کرد: «انا لله و انا الیه راجعون…»

سخت‌ترین خبر دنیا برای یک مادر

اما سخت‌ترین کار هنوز مانده بود: گفتن خبر به پدر و مادر. به آنها گفته بودند اول بگویند رضا مجروح شده تا شوک ناگهانی نباشد. اما وقتی به خانه رسیدند، مادرشان از همان لحظه اول فهمیده بود. در خانه را که باز کردند، مادر پرسید: «بگو رضا چه شده؟» سمیرا گفت: «می‌گویند مجروح شده…»، اما مادر فریاد زد: «نه… چه خاکی به سرم شد؟» چند لحظه بعد حقیقت گفته شد. سمیرا می‌گوید: «وقتی برگشتم نگاه کردم، دیدم خانه پر از آدم شده. همه فهمیده بودند.»

حالا چند روز از آن شب گذشته، اما هنوز در خانه بختیاری‌ها ردّ رضا دیده می‌شود؛ در اتاق بچه‌ها، در تلفن‌هایی که دیگر جواب داده نمی‌شوند، در هیئتی که جای خادمش خالی است. اما شاید عجیب‌ترین تصویر، همان خرس عروسکی باشد که برای دخترش خریده بود.

سمیرا می‌گوید وقتی به آن شب فکر می‌کند، تازه می‌فهمد برادرش چقدر آرام و بی‌صدا با زندگی خداحافظی کرده بود؛ دل بچه‌هایش را به دست آورد، خانواده را به زیارت برد، پدر و مادرش را خوشحال کرد و حتی برای دورهمی‌های آینده از خرید یک باغ حرف زد. انگار می‌دانست قرار است خیلی زود برود.

سمیرا آخر حرفش آرام می‌گوید: «ما همیشه فکر می‌کردیم رضا پشت سر ماست…، اما حالا که به زندگی‌اش نگاه می‌کنم، می‌بینم او از همه ما جلوتر راه افتاده بود؛ آن‌قدر جلو که ما هنوز در جاده‌های آن شب، دنبال ردّی از او می‌گردیم…»

منبع: فارس

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.