داریوش فرضیایی: جنگ، کودک را از کودکی‌اش می‌گیرد

  • کد خبر: ۴۰۱۹۷۷
  • ۰۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۷
داریوش فرضیایی: جنگ، کودک را از کودکی‌اش می‌گیرد
داریوش فرضیایی معروف به عمو پورنگ گفته است «منِ قصه‌گو، که همیشه برای شادی آمده بودم، حالا واژه‌هایم خیسِ اندوه‌اند.»

به گزارش شهرآرانیوز، داریوش فرضیایی، چهره شناخته‌شده تلویزیون، در یادداشتی اختصاصی با دل‌هایی که از جنگ خسته شده‌اند هم‌نفس می‌شود و از ماندن در میان ترس‌ها می‌گوید. ماندنی برای نگه داشتن یک چراغ کوچک وسط تاریکی.

عموپورنگ، از روزهایی می‌گوید که خنده‌های کودکانه در سایه جنگ جای خود را به بغضی بی‌صدا داده‌اند. او با اشاره به داغ تازه‌ی کودکان میناب و دلشوره‌های مادرانی که چراغ امید را در تاریکی، روشن نگه داشته‌اند، از تهی شدن آدم‌ها از درون می‌گوید و تأکید می‌کند: جنگ، کودک را از کودکی‌اش می‌گیرد. 

او می‌نویسد: بچه‌ها باید با رنگ‌ها بزرگ شوند، نه با خاکستر؛ با لالایی بخوابند، نه با دلهره.

متن یادداشت این مجری باسابقه کودکان به شرح زیر است: «من، عمو پورنگ، سال‌هاست با دنیای کودکانه‌ها نفس کشیده‌ام؛ با خنده‌هایشان جان گرفته‌ام و با اشک‌هایشان دلم لرزیده. این روز‌ها اما، میان صدای خبر‌ها و سایه‌ی سنگین جنگ، هنوز ذهنم گیر کرده روی بچه‌های میناب … روی آن داغی که در دل پدر و مادرهایشان مانده و هیچ‌وقت سرد نمی‌شود. منِ قصه‌گو، که همیشه برای شادی آمده بودم، حالا واژه‌هایم خیسِ اندوه‌اند؛ انگار هر قصه‌ای که شروع می‌کنم، تهش به بغضی می‌رسد که مال من نیست، مال همه‌ی بچه‌هایی است که ناگهان بزرگ شده‌اند.

کاش هیچ کودکی در هیچ کجای این دنیا، بوی جنگ را نفهمد. کاش واژه‌هایی مثل «موشک» و «صدای انفجار» هیچ‌وقت وارد دایره‌ی لغات کودکانه نشوند. بچه‌ها باید با رنگ‌ها بزرگ شوند، نه با خاکستر؛ با لالایی بخوابند، نه با دلهره. جنگ، کودک را از کودکی‌اش می‌گیرد و این غم‌انگیزترین حقیقتی است که هر بار قلبم را می‌فشارد.

این روز‌ها بیشتر از همیشه به مادرم فکر می‌کنم … به دستان لرزانش، به چشم‌هایی که نگرانی را پنهان می‌کنند، اما نمی‌توانند از دل‌شان بیرونش کنند. به همه‌ی مادر‌های این سرزمین فکر می‌کنم؛ به مادربزرگ‌هایی که حالا بیشتر از همیشه به مراقبت نیاز دارند، اما در این اضطراب و ناامنی، شاید حتی کسی کنارشان نباشد. من، میان این همه شلوغی و خبر، دلم می‌خواهد فقط بنشینم کنارشان و بگویم: «همه‌چیز درست می‌شود… فقط کمی صبر کنید.»

من نتوانستم تهران را رها کنم. ماندم، مثل خیلی‌های دیگر. مثل همان آدم‌هایی که با همه‌ی ترس‌ها، هنوز دل‌شان به کوچه‌ها و خاطره‌ها گره خورده. ماندن، گاهی فقط ایستادن نیست؛ گاهی یعنی نگه داشتن یک چراغ کوچک، وسط تاریکی. یعنی هنوز امید داشتن، حتی وقتی دل آدم می‌لرزد.

جنگ، فقط دیوار‌ها را فرو نمی‌ریزد؛ دل‌ها را خسته می‌کند، زندگی‌ها را متوقف می‌کند و زخم‌هایی می‌سازد که سال‌ها در جان آدم‌ها می‌ماند. بچه‌ها با ترس بزرگ می‌شوند، مادربزرگ‌ها با استرس نفس می‌کشند و آدم‌ها آرام‌آرام از درون تهی می‌شوند. من، عمو پورنگ، با تمام دنیای کودکانه‌ای که در دل دارم، جنگ را محکوم می‌کنم؛ به خاطر اشک‌هایی که دیده نمی‌شوند و لبخند‌هایی که دیگر برنمی‌گردند. اما هنوز، تهِ دلم، یک آرزو روشن است… به امید روزی که هیچ کودکی، هیچ‌جای دنیا، با ترس به خواب نرود؛ روزی که قصه‌ها دوباره فقط بوی شادی بدهند و دنیا، دوباره برای بچه‌ها، جای امنی شود.

منبع: ایسنا

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.