آنها هرروز این سی و یک روز جنگ تحمیلی، سر و رویشان را آب و شانه میکنند و پرچم وطن را، چون تکهای از جانشان بغل میگیرند و راس ساعت مقرری در خیابانهای شهرمان دورهم جمع میشوند، در سرما و گرما، زیر باران یا حتی بمباران. بیش از سی روز است که چراغ خیلی از خانهها راس ساعت هشت شب خاموش میشود و به جای آن خیابانهای شهرمان از نور امید روشن میشود.
بعضیها به دنبال همسایه یا فامیل خود میروند تا با هم به خیابانهای اصلی شهر بروند. در این سیل جمعیت شبانه مادرانی را دیده و میبینیم که بیمی از سوز سرما بر تن کودکانشان ندارند یا پدرانی که با تنی خسته از کار روزانه، بازهم به میدان میآیند تا مبادا دشمن فکر کند فرزندان این سرزمین پشت و پناهی ندارند، حتی زنان و مردان سن و سالداری که چند قدم پیادهروی برای آنها مساوی با پادردهای بیامان است، اما به قول خودشان، آن درد میارزد به حفظ وطنشان.
البته دیگر نشان پرچم شب و روز ندارد خیلیها آن را روی خودرو، موتور و حتی دوچرخه خود نصب کردهاند تا هرجایی که میروند آن را با خود به همراه داشته باشند و بگویند تا آخر پای آن ایستادهاند. همیشه گفتهاند در هر اتفاق بدی، خیریتی هست و شاید خیریت این جنگ برای ما این بود که عشق به وطن و پرچمی که همیشه در قلبمان جای داشت، حالا روی دستهایمان نیز بچرخد و با جانمان بیش از پیش مانوس شود.
مردم این روزها حتی اگر به موعد مقرر قرار هم نرسند، بازهم تا ساعات پایانی خودشان را به قرار همدلی میرسانند تا سهمشان را در محافظت از مرز و بوم وطنمان ایفا کنند؛ نشان مشترکشان هم همان پرچم است که برایشان نمادی از عزتمندی و یکدلی است پس حتی اگر این آدمها یکدیگر را نشناسند، بازهم تفاوتی ندارد، زیرا باور دارند از یک رگ و ریشه هستند.
خیلیها این روزها دل بیتاب شان در سایه پرچم قرار میگیرد و همین هم هست که حتی آن را بر سر در خانه یا مغازههایشان نصب کردهاند تا نهتنها یادش در قلبشان بلکه بر در و دیوار و کوچه و پسکوچههای زخمخورده کشورمان نیز نور بتاباند.