به گزارش شهرآرانیوز؛ کتاب «فُندقالسفیر، درنگی بر احوال جانبازان و خانوادههای مقاومت در سوریه» ماحصل کوتاهی است از سفر به کشور سوریه، در ابتدای حمله اسرائیل به جنوب لبنان که جنگ «اولی الباس» میخوانندش؛ روایتهایی از مصاحبههای چندروزه با نازحین یا همان آوارههای لبنانی که از قضا جانبازارن پیجر هم بودند. حرفهایشان نه شعار است و نه کلیشه. برای فهم حرفهایشان باید از ذهن ایرانی خود فاصله بگیریم و خود را میان مردمی ببینیم که سالهاست در جنوب لبنان با اسرائیل مستقیم و تنبهتن مبارزه میکنند. شیعیانی که در چند جبهه در حال جنگاند: جنگ نظامی با اسرائیل، جنگ وجودی و هویتی با دهها طایفه و قوم و فرقه مختلف مانند دُروزیها و مارونیها؛ و البته جنگ فرهنگی و رسانهای. مردمی که در این کشور کوچک؛ اما متشتت، باید چنان زندگی کنند که موجودیت و حیاتشان به خطر نیفتد. زنان و مردانی که از عقاید شیعی خود هویت میگیرند و تلاش میکنند نسلبهنسل باورهایشان را منتقل کنند تا حلقه تسبیح خلقت را کامل کنند. حلقهای که از جنگ خیبر و بعدتر کربلا شروع میشود و در آخر به ظهور میرسد.
این کتاب نشاندهنده افکار و عقاید آدمهایی است که تا به حل مواجهه مستقیمی با آنها نداشتهایم. هرچه بوده از دور بوده. این بار، اما گفتوگوهایی انجام شده که مستقیم و چشم در چشم؛ ولی کوتاه است؛ چراکه فرصت گفتوگوهای طولانی و عمیق به دلایل متعدد، از جمله فرصت کم و مسائل امنیتی وجود نداشت؛ اما همین گفتوگوهای کوتاه، گویای بخش مهمی از جهانبینی این آدمهاست. آدمهایی که به گمان ما شعار میدهند؛ اما در واقع با این شعارها زندگی میکنند و چه خوب زندگی میکنند!
مهدی شبیه بچههای نسل اول مقاومت است. از آنها که پیرهن آستین بلند محجوب میپوشند و دکمۀ یقهشان را تا آن بالابالاها میبندند که چیزی از سینهوگردنشان به چشم نیاید. حرف که میزند، نگاهمان نمیکند و کلماتش را مردانه و سنگین پشتِ سرهم میچیند. میگوید «از چهارده سالگی توی کشافه بودم. خانوادهام آدمهای متدینیاند؛ البته نه از این متدینها که به نماز و روزهشان دلخوش باشند و سرگرم زندگی روزمره. پدرم آدم بیقراری بود؛ اهل مبارزه. وقتی جنبش امل در جنوب راه افتاد، هدف اصلیاش رفع محرومیت شیعیان و مبارزه با اسرائیل بود. خیلیها خودشان را رساندند به امام موسی صدر. پدر من هم عاشق امام موسی بود. پابهپای او جنوب را گز میکرد و دنبال راهی میگشت که از چهرۀ مناطق شیعهنشین رنگ فقر را پاک کند. بعد از مفقود شدن، امام موسی روزهایی که حزبالله تازه شکل گرفته بود، بخت و اقبال یارش بود و شد محافظ سیدعباس موسوی.»
مهدی به اینجای صحبتش که میرسد، نفس عمیقی میکشد و نگاهش میافتد به نقطهای دورتر از جایی که نشستهایم. به گوشۀ تاریکی از کافۀ فندق السفیر که زور نور چراغها به آنجا نمیرسد. انگار که میان آن تاریکی گوشهای از خاتراتش جان گرفته باشد. میگوید: «همه کودکی من با پدرم گذشت. هرجا میرفت، مراهم میبرد. مقاومت عینِ خون، توی رگهایمان جریان داشت. بازیمان بوی مقاومت میداد. کودکیمان، درس خواندنمان. داشتیم وسطش زندگی میکردیم. ایرانیها زیاد به سید سرمیزدند. محسن رضایی و ژنرال دهقان را اولین بار توی دیدارهای لبنان دیدم و لبنانیها علاقۀ زیادی به ایرانی دارند. انگار هر ایرانی که به لبنان میآمد، با خودش عطروبوی امام خمینی را میآورد. ما توی حاشیه بودیم و امام ما را از حاشیه به متن کشید.» (صفحه ۱۳۹ و ۱۴۰)
کتاب «فُندقالسفیر، درنگی بر احوال جانبازان و خانوادههای مقاومت در سوریه» نوشته شبنم غفاری حسینی، طیبه فرید و فاطمه احمدی در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ بالکی، با شمارگان هزار و ۲۵۰ نسخه، در ۲۳۶ صفحه مصور در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد.
منبع: ایرنا