به گزارش شهرآرانیوز؛ تقویم میگوید ماه خرداد و فصل امتحانات نزدیک است. در چندقدمی این روزهایی که گاه آفتاب است و گاه بارانی، اردیبهشت بهشتش را توی کوچه پسکوچهها آورده است، وسط لجبازی هوا برای باریدن و نباریدن. فرشها به روال همه شبهای گذشته، توی خیابان پهن میشود.
نام کلاسها روی برگههای بزرگی مینشیند تا بیشتر بهچشم آید و بهترتیب مقطع تحصیلی کنار هم روی دیوار مینشیند. آشوب جنگ همهچیز را بههم ریخته است. حالا جای صفهای صبحگاه، کلاسهای شامگاهی است. بچهها زیر آسمان پر از تکههای ابر منتظرند تا خانم آموزگار از راه برسد و بهناگاه برپا میگویند و به احترام میایستند.
دیدارهای معلم و دانشآموزی تازه میشود، دور از کلاس و تختهسیاه و... اینجا یکی از نقطههای شهر است؛ کنار تجمعهای شبانه، فرش پهن میشود و بساط تعلیم و تربیت بهراه است.
«دفاع از وطن که فقط پای لانچر نیست، به فدا کردن دست و پا و جان و چشم هم خلاصه نمیشود؛ یاد گرفتن و یاد دادنها هم بخشی از دفاع است. تابآوری، صبوری کردن و صبورانه ادامه دادن هم دفاع است، بلد بودن و مدیریت کردن زندگی در بحرانها، هم نوعی از دفاع است. هر قسمتی از آنها را که یاد بگیریم و مهارت اجراکردنشان را بدانیم، قهرمان دنیای خودمان هستیم و باید به خودمان افتخار کنیم. انگار خشاب سیدمجید نقطهزن را پرکردهایم. اصلا هرکدام یک سیدمجید هستیم.»
اینها را فاطمه خورشاهی میگوید؛ آموزگاری که عشق کارهای پرورشی و فرهنگی دارد. البته حالا دور از فضای مدرسه هستند و دستوبالش برای انجام کارهایی که دوست دارد، زیاد باز نیست. اما ذوق انجام برنامههای فرهنگی و پرورشی، همیشه به درس دادن چربیده است.
او تجربه فعالیتهای جهادی را از سالها پیش داشته است. برمیگردد به زمان حضورش در یکی از پایگاههای بسیج شهر. لذت انجام دادن این نوع برنامهها از همان زمان توی وجودش خزیده و در رگ و خونش ریشه دوانده است. هر زمان نیاز بوده، یکی از داوطلبان پیشقدم بوده است.
برای رسیدن به اصل مطلب، این بخش را خلاصه تعریف میکند: «در اغتشاشات دیماه سال گذشته، فعالیتهایمان را درقالب سه قرارگاه ساماندهی کردیم و هر کاری که به ذهنمان میرسید و از دستمان برمیآمد، انجام دادیم. پلاکارد آماده کردیم و فعالیتهای فرهنگی را شروع و سعی کردیم خلاقیت را چاشنی آن کنیم.
گذشت تااینکه بهخاطر جنگ تحمیلی، ناگزیر از تعطیلی مدارس شدیم. دیگر تعامل معلم و دانشآموز به بستر فضای مجازی ختم میشد. از همان روز اول با خودم فکر میکردم حالا چه کاری از دستم برمیآید. همکاران فرهنگیام قدم اول را برداشتند و کلاسهای رفع اشکال را تشکیل دادند.
ابتکار جالبی بود که هم دیدارها تازه شود و هم موضوعاتی را که برای دانشآموزان قابلفهم نبود، حضوری بپرسند و قرار شد بعد از تعطیلات نوروز این کار را بکنیم. پل فجر بهعنوان محل قرارها مشخص شد و یک دیوار را برای انتخاب کلاسها مشخص کردیم. در فاصله کوتاهی از کلاس درس، تجمعهای شبانه برگزار میشود.
عجیب است زندگی پر از غمها و شادیهای توأم باهم. این دو باهم چنان بروز و ظهور مییابد که آدم شگفتزده میشود. واقعیتش از اینکه نمیتوانیم هر روز همدیگر را در فضای مدرسه ببینیم، ناراحت هستم، اما با خودم فکر میکنم هیچوقت نمیتوانستیم درس جهاد را اینطور عینی به بچهها یاد بدهیم.»
او ادامه میدهد: آمادگی برای شرایط جنگی فقط آمادگی برای برداشتن آوار نیست؛ آماده کردن یک جمع برای هوشمندانه زندگی کردن و غنیمت شمردن فرصت برای آموزگاران است، وقت آگاه کردن دانشآموزان است؛ ما از این نقطه شروع کردیم و از دانشآموزان خواستیم از حضور در اجتماعات شبانهشان، عکس و فیلم بگیرند و در گروه مشترکی که باهم داریم، به اشتراک بگذارند.
غبطه میخورم به آنهایی که مخلصانه کار میکنند، فدایی کار میکنند، خدایی کار میکنند. به آنهایی که خیلی مخلص هستند. این گفته، نقل مشترک همه آموزگارهایی است که دغدغه آینده بچههای ایرانزمین را دارند و همواره خودشان، پیگیر کار جهادی برای دانشآموزان هستند.
این قصه، فراگیر است و همه سطح شهر را شامل میشود؛ یکی دنبال جفتوجور کردن و آماده کردن ظرفیت مسجد محله برای حضور بچههاست، یکی اتاقهای خانهاش را برای برگزاری کلاسها پیشنهاد میدهد، یکی کار هماهنگی معلمهای جهادی را انجام میدهد، یکی فرش میآورد و یکی هم میایستد پای تختهسیاه کلاس. پیوستن مردم به این جریان، لطف کار را زیاد میکند.
«شاید خانوادهها فکر کنند جنگ چه روزهای دشواری پیشپایشان گذاشت و دلهره ادامه دادن تحصیل بچههایشان را با این شرایط دارند؛ حق هم دارند ولی این دشواریها حتما برای رشدشان لازم است؛ شک نکنند!» این باور فرشته ایرجینیا، یکی دیگر از آموزگاران جهادی، است. او از همان روز اولی که شغل معلمی را انتخاب کرد، هدفش را مشخص کرده بود. میخندد و میگوید: حرفی که میزنم، شاید خیلی آرمانی و شعاری بهنظر برسد، ولی من همیشه به این نکته فکر میکنم که به دنیا آمدهام تا جهان را جوان نگاه دارم و خدا را بابت توانایی و فرصتی که به من داده، شاکرم.
بهگفته این معلم، یک سالی است که در کل آموزشوپرورش طرحی به نام «پیشرفت مدارس» اجرا میشود. کارشان، شناسایی مشکلات و معضلات مربوطبه دانشآموزان در مدرسه است. این طرح را آموزگارانی اجرا میکنند که دوست دارند بهصورت جهادی فعالیت کنند. آموزش مجازی، مشکل کم ندارد؛ یک گروه تلفنهمراه ندارند و برخی والدین در مناطق کمبرخوردار، نمیتوانند بچههایشان را همراهی کنند.
او میگوید: معلمهایی که دوست داشتند، فعالیتشان را جهادی شروع کردند. پیدا کردن مکان، اولویت اول ما بود. رفتیم با متولیان و خادمان چند مسجد صحبت کردیم که ببینیم برای حضور بچهها، فضا دارند یا نه. خوشبختانه همه همراهی کردند و کلاسها پا گرفت. ما عادت داریم در مدرسه، قبل از شروع هر کلاس، همدیگر را بغل کنیم.
بعد از چند وقت تعطیلی، این دیدار دانشآموز و معلمی و بغل کردن همدیگر میچسبید. هدیههای کوچکی آماده کرده بودم و خلاصه جلسههای اول، بیشتر برای رفع دلتنگی بود تا رفع اشکال و بعد درس، جدی شد. توی مسجد، بچههایی که راغب بودند، نمازشان را اول وقت میخواندند.
ایرجینیا ادامه میدهد: خدا را شکر، مشهد امنوامان بود و هست، اما اخبار بمبارانها، شهادتها و... هر روز به ما و بچهها میرسید. بهنظرم حالا وقت جهاد تبیین و روشنگری و آگاه کردن دانشآموز بود. این سال تحصیلی با همه سالها یک فرق بزرگ دارد؛ اینکه بچهها و خانوادههایشان ایثار را یاد گرفتند و فداکاری را بهعینه دیدیم.
خانم جبروتی، معلم پایهدوم یکی از مدارس حاشیه شهر است. میگوید: اینکه جدی و قانونمند باشی و اجازه ندهی دانشآموزی، مقررات کلاس را زیر پا بگذارد و از زیر بار وظایفش شانه خالی کند و درعینحال طوری رفتار کنی که بچهها ایمان پیدا کنند دلسوز و خیرخواهشان هستی و هدفت، موفقیت آنهاست، کار سختی است، ولی دستاوردهای شیرینی دارد.
این توضیح را همین اول کلام اضافه میکند که آموزش مجازی برای پایههای اول مدرسه، سختتر است؛ بهخصوص برای پسربچهها که شیطنت بیشتری دارند.
صحبت را با وصف کوتاه زندگی یکی از دانشآموزانش شروع میکند؛ امیرحسام، پسر ناز و دوستداشتنی پایهدوم که روایت متفاوتتری با دیگر بچههای کلاسش دارد. این خانم معلم بهخاطر قضاوت زودهنگام اول سالش درباره امیرحسام، هنوز هم شرمنده است؛ هرچند که یک روز مقابل همه بچههای کلاس از او عذرخواهی کرده است.
او پشتبندش ماجرا را تعریف میکند: «حقیقتش این است که قبل از شروع سال تحصیلی، امیرحسام را گذاشته بودند کلاس من. قرار بود یکی از دانشآموزانم باشد. از دیگران شنیده بودم که دانشآموز دردسرسازی است و دلشوره و دلآشوبه ناشی از حرف همکاران، وقتی بیشتر شد که گفتند امیرحسام هرچندهفته یکبار غیبت میکند.
امیرحسام در جلوترین ردیف کلاس مینشست، زیبایی و آرامبودنش، تودلبرویش کرده بود، اما غیبتهای مکرر و پشتسر او عادی نبود. پیگیر شدم. متوجه شدم که بچه مادر ندارد و پدرش هم کارگر است. پدرش صبح که میرفت سر کار، امیر تا شب تنها بود. خانواده کمبضاعتی هستند.»
خانم جبروتی ادامه میدهد: قبل از اینکه خبری از جنگ و این حرفها باشد، کلاسها برقرار بود. یک روز توی جمع دانشآموزان، امیرحسام را آوردم جلوی کلاس و اعتراف کردم که در مورد او زود قضاوت کردم. گفتم آموزگار هم آدم است دیگر، امکان خطا و اشتباهش میرود.
«کلاسهای آنلاین که شروع شد، امیرحسام در جمع بچهها حاضر نبود و دغدغه عقب افتادن از درسهایش را داشتم. با مدیر مدرسه هماهنگ کردم بروم خانه این دانشآموز و همین کار را کردم. خانه که نمیشود اسمش را گذاشت، اتاقک نمور و سردی که امیرحسام صبح تا شب در آن تنها بود.
هنوز هم نمیدانم تا زمانی که پدرش برمیگشت، چیزی برای خوردن داشت یا نه. چیزی هم نپرسیدم مبادا بچه ناراحت شود. دیدن آن شرایط برایم سخت بود. این بود که از پدرش اجازه گرفتم او به خانه ما بیاید. ما بهخاطر نزدیک بودن به مدرسه، نقلمکان کرده بودیم و من یک بچه چهارساله دارم. فکر کردم امیرحسام هم فرزند دیگرم است».
او هنوز دارد حرف میزند و من ناخودآگاه یادداشت برمیدارم از حرفهای معلمی که اینطور فداکاری را اول خودش مشق میکند و بعد به دانشآموزانش درس میدهد.
«قدیمیها میگفتند با بزرگ شدن بچهها، مشکلات بچهها هم بزرگتر میشود و به این موضوع اعتقاد داشتند. اما برای من اینطور نبود؛ من در شغل معلمی و تجربه بودن با کودکانی که رفتهرفته بزرگ میشوند -با وجود همان سختیهای کمی هم که در حوزه تربیتشان داشتم- لذت قد کشیدنشان را میبردم.»
این جملات را ملیحه اکبرزاده میگوید که هم تجربه کار با خانمهایی را داشته است که تا شصت یا هفتادسالگی عمرشان به خانهداری گذشته بود و هم بچههای مهدکودکی و دبستانی و... البته تا سال ۱۳۸۸ در قم زندگی میکرده است و اینکه چطور و چرا آمدهاند مشهد، جریان مفصلی دارد که خیلی به کار روایت ما نمیآید.
خانم معلم جهادی ما، در مشهد هم کارنامه کاری پرباری دارد؛ از مربی بودن بچههای مهدالرضا (ع) گرفته تا کلاسهای متفرقه. تصمیم میگیرد در آزمون استخدامی آموزشوپرورش شرکت کند و لطف خدا شامل حالش میشود و رسما معلم پایهاول میشود. اعتقاد دارد «ما معلمها باید بیشتر از همه بلد باشیم که چطور داشتههای علمی و فرهنگی و سرمایه و ثروتی را که داریم، به دانشآموزانمان منتقل کنیم.»
میگوید: البته برای من که پایهاول را آموزش میدهم، انتقال مفاهیم سخت است، اما بچهها، خوب همهچیز را میفهمند و درک میکنند. به بچهها میگویم طوری باشید که وقتی آیندگان، تاریخ را ورق میزنند، شما هم جزئی از صفحات آن باشید و قهرمانانه بدرخشید.
حالا برای مثال آوردن، نمونه عینی زیاد داریم. من و دیگر همکارانم از قهرمانهای مدرسه میناب، برایشان تعریف میکنیم و میبینیم که چقدر اشتیاق دارند آنها هم قهرمان محله، شهر و کشورشان باشند.
او هم کار جهادی را از زمان اغتشاشات دیماه شروع کرده است؛ با دختران نوجوان، گروه جهادی «دختران شهیدسلیمانی» را راه انداختند و کنار مقتل شهدای دیماه در طبرسیشمالی، فعالیتشان را شروع کردند؛ شهید امیرعلی حیدری و شهید علیاکبر روحی. مدرسهها تعطیل شد، اما آموزش و فعالیتهای فرهنگی که تعطیلبردار نیست. آنها بعد از شهادت رهبر عزیز انقلاب، پرقوتتر از قبل در میدان حاضر شدند.
میگوید: مردم، تازه همدیگر را پیدا کرده و به قول رهبر شهیدمان، مبعوث شده بودند. این، رسالت ما را که آموزش بود، سنگینتر میکرد.
او هم اعتقاد دارد که یاد دادن حساب، هنر، علوم و اجتماعی یک بخش کوچک از دنیای آموزگاری در این روزهای جنگی است. بچههای ما نیاز دارند فن ماندن و چطور ماندن در شرایط سخت را بلد باشند. اگر کنار آموزش شیمی و ریاضی و فیزیک، یاد نگیریم که چطور استوار بمانیم و چطور محکم ادامه دهیم، چندوقتی که بگذرد، همه چیزها محو خواهد شد؛ همه آن شجاعتهای زیر انفجار.
خوشبختانه ما در جامعهای به دنیا آمده و زندگی کردهایم که کفه احساس و عاطفه پررنگتر از منطق و استدلال بود و دوستی آدمها و عشق و مهربانی، همهجا تقدم داشت. آرامشی که در ایران و بین خانوادههای ایرانی در زمان بحران است، به همین واسطه است و این نقطه تمایز و تفاوتشان با جامعه غربی است.
به نظر من معلم، این جنگ یکی از امتحانهای الهی بود برای آنکه خدا ظرفیت و توان ما را بسنجد و نمره دهد. امیدوارم همه ما در آزمون درخشیده باشیم.