مریم شیعه زاده | شهرآرانیوز؛ جنگ هنوز ادامه دارد، حتی اگر صدایش لحظهای خاموش شود. آتش بسی که این روزها برقرار است، بیشتر شبیه وقفهای کوتاه در میان ضرباهنگ تند یک بحران طولانی است. استراحتی چنددقیقهای در میانه ماراتنی که کسی نمیداند خط پایانش کجاست. انگار لایهای نازک از اضطراب روی همه چیز نشسته است.
مردم با چشمهایی که مدام دنبال نشانهای از ثبات میگردد، روزها را آغاز میکنند و با همان بی قراری به پایان میرسانند. بازار، آینه تمام نمای این سردرگمی است. سبدهای خرید که زمانی نشان دهنده آسایش بودند، حالا بیشتر به یادگاری یک دوران دور شبیهاند؛ خالی تر، سبک تر، محتاط تر. خانوادهها پیش از هر خرید، چندبار محاسبه میکنند.
اقلامی که زمانی بدیهی بودند، تبدیل به انتخابهایی صرفه جویانه میشوند. کسب وکارها حال وروز بهتری ندارند. برخی هنوز از شوک یک سال اخیر بیرون نیامدهاند. آنهایی که کارشان وابسته به اینترنت و ثبات فنی است، هنوز نمیدانند فردایشان چگونه خواهد گذشت.
کارگاه ها، صنایع و شرکتهای کوچک که با فولاد، پتروشیمی و مواد اولیه دیگر سروکار دارند، بسیاری شان هنوز نقشه راه روشنی ندارند. موج تعدیل نیرو حتی قبل از موج گرانی رسید. از اواخر اسفند، شرکتهای خصوصی یک به یک برای بقا دست به حذف نیرو زدند. دستمزدها نه آن قدر بالا بود که امیدی بدهد، نه آن قدر پایین که کارفرمایان بتوانند همه کارکنان را نگه دارند. نتیجه، شد کارگرانی که درآمدشان کفاف زندگی را نمیدهد و کارفرمایانی که قادر به ادامه مسیر نبودند.
همه اینها در برابر بحران اصلی کم رنگ میشوند، مسکن. زمانی که بحث به اجاره خانه میرسد، انتخابها ناگهان کوچک میشوند و راههای فرار بسته. در فصل جابه جایی مستأجران، تابلوهای املاک شبیه تابلوی پروازهای یک فرودگاه در شرایط اضطراریاند، همه چیز تکان میخورد، عددها تغییر میکنند، مقصدها جابه جا میشوند و هیچ کس مطمئن نیست بالاخره سوار کدام هواپیما خواهد شد.
صاحب خانهها زیر فشار تورم، ناچارند اجاره را بالا ببرند؛ مستأجران زیر فشار همان تورم، ناچارند دنبال خانههای کوچکتر و دورتر باشند. نتیجه، مهاجرتهای کوچک، اما زنجیرهای است. خانوادهای از محلهای که سالها در آن زیسته، دل میکند. کودکی از مدرسهای که دوستانش در آن هستند، جدا میشود و سالمندی از کوچهای که نام تک تک همسایه هایش را بلد بود، جدا میافتد.
در این میان، سایه جنگ مثل ابری است که کسی نمیداند چه زمانی دوباره میبارد. اتفاقات آینده مبهماند، اقتصاد شکننده است و برنامه ریزی برای بسیاری از مردم تبدیل شده به رؤیایی دور. بااین حال همیشه در تاریکیها یک چیز روشن است. حتی اگر زمین و زمان هم به هم بریزد، روح همراهی ایرانیها سرجایش باقی میماند.
این سرزمین بارها از آزمونهای دشوار گذر کرده است. از قحطیهای بزرگ تا خشک سالیهای طولانی، از زلزلهها تا بحرانهای پیچیده اقتصادی؛ هر بار مردم، پیش از هر نهاد و سازمانی، به کمک هم شتافتهاند. دهه ۶۰ و سالهای جنگ، پر بود از خانههایی که بی هیچ چشمداشتی پذیرای خانوادههای دیگر بودند.
در زلزله بم، کرمانشاه و گلستان؛ موج کمکها از گوشه وکنار کشور چنان گسترده بود که بسیاری شگفت زده شدند که در این سرزمین، با تمام سختی ها، تا چه اندازه ظرفیت همدلی وجود دارد. در سالهایی که تحریم ها، روی زندگی مردم سایه انداخته بود، سفرهها کوچک شد، اما مشترک تر.
امروز هم همان روح لازم است. صاحب خانهها خودشان زیر بار هزینهها هستند، اما میتوانند با اندکی صبوری و انصاف، دل یک خانواده را آرام کنند. خانوادهها و دوستان هم میتوانند همان نقشهای قدیمی را زنده کنند. با کمکهای کوچک، با معرفی یک خانه مناسب، با همراهی روانی یا حتی فقط با شنیدن. امروز آنچه مردم را کنار هم نگه میدارد، توان مالی نیست، توان دیدن یکدیگر است.
اینکه بدانیم سخت میگذرد، اما هیچ کس قرار نیست به تنهایی با سختی روبه رو شود. شرایط امروز ایران یک بحران تک لایه نیست، سیم کشی درهم تنیدهای از فشار اقتصادی، تنشهای محیطی، نااطمینانی و فرسایش روانی است. چنین بحرانهایی معمولا دو سرنوشت دارند یا سرمایه اجتماعی را میبلعند و جامعه را متفرق میکنند یا باعث میشوند شبکههای غیررسمی حمایت دوباره شکوفه بزنند.
تجربه تاریخی ایران، گرایش به دومی را نشان میدهد. ارزشهایی مثل مهمان نوازی، حمایت از همسایه و مسئولیت پذیری جمعی، ستونهاییاند که بارها بار سنگین بحران را نگه داشتهاند. این بار فشار شدیدتر است و نیاز به این ستون ها، حیاتی تر. جابه جاییهای اجباری، تنها تحرکات جغرافیایی نیستند؛ گسستن شبکههای احساسیاند. کودکی که مدرسه اش را عوض میکند، پدرومادری که مسیرشان دوبرابر میشود، سالمندی که خانه اش را از دست میدهد و... همه اینها تروماهای کوچک، اما مهماند که در آمارها نمیآیند.
درست همین جاست که ارزشهای ایرانی میتوانند نقش نجات دهنده داشته باشند. اگر جامعه تصمیم بگیرد انسانیت را زنده نگه دارد و در نقش صاحب خانه، همسایه، دوست، فامیل یا حتی یک غریبه مهربان ورود پیدا کند، بحران یک زیرساخت اجتماعی به فرصتی برای بازسازی آن تبدیل میشود. تراژدی واقعی این نیست که دوران سخت میگذرد؛ تراژدی واقعی آنجاست که در میان سختیها همدیگر را فراموش کنیم. امید واقعی این است که ما ایرانی ها، مثل همیشه، نشان میدهیم حتی وقتی جهان تیره میشود، نور همدلی مان خاموش نمیماند.