سفری یک‌روزه به درۀ زو ارم شیروان | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها + تصاویر

  • کد خبر: ۴۱۴۲۷۶
  • ۲۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۳
سفری یک‌روزه به درۀ زو ارم شیروان | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها + تصاویر
چند قدمِ تصویری در دره زو ارم شهرستان شیروان، قطعه‌ای سرسبز و بهشتی، که اردیبهشت ۱۴۰۵ را رنگی‌تر از هرسال به نمایش می‌گذارد.

شهرآرانیوز، در این روز‌های پرتلاطم که جنگ و آتش‌بس سایه سنگینش را بر آسمان ایران افکنده، انگار همه در ماتم و ترس مانده‌اند؛ انگار سفر‌های طولانی و دور از شهرها، شوق بیشتری می‌خواهد و این روزها، این هوای غم‌آلود آدم‌ها را آنقدر طولانی نمی‌طلبد. این بین شاید نقاط دیدنی اطراف هر شهر بتواند مقصدی راحت‌تر باشد، شاید هم این خاصیت بهار است که آدم را به کوه و دشت می‌کشاند. سفر کوتاه به زو ارم در فاصله ۲۳۰ کیلومتری مشهد، تبدیل به تجربه‌ای متفاوت و عمیق شد. سفری که ذهنم طلبش کرد و باعث شد تنها، با گروهی از همسفرانی که هیچکدام را نمی‌شناختم، اما با تمام وجود مطمئن بودم قابل اعتمادند، همراه شوم. انگار ذهنم می‌دانست از من چه بخواهد و نیاز داشت در خاصیت سفری حل شود که دقتی در خود و احوالات و روزگار است؛ دقتی نه برای یافتن نتیجه، بلکه برای پیچ‌خوردن در عمق سیاه و سفید افکارمان.

چقدر خوب است که طبیعت، کاری به جنگ ندارد؛ نمی‌داند دلار هر لحظه چقدر نوسان دارد، طلای آب‌شده بهتر است یا نقره یا اصلا بورس دقیقا کجای زندگی ما اثرگذار است؛ طبیعت همانطور شکوهمند و زیبا منتظر می‌ماند، آغوشش را باز می‌کند و ما می‌توانیم دقایقی دغدغه‌ها را رها کنیم و به انزوایش، دل خوش کنیم.

زو ارم، سرسبزتر و قرمزتر از همیشه، بکر و پر از شقایق، در دل دره‌ای در شیروان، از ما آدم‌های جنگ‌زده‌ی از جنگ، زده استقبال کرد.

همسفران می‌گفتند که این قرمزی‌ها به دلیل باران‌های فراوان امسال است و همیشه نمی‌شود این تصاویر را دید.

صعود از بهشتی سقوط‌کرده

قدمی در «دره بهشت» | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها

همان ابتدای دره، در مسیر کنار رود، همراه رود جاری بودیم؛ یکی از همسفران از بالای یک بلندی، رو به من که در حال عکاسی از شقایق‌های کنار رود بودم گفت: «بالا برای عکاسی قشنگ‌تره». حتما بالاتر، چیز‌های قشنگ‌تری برای دیدن هست، وگرنه مگر کوهنوردان بیکارند که از قله‌ها بالا بروند.

شیبِ رو به بالای بدقلقی بود، اما ارزشش را داشت؛ دشتی جداافتاده از مسیر اصلی، با ترکیب رنگ‌های هندوانه‌ای سرخ و سفید و سبز، که شقایق‌ها نقش اصلی آن بودند، روحمان را جلا داد و در جواب تمام افرادی که می‌پرسیدند: «بالا آمدن ارزشش را دارد؟» فقط می‌شد گفت: «قطعا ارزشش را دارد.»

گاهی جذابیت جدا افتاده‌ها به جذابیت پیوندخورده‌ها نمی‌رسد. انگار دست‌نخورده و مقدس‌اند و باید ارزششان را ستایش کرد. مثل جاده‌های جدا افتاده که سخت‌تر و بی‌انتهاترند و وقتی در پیچ و تابشان می‌رانی، خودت را گم می‌کنی.

گریز از مسیر

قدمی در «دره بهشت» | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها

رودخانه کم‌عمق بود و جاری. گاهی آب بیشتر می‌شد و باید از سنگی به دیگری می‌پریدیم تا کفشمان خیس نشود؛ انگار آب رنج بود و من جوانی سرکش، با افکاری در پی شادی، می‌پریدم و تا قبل از فرود، غوطه‌ور در توهمی که «نجات یافته‌ام» پرواز می‌کردم. گریزی که درنهایت نتیجه‌اش می‌شد پایی لیزخورده و کفشی آب‌کِش.

باید سختی و رنج راه را پذیرفت تا رهایی نصیبمان شود؟ رهایی‌ای ستودنی که حافظ در وصف آن گفته است:

«در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی»

صدای صخره: لمسم کن

قدمی در «دره بهشت» | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها

صخره‌ها، اما عجیب و پر از راز بودند. انگار در سکوت و نجواگونه، کنار گوشَت، قلبت را صدا می‌زندند و می‌گفتند: «ای کاشف، در من گام بردار و لمسم کن که این است تنها آرزوی این قلب سنگی.» شاید هم میان صخره‌ها مراسمی مذهبی در جریان بود و صدای زمزمه‌وار شیپورهایشان، روح را به تسخیر در می‌آوردند.

صخره‌ها اشک هم می‌ریزند؟ ندیده‌ام و قرار هم نیست ببینم ولی انگار آنها هم خسته بودند از هاله‌های هیاهوی میان انسان‌ها در جنگ و اشک‌هایشان ساییده بود سختیِ بی نفوذ پوستشان را و شب‌ها را با صدای جامانده از انسان‌ها به صبح می‌رساندند.

لالایی ابر‌ها

قدمی در «دره بهشت» | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها

آدم‌ها ارتباط مثلثی من و صخره و آسمان را می‌شکستند. ارتباطی که با سربه‌هوایی ایجاد می‌شد. نگاهم که به بالا می‌کشید، می‌دیدم آسمان با لمس صخره‌ها، دقایقی آرامش می‌کرد تا بی قراری لمس روح مرا نکند.

دوستی‌ها اتفاقی‌اند!

قدمی در «دره بهشت» | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها

دوستی‌ها اتفاقی‌اند؛ انگار می‌توانند در یک حرکت، دنیای آرام‌ آدم را دگرگون کنند. مارینا گارسس، در کتاب «هوای دوستی» با پیچ‌و‌تابی جزئی «دوستی» را در تمام ابعاد آن بررسی می‌کند و می‌گوید که یافتن دوست سراسر اتفاق است و تنها نکته‌ی وابسته به ما حفظ ماندگاری آن دوستی‌ها است.

وقتی این عکس را می‌گرفتم حتی اسم شخص داخل تصویر را هم نمی‌دانستم. اما اتفاق‌ها کنار هم چیده شدند و دوستی را پیدا کردم که دنیایش به زیبایی و رنگارنگی همان دره بود. نقاشی که با دیدن رنگ‌هایش روی چوب و گاهی بوم، غرق شدم در حال و هوای هنرش.

بر آستان دری که کوبه ندارد

قدمی در «دره بهشت» | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها

در گشت‌وگذاری که میانِ کلمات هفته‌نامه‌ای تعطیل‌شده داشتم، به یادداشتی برخوردم، در باب «در». نویسنده نوشته بود که هرموقع به آستان دری می‌رسد، ذهنش شعری از شاملو را مرور می‌کند:

«باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.»

در‌های امروزی ما که کوبه ندارند، اما با دیدن این در، به این فکر کردم کوبۀ این درِ قدیمی جایش را به اعدادی پلاستیکی و رنگ‌ورورفته داده‌؛ انگار که یکی از انتظار خسته شده و کوبه را کنده است، اما در را نیمه‌باز گذاشته تا وحشتِ به در کوفتن و باز نشدن، یا باز شدن دیرهنگام در، به جان کسی نیفتد!

پنجره صدایم زد

قدمی در «دره بهشت» | کمی دورتر از جنگ، میان سبز و قرمز‌ها

توقفِ حس‌های پراکنده، قطعا آنجا بود. پیمایش دره‌ی اردیبهشتی که تمام شد، میزبانمان ما را فراخواند و راهی اقامتگاهی شدیم که زمان در آن بی‌معنی بود. انگار معجزه‌ی دره، جنگ را شُسته و برده بود و حالا ما بودیم و دیوار‌های خشتی و یک پنجره، بدون توجه به حرکت زمان پشت این دیوارها.

لحظات آخر اقامت بود و همه در مینی‌بوس منتظر. اتفاقی دوباره از پله‌ها بالا رفتم تا چک کنم چیزی جا نمانده باشد؛ حالا این چیز می‌توانست شارژر باشد یا قطعه‌ای از وسایلم که اتفاقی افتاده. در آن بین، پنجره صدایم زد و در حالی که پرده را پشت گوش می‌انداخت و گیره‌ی مویش با طرح اسب صورتی را مرتب می‌کرد، مقابل دوربین ژست گرفت و گفت: «پس من چی؟ من هم عکس می‌خوام»

حالم خوش بود و زندگی انگار مهربان‌تر از همیشه؛ انعکاس چشمانم در پنجره را که دیدم، فقط اردیبهشت بود که از آنها چکه می‌کرد. دوربین که سمتش گرفتم زیر لب قطعه‌ای از شعر «شکاف» شاملو را زمزمه کرد:

«از پنجره
من
در بهار می‌نگرم
که عروسِ سبز را
از طلسمِ خوابِ چوبینش
بیدار می‌کند.»

قطعا تکه‌ای از من حل شد در آن طبیعت و دیگر آن را ندارم، اما جوانه‌های بذری که شقایق و صخره در دلم کاشتند، هر چند وقت قلقلکم می‌دهند تا به یادم آید «من هنوز هم زنده‌ام.» و اردیبهشت‌های فراوانی منتظر ما هستند تا زندگی را دقیق‌تر بنگریم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.