درباره «یونس نظرزاده» شهید دهه‌هشتادی جنگ تحمیلی سوم که شهادت شرط ازدواجش بود

  • کد خبر: ۴۱۵۱۸۱
  • ۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۱۲
درباره «یونس نظرزاده» شهید دهه‌هشتادی جنگ تحمیلی سوم که شهادت شرط ازدواجش بود
یونس نظرزاده، شهید دهه‌هشتادی جنگ تحمیلی سوم ۲ ساعت پیش از آتش‌بس آسمانی شد.

به گزارش شهرآرانیوز؛ برای نسل‌های جدید تقریبا از دهه ۷۰ به بعد، شهادت دیگر مفهومی دور بود، جز زمان‌هایی که نام شهدای مدافع حرم می‌آمد و اتفاقا برخی از دهه‌هفتادی‌ها هم از آنها بودند. اما برای این نسل‌ها هم، شهدای مدافع حرم، ایثارگرانی بودند که در شرایط آرام کشور و فقط با تصمیم و عزم راسخ خود از عزیزترین داشته‌شان گذشتند. شاید برای خیلی از ما در این دوره و زمانه حتی بعید بود که مفهوم شهادت را در خانه یک مهندس، دانشجوی دریانوردی، بازاری، کارمند یا همین دوست و آشنا و همسایه‌هایمان بشنویم. از سال گذشته تا اکنون، اما روی دیگر سکه را دیده‌ایم؛ جنگ‌های تحمیلی دوم و سوم، ما را با خانواده‌هایی آشنا کرد که تا قبل از آن باور نمی‌کردیم شهادت هم می‌تواند در زندگی قشر‌های مختلف با سطح اعتقادات متفاوت معنا پیدا کند.

حالا ما روبه‌روی مادر شهیدی نشسته‌ایم که یکی مثل بیشتر مادران شهرمان است. نوزدهم فروردین امسال، خبر شهادت فرزند ارشدش را وقتی شنید که در میانه یک روز بلند، داشته ناهار خانواده هفت‌نفره‌شان را در غیاب یونس آماده می‌کرده است؛ درهمین بین به محمد حسین دو‌ونیم‌ساله رسیدگی می‌کرده و حواسش به کلاس‌های مجازی کوثر و سوگند و فاطمه‌زینب و محمد‌امین بوده است.

مدال شهادت

مادر شهید یونس نظرزاده سینه‌اش پر از درد و دلتنگی است، ولی اصلا اشک نمی‌ریزد. محکم و در‌عین‌حال آرام حرف می‌زند. صدایش مثل آبی است که روی سنگ داغ ریخته باشند. خودش باید به دل داغ‌دارش تسلی بدهد تا محمد‌حسین دو‌و‌نیم‌ساله هر‌روز سراغ برادرش را نگیرد. مادر به‌خاطر همین پنج فرزند قدونیم قد، با لبخند هم بیگانه نشده است؛ لبخندی روی صورت کم‌حالش می‌نشاند و می‌گوید: اسم پسر کوچکم را یونس انتخاب کرد. گفت «مامان! حسین نداریم. بگذاریم حسین.» حالا از روزی که به ما خبر شهادت یونس را دادند، محمد‌حسین بهانه می‌گیرد و با زبان بی‌زبانی، تعریف می‌کند که خواب برادرش را دیده است. دائم یک جا‌هایی روی صورتش را نشان می‌دهد و می‌گوید داداش زخمی شده.

ما برای شنیدن داستان شهید، به خانه مادربزرگ او در محله استاد‌یوسفی آمده‌ایم. طبقه دوم خانه، حسینیه‌ای است که تا قبل از فروردین امسال فقط به نام یک شهید هشت‌سال دفاع مقدس بوده است؛ یعنی پدربزرگ مادری یونس «براتعلی نظرزاده». اکنون نام شهید، قسمت و روزی نوه دختری‌اش هم شده است؛ بسیجی فعالِ مسجد المنتظر (عج) در محله استاد‌یوسفی که از کودکی‌اش، اینجا پاتوق هفتگی او و دوستانش بوده است.

دورتادور حسینیه با مخمل مشکی پوشیده شده است. از وقت شهادت یونس، دو بنر بزرگ با عکس خندان شهید جوان هم به تزئینات اینجا اضافه شده است. یک تابلو بزرگ هم بسیجی‌های با‌معرفت مسجد المنتظر (عج) با یک دست لباس بسیجی به یاد یونس آماده کرده‌اند. حالا در این طبقه، هرکس از زاویه‌ای یونس را روایت می‌کند؛ هر مهمانی که می‌آید نکته‌ای جدید برای خانواده بازگو می‌کند. مادربزرگ تعریف می‌کند: وقتی از هیئت کاراته برای تسلیت آمدند، چیزی گفتند که زهرا (مادر شهید) هم نمی‌دانست. در یکی از مسابقات، داور تصمیم گرفته بود او و یکی دیگر را باهم اول اعلام کند، اما یونس خودش گفته بود مقام اول را به دوستش بدهند.

مادربزرگ می‌خواهد بگوید منش پهلوانی نوه‌اش پررنگ‌تر از روحیه رقابت‌جویی ورزشکاری‌اش بوده است. در‌عین‌حال غیرمستقیم از دختر داغ‌دیده‌اش حمایت می‌کند برای تربیت چنین پسری. زهرا‌خانم هم پشت‌بند صحبت مادرش می‌گوید: یونس مدال طلای دنیا را بخشید تا با مدال شهادت باعث افتخار خانواده‌اش شود.

پرنده زدم

چهار‌روز از اعزامش به آخرین مأموریت گذشته بود. در حاجی‌آباد هرمزگان، دو‌ساعت قبل از آتش‌بس، محل استقرار تیم دوازده‌نفره‌شان لو می‌رود و موشک به مقر اصابت می‌کند. دوازده‌نفر با هم به شهادت می‌رسند. پنج‌نفر از این جمعیت، مشهدی بودند که از بین آنها یونس نظرزاده و کاظم شافعی در لحظه به شهادت می‌رسند.

زهرا‌خانم درباره روحیه پسر شهیدش می‌گوید از روزی که پا در این راه گذاشت؛ «از نوجوانی به سپاه و لباس پاسداری علاقه داشت. همیشه می‌گفت می‌خواهم مثل دایی‌هایم شوم. دیپلم که گرفت، مدارکش را جمع کرد و با پیگیری و دوندگی زیاد به سپاه رفت. دان‌۲ کاراته هم داشت. اول در نیروی زمینی خدمت می‌کرد، ولی بعد با اصرار خودش به هوافضا رفت. دوره‌های آموزشی را گذراند. در آزمون‌ها نمره‌های بالا می‌گرفت. از بین داوطلب‌ها هم جزو نفرات برتر می‌شد. وقتی برای اعلام خبر شهادتش و تسلیت به خانه‌مان آمدند، گفتند یونس و تیم دوازده‌نفره‌اش از منظم‌ترین و قوی‌ترین نیرو‌ها بوده‌اند.»‌

مادر، از روزی می‌گوید که پسرش درگوشی در آخرین حضورش گفت «مامان، می‌خواهم چیزی بهت بگویم که بهم افتخار کنی. من یک پرنده را زدم.» منظورش پهپاد دشمن بود. مادر می‌گوید: برای همیشه بهش افتخار می‌کنم.

تو نمی‌خواستی دیده شوی

خاله‌های یونس آمده‌اند تا خواهرشان را تنها نگذارند، در‌شرایطی‌که کمتر از ۱۰ روز از خاک‌سپاری شهید می‌گذرد. آمده‌اند کمی دست به کمک او باشند، آن‌هم وقتی مجبور است با‌این‌حال به وضعیت پسر دو‌و‌نیم‌ساله‌اش رسیدگی کند. مادر، جای خالی پسری را احساس می‌کند که هم پناه حرف‌هایش بود و هم تکیه‌گاهش برای گرفتاری‌های زندگی. آرام به قاب عکس نگاه می‌کند و می‌گوید «تو نمی‌خواستی دیده شوی...، اما حالا خدا کاری کرده است که هیچ‌کس نتواند از کنارت رد شود.»‌

همه اعضای خانه، بی‌ریایی شهید را روایت می‌کنند. جوانی که عبادت‌هایش را پنهان می‌کرد، کار خیرش را بی‌صدا انجام می‌داد و حتی در هیئت هم دوست نداشت جایی بایستد که دیده شود یا عکسی از او گرفته شود. زهرا‌خانم که یک چفیه روی چادرش بسته است، می‌گوید: از پایگاه بسیج که آمدند، گفتند از اینکه در عکس‌ها دیده می‌شد، ناراحتی می‌کرد. چیزی که همه به من گفتند، این بود که اصلا نمی‌خواست دیده شود.

برادرم همیشه ما را می‌خنداند

کوثر، خواهر یونس، صحبت مادرش را تأیید می‌کند؛ «ما اصلا نمی‌دیدیم که یونس نماز بخواند، ولی در این چند‌روز از نوشته‌ها و برنامه‌هایی که از او مانده است، فهمیده‌ایم که برای کل روزش برنامه عبادی و شخصی داشته. حتی ذکر‌هایی برای زمان وضو‌گرفتن نوشته است که به آنها پایبند بود. ما فکر می‌کردیم یونس فقط به جوراب پوشیدن ما گیر می‌دهد و خودش اهل این چیز‌ها نیست.» سوگند، دختر کوچک‌تر، لبخند می‌زند. حال او شاید از بقیه سنگین‌تر باشد، چون او و دو برادر کوچکش هنوز زبانی ندارند برای حرف زدن از داغی که دیده‌اند. نمی‌خواهیم مجبور به صحبتش کنیم و او هم تمایلی برای گفت‌و‌گو ندارد؛ فقط با زبان کودکانه و لهجه مشهدی‌اش چیزی می‌گوید که برای چند لحظه، ذهن همه را سمت نشاط شهید می‌برد؛ «یونس خیلی کُخ می‌ریخت.»‌

این جمله نشان می‌دهد شهید شوخی می‌کرد، می‌خنداند، خانه را از سکوت بیرون می‌کشید، مخصوصا وقتی کوثر می‌گوید: صبح‌ها دعای عهد را با صدای بلند پخش می‌کرد و می‌گفت «پا شین. چقدر می‌خوابین! چای آماده است.»

وقتی به کوثر که دهه‌هشتادی است، می‌گوییم فکر می‌کردی یک روز جزو خانواده شهدا باشی، لابه‌لای بی‌جوابی و دلتنگی‌هایش، لبخند می‌زند و می‌گوید: با اینکه پدربزرگم شهید بود، اصلا.

هدف من شهادت است​

شهید‌یونس نظرزاده تازه‌داماد بود. یک‌سال‌و‌اندی از عقدش با دختری گذشته بود که شرط شهادت یونس را دیر توانسته بود هضم کند. یونس در روز خواستگاری به او گفته بود هدف من شهادت است و عروس هفده‌ساله هم ترسیده بود. زهرا خانم تعریف می‌کند: یونس به من گفت «این شرط برای دختر‌خانم سخت است؛ نمی‌خواهم به اجبار قبول کند.» برای همین یک روز، دو‌نفری به خانه‌شان رفتیم و موضوع را درمیان گذاشتیم. چند روز بعد زنگ زدند و گفتند دخترمان حرفی ندارد.

مادربزرگ می‌گوید: نامزد یونس اصلا نمی‌توانست شهادتش را قبول کند. توان راه‌رفتن نداشت. وقتی ما را به حرم دعوت کردند، با ویلچر او را بردند. دو‌سه‌روزی است که تازه پذیرفته است، ولی اصلا نمی‌خواهد در جمع باشد. در این چند روز، خانه ما هم خیلی کم آمده است.

به مادر شهدا می‌گفت: دعا کنید شهید شوم

خاله‌خانم هم اضافه می‌کند: قرار بود امروز بیاید، ولی گمانم بازهم نتوانسته است. همان اتفاقی افتاده است که عروس‌خانم را در زمان خواستگاری، دچار تردید کرده بود. شرط شهادت یونس، محقق شده و او به آرزویش رسیده است. زهرا‌خانم بیان می‌کند: شهادت برای یونس یک آرزوی دیرینه بود؛ نه شعار. از دوازده‌سالگی به مادران شهدا و اطرافیان می‌گفته برای شهادتش دعا کنند. مدافع حرم‌شدن را دوست داشت و بار‌ها خواسته بود که برود، به‌ویژه وقتی که برادرم به سوریه رفته بود.

خاله یونس که هماهنگی دید و بازدید‌های این روز‌های خانواده شهید را به عهده دارد، یک ویدئوی کوتاه نشان می‌دهد. یونس در قطعه شهدای بهشت‌رضا (ع) در صبحی که آنجا خالی از جمعیت است، اشک می‌ریزد و با لهجه مشهدی می‌خواهد که دعایش کنند تا شهادت قسمتش شود.

کمرم شکست

در روز مصاحبه، پدر شهید در محل کارش است. قرار گفت‌و‌گو با او را تلفنی می‌گذاریم. از پشت تلفن با بغضی که در‌میان کلماتش آشکار است، از پسرش می‌گوید؛ از نوجوانی که به تعبیر خودش «شهید زندگی می‌کرد.»

علی‌اکبر نظرزاده این‌طور از پسر بیست‌و‌دوساله‌اش می‌گوید: آقایونس روحیه‌ای پرجنب‌وجوش داشت و در ورزش هم بسیار فعال بود؛ دان۲ کاراته گرفته بود.

او که پدر شش‌فرزند است، از دشواری برقراری عدالت میان فرزندانش هم می‌گوید و با صدایی غم‌بار یادآوری می‌کند: یونس همیشه به من می‌گفت «بابا! هوای دختر‌ها را بیشتر داری» ولی می‌دانم که حرفش دلی نبود.

اما رابطه این پدر و پسر یک‌جایی حسابی محکم می‌شود؛ «در کلاس دهم ماجرایی برای آقا‌یونس پیش آمد. معلم مدرسه شاهد و ایثار، او را کتک زد و کار به شکایت کشید. من آنجا از پسرم حمایت کردم. اشتباه از معلم بود؛ می‌خواست نقش پدر و مادر را ایفا کند. از همان‌جا آقا‌یونس حمایت من را متوجه شد و رابطه ما خیلی صمیمی شد.»‌

او با صدایی لرزان ادامه می‌دهد: خیلی با هم رفیق بودیم. هر روز می‌گفت «بابا برایم دعا کن.» پسرم واقعا عصای دستم بود، پشتیبانم بود.

بعد مکث می‌کند و با سنگینی داغی که بر دل دارد، می‌گوید: کمرم واقعا شکست.

جمع‌آوری بازیافت برای کمک به مسجد

حجت‌الاسلام‌والمسلمین مجتبی آریانی، امام جماعت مسجد المنتظر (عج)، یونس را «نوجوانی که از همان اول، بچه مسجد بود» معرفی می‌کند و خاطره‌ای درباره این شهید می‌گوید: چند‌سال پیش، وقتی برای اجرای برنامه‌های فرهنگی با تنگنای مالی روبه‌رو بودیم، یونس پیشنهاد تفکیک و جمع‌آوری پلاستیک و ضایعات خشک از محله را داد. بعضی وقت‌ها پشت‌بام مسجد پر از کیسه‌های بازیافت می‌شد و حاصل یک هفته تلاش یونس به چند‌میلیون‌تومان می‌رسید؛ پولی که خرج برنامه‌های فرهنگی نوجوان‌ها می‌شد.

او اضافه می‌کند: یونس خودش با موتور در کوچه‌ها می‌چرخید، بازیافتی‌ها را جمع می‌کرد، به مراکز خرید ضایعات می‌فروخت و پولش را تحویل مسجد می‌داد. نکته جالب این بود با اینکه نوشته روی پلاستیک‌های بازیافت را که بین همسایه‌ها توزیع می‌کرد خودش می‌نوشت، بازیافتی‌ها را تفکیک و پیگیری می‌کرد، حتی در همین کار هم نمی‌خواست اسمش مطرح شود.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.