به گزارش شهرآرانیوز؛ در روزهایی که شبکه نمایش خانگی بیش از هر زمان دیگری به آثار عمیق و واقعگرا نیاز دارد، «گلسنگ» به کارگردانی ابراهیم ایرجزاد تلاش کرد با فاصله گرفتن از ملودرامهای سطحی و خشونتهای اغراقشده، روایتی ملموس از زیست طبقه متوسط ایرانی ارائه دهد؛ تلاشی که در قسمتهای ابتدایی، تا حد زیادی موفق به نظر میرسید.
ایرجزاد که پیشتر در آثاری، چون «تابستان داغ»، «عنکبوت» و «شوهر ستاره» نشان داده به کشف لایههای پنهان زندگی انسانها علاقه دارد، در نخستین تجربه سریالسازیاش نیز همان مسیر را ادامه داده است؛ رمزگشایی از یک زندگی به ظاهر معمولی که بهتدریج به بحران میرسد.
«گلسنگ» با سکانسی رازآلود از انتقال یک جسد آغاز میشود و سپس با یک فلشبک، مخاطب را وارد زندگی خانوادهای چهار نفره میکند؛ خانوادهای که پس از سالها تلاش و پسانداز، سرانجام خانهای میخرند، بیآنکه بدانند این خانه، آغاز یک بحران است.
داستان از یک سوءتفاهم ساده شروع میشود؛ اشتباه گرفتن محبوبه با مستأجر قبلی خانه. اما همین سوءتفاهم، بهسرعت به بذر بیاعتمادی تبدیل میشود. سریال در این نقطه، هوشمندانه از مسیر جنایی فاصله میگیرد و وارد قلمرو روانی روابط زناشویی میشود؛ جایی که «ترس از حقیقت» مهمتر از خود حقیقت است.
در این میان، آنچه «گلسنگ» را قابل توجه میکند، توجه به جزئیات زندگی طبقه متوسط است؛ از دغدغه خرید خانه و چک کردن قیمت دلار و سکه گرفته تا شکافهای نسلی و نگرانی برای آینده فرزندان. این جزئینگری، به روایت، کیفیتی ملموس و قابل همذاتپنداری داده است.
سریال را میتوان ادامه منطقی جهانبینی ایرجزاد دانست؛ فیلمسازی که بهجای شعارزدگی، موقعیتهای اجتماعی را از دل زندگی روزمره استخراج میکند. شخصیتهای «گلسنگ» نه سیاهاند و نه سفید؛ بلکه در موقعیتهایی خاکستری قرار دارند که مخاطب را به قضاوتی ساده نمیرساند، بلکه او را درگیر فهم موقعیت میکند.
در این میان، خانواده بهعنوان هسته مرکزی روایت، به بستری برای بروز بحرانهای روانی و اجتماعی تبدیل میشود؛ خانوادهای که هر یک از اعضایش گذشتهای ناتمام دارد و همین گذشته، حال آنها را تحت تأثیر قرار داده است.
بازگشت مهتاب کرامتی، بدون تردید مهمترین برگ برنده «گلسنگ» در جذب مخاطب بود. او در نقش «محبوبه»، با بازیای کنترلشده، مبتنی بر سکوت، نگاه و تعلیق، تصویری از یک فروپاشی تدریجی را ارائه میدهد؛ زنی که میان حفظ ظاهر زندگی و آشفتگی درونی معلق مانده است.
در کنار او، مهدی حسینینیا نیز یکی از بهترین بازیهای کارنامهاش را ارائه داده و زوجی باورپذیر شکل گرفته است. بازیگران فرعی نیز در مجموع قابل قبول ظاهر شدهاند، هرچند این یکدستی در همه نقشها حفظ نشده و برخی کاراکترها در حد تیپ باقی ماندهاند.
اما نقطه عطف، و شاید نقطه بحران، سریال، حذف زودهنگام شخصیت محبوبه است. تصمیمی که میتوانست به یک شوک دراماتیک مؤثر تبدیل شود، اما در عمل به یک خلأ بزرگ روایی و احساسی انجامید.
بسیاری از مخاطبان، تماشای سریال را بهواسطه حضور کرامتی آغاز کرده بودند و حالا در واکنشها، بهصراحت از کاهش جذابیت سریال پس از حذف او سخن میگویند. این اتفاق نشان میدهد که «گلسنگ» پیش از آنکه جهان مستقل خود را تثبیت کند، مهمترین تکیهگاهش را از دست داده است.
در سطح کارگردانی، «گلسنگ» در خلق فضا موفق عمل میکند. قاببندیهای دقیق، نورپردازی ملایم و استفاده از فضاهای بسته، حس خفگی و تنش را بهخوبی منتقل میکند. توجه به طراحی صحنه، رنگ و جزئیات نیز نشان از دغدغهمندی کارگردان در فرم دارد.
اما در مقابل، ریتم روایت دچار نوسان است. حذف ناگهانی یک شخصیت کلیدی، بدون زمینهسازی کافی، نشاندهنده ضعف در مدیریت ضرباهنگ عاطفی است. در ادامه نیز، برخی سکانسها کشدار و کماثر به نظر میرسند.
در لایهای عمیقتر، «گلسنگ» روایتی از یک ساختار روانی ناسالم است؛ خانوادهای که در آن، گفتوگو جای خود را به سکوت داده و اعتماد به سوءظن تبدیل شده است.
شخصیتها درگیر الگوهایی، چون سرکوب احساسات، ناتوانی در بیان صادقانه و تصمیمگیریهای هیجانی هستند. بسیاری از کنشهای آنها، نه از منطق، بلکه از ترس، ناامنی و عقدههای حلنشده نشأت میگیرد.
در این میان، محبوبه برای مخاطب نقش یک «نقطه تعادل روانی» را داشت؛ شخصیتی که امکان همدلی را فراهم میکرد. حذف او، این تعادل را برهم زده و جهان سریال را سردتر و دورتر کرده است.
«گلسنگ» حالا در موقعیتی قرار گرفته که باید هم روایت خود را پیش ببرد و هم شکاف ایجادشده با مخاطب را ترمیم کند؛ شکافی که بهوضوح در واکنشها قابل مشاهده است. بخشی از مخاطبان هنوز امیدوارند، اما گروهی دیگر عملاً از داستان فاصله گرفتهاند.
درمجموع «گلسنگ» سریالی است که با جسارت شروع کرد، اما حالا باید تاوان همان جسارت را بدهد. ریسک حذف یک ستاره، اگر با بازآفرینی روایی همراه نشود، میتواند به از دست دادن مخاطب منجر شود. با این حال، سریال هنوز ظرفیت بازگشت دارد؛ به شرط آنکه بتواند با شخصیتپردازی عمیقتر، ریتم منسجمتر و بازتعریف مرکز ثقل روایت، خود را بازسازی کند؛ بنابراین پرسش اصلی همچنان پابرجاست: آیا «گلسنگ» میتواند پس از این شوک، دوباره خودش را پیدا کند، یا در همین نقطه، آرامآرام از دست میرود؟