احد مطبوعی | شهرآرانیوز؛ ژانر درامهای تاریخی-اجتماعی، به ویژه آنها که به اتمسفر پرالتهاب دهه ۶۰ گره خوردهاند، همواره روی لبه تیغ حرکت میکنند. از سویی نوستالژیِ بصری این دوران برگ برنده کارگردانان است و از سوی دیگر، اشباعِ این فضا در تولیدات سالهای اخیر، کار را برای ارائه اثری «متفاوت» به شدت دشوار کرده است.
محمدمهدی چوپانی به عنوان نویسنده و کارگردان در مجموعه تلویزیونی «صدای قلب من» تلاش کرده تا با فرمی متمایز و تمرکز بر درونیات و روان شناسی شخصیت ها، راه خود را از میان این کلیشههای انباشته باز کند؛ با این حال، برایند نهایی اثر نشان میدهد که سریال در عبور از این مسیر ناهموار، میان شیفتگی تکنیکی و لکنت در روایت معلق مانده و نتوانسته پویایی لازم را برای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار پیدا کند.
در حوزه مهندسی داستان، «صدای قلب من» ساختار روایی رفت وبرگشتهای زمانی میان گذشته و حال را برای معمایی کردن اتمسفر خود برمی گزیند؛ ساختاری پازل گونه که قاعدتا باید با قطره چکانی کردن اطلاعات، حس کنجکاوی و تعلیق را در مخاطب زنده نگه دارد. با این حال، بزرگترین آسیب روایی سریال درست در همین نقطه عیان میشود؛ جایی که فیلم نامه با دست ودلبازی مفرط و زودهنگام در افشای گره ها، عملا فرصت تعلیق آفرینی را از خود سلب میکند.
چوپانی به جای استفاده از استراتژی «کدگذاری تدریجی» و «تأخیر در افشاگری» که شالوده اصلی درامهای معمایی است، به سمتِ نوعی «توضیح گریِ» مستقیم روی میآورد که در آن مخاطبِ هوشمند، فرسنگها جلوتر از منطق داستانی اثر گام برمی دارد. البته این نکته را نباید نادیده گرفت که سریال در مقایسه با آثار هم رده و استانداردهای رایج رسانه ملی، از انسجام و انضباط ساختاری بهتری بهره میبرد و از شلختگیهای متداول فیلم نامههای تلویزیونی فاصله دارد، اما همین نظم ساختاری نیز نتوانسته جای خالی هیجانِ کشفِ حقیقت را برای تماشاگر پر کند.

یکی از ابعاد ارزشمند و شایسته تقدیر در متنِ درام، تلاش آشکار نویسنده برای عبور از بازتولید تیپهای سنتی و کلیشهای در خانوادههای ایرانی است. رسانه ملی در دهههای اخیر، غالبا پرتره «پدر» را در حصاری صلب از تعصبات کورکورانه، لجاجتهای بی منطق و مخالفتهای جزمی با اراده فرزندان بازتعریف کرده است.
«صدای قلب من» با شکستن این الگوی فرسوده، تصویری ملموس و انسانیتر از پدری اهل گفتوگو و مدارا ارائه میدهد؛ شخصیتی که حتی در اوج بحران ها، زبان به مفاهمه میگشاید و میکوشد تکیه گاه روانی خانواده باشد. این تصمیمِ جسورانه در کلیشه زدایی، اتمسفر درام را تا حد زیادی به واقعیتهای پویای جامعه معاصر نزدیکتر کرده و به لایههای شخصیت پردازی کاراکترها عمق و اصالتی خوشایند بخشیده است.
تحلیل ویترین بازیگری سریال، ما را با ساختاری نامتوازن و آمیزهای از تلاشهای ناکام و درخششهای انفرادی روبه رو میسازد. مرتضی امینی تبار که پس از حضور در مجموعه پرمخاطب «زخم کاری» توجهات را به خود جلب کرد، در اینجا با چالش سختِ بازنمایی یک شخصیت مبتلا به اختلال دوقطبی روبه روست؛ نقشی مینیاتوری که نیازمند مرزبندیهای روانی بسیار ظریف است.
با این حال، او در ارائه این فراز و فرودها همچنان زیر سایه سنگین نقش قبلی اش (میثم) باقی مانده و بازی اش در لحظات بحرانی، به جای تجسمِ نوسانات روحی یک بیمار روان پریش، کلیشههای رفتاری مربوط به «اعتیاد» را تداعی میکند.
این لکنت حسی، در جبهه مقابل با بازی مینا شفیعی در نقش اصلی زن دوچندان میشود؛ انتخابی ریسک پذیر از سوی کارگردان که متأسفانه خروجی مقبولی به همراه نداشته است، چرا که شفیعی در انتقال بارهای حسی شدید و تنشهای روانی نقش خود بسیار خنثی و ایستا عمل میکند و نمیتواند همدلی عمیقی میان مخاطب و قهرمان قصه ایجاد کند.
در این میان، تنها حضور سنگین بازیگرانی، چون سرور طهماسبی و علیرضا جلالی تبار است که به عنوان وزنههای تعادل عمل کرده و با تسلط بی نقص خود بر صحنه، خلاءهای حسی بازیگران جوانتر را پوشش میدهند و مانع فروپاشی کامل توازنِ دراماتیک اثر در لحظات حساس میشوند.
در بخش دستاوردهای فنی، بی تردید طراحی صحنه و لباس چشمگیرترین و متمایزترین ویژگی «صدای قلب من» است. دقت در بازسازی جزئیات دهه ۶۰، انتخاب هوشمندانه اکسسوریها و فضاسازی باورپذیر، همگی نشان از وسواس زیباشناختی کارگردان دارد. اما این تمرکز شدید بر جنبههای بصری، به نوعی «بیماری تکنیک زدگی» و شیفتگی مفرط به فرم انجامیده است. چوپانی در بسیاری از بخشهای سریال، مرعوب قابهای کارت پستالی و چیدمانهای مینیاتوری خود میشود.
استفاده از کاتهای پی درپی و زوایای نامتعارف دوربین که لزوما از منطق درونی روایت سرچشمه نمیگیرند، اثر را از یک درام زنده به آلبومی از عکسهای شکیل و بی روح تبدیل کرده است. این فرم گرایی خودنمایانه، پیوندی اندام وار با رنج، درون مایه و روان شناسی شخصیتها برقرار نمیکند؛ به طوری که قابها با وجود زیبایی چشم نوازشان، در نهایت عقیم مانده و ناتوان از تولید معنا و ارتقای حس درام در ذهن مخاطب هستند.
در آخر «صدای قلب من» را میتوان اثری شریف، اما کم بنیه توصیف کرد. مجموعهای که در حوزههای فنی و بصری نمره قبولی میگیرد و در برخی جنبههای شخصیت پردازی گامهای رو به جلویی برمی دارد، اما در غیاب یک فیلم نامه پرتعلیق و به دلیل نبود تسلط بازیگران محوری، نمیتواند به عمق روح مخاطب نفوذ کند. برای ماندگاری یک درام در حافظه جمعی، جلوههای بصری و قابهای چشم نواز تنها به عنوان یک دکور تو خالی عمل میکنند؛ چرا که تپشهای واقعی یک اثر هنری همواره باید در عمق قصه گویی و بازیهای باورپذیر آن طنین انداز شود.