محبوبه عظیم زاده | شهرآرانیوز؛ همه ما در زندگی لحظاتی را تجربه میکنیم که سنگینی بار مشکلات، اضطرابهای بی پایان و بحرانهای اقتصادی، توان ادامه دادن را از ما میگیرد. در چنین شرایطی، هر انسانی به دنبال یک پناهگاه میگردد، اما آیا همه سرپناه امنی دارند و پناهگاه مطمئنی برای خود پیدا میکنند؟
زهرا واعدی، روان درمانگری که افزون بر سه دهه از عمرش را در خط مقدم کمپهای ترک اعتیاد گذرانده است، معتقد است پناه بردن به دخانیات یا مواد مخدر در چنین شرایطی، نه یک انتخاب شرورانه، بلکه پاسخی ناآگاهانه است به رنجهای بزرگی که نتوانستهایم مدیریت و کنترلشان کنیم.
چون جامعه و مسئولان فرهنگی نه تنها آن را به ما آموزش ندادهاند و ابزارش را در اختیارمان نگذاشتهاند، بلکه حق طبیعی دانستن و آگاهتر شدن را از ما دریغ کردهاند. ما، در روز جهانی بدون دخانیات، میخواهیم با اتکا به گفتههای این روان درمانگر با شما از مسئلهای سخن بگوییم که ریشههایی بسیار عمیقتر از آن دارد که در نگاه اول به نظر میرسد.
رفتار ما آدمها پیچیده است و پشت هر واکنش یک دنیا دلیل و محرک مختلف نشسته است. اعتیاد هم دقیقا همین طور است. نباید فکر کنیم این آسیب رفتاری فقط به یک دلیل خاص و مشخص اتفاق میافتد. در واقع، ریشههای اعتیاد را باید در یک مجموعه در هم تنیده جست. از ویژگیهای جسمی و روانی خود فرد بگیرید تا شرایط اجتماعی، چالشهای اقتصادی و حتی ریشههای فرهنگی، همگی دست به دست هم میدهند تا این اتفاق رقم بخورد.
آدمها در طول زندگی، بارها با دردهای جسمی و روانی مختلف روبه رو میشوند، اما گاهی فرهنگ و باور غالب جامعه در چنین موقعیت هایی، به جای اینکه فرد را به سمت درمان تخصصی پزشکی ببرد، او را به استفاده از داروها و مسکنها سوق میدهد. مسکنهایی که میتوانند سنتی باشند یا صنعتی.
این نگاه، در فرهنگ ما بسیار شایع است و خیلیها واقعا به آن اعتقاد دارند. باوری که از گذشته وجود داشته و به خصوص در جوامع روستایی، جایی که دسترسی به خدمات پزشکی کمتر بوده، پررنگتر بوده است.
وقتی مردم از آموزشهای روان شناختی لازم محروم باشند، مهارتهای زندگی، ارتباطی و اجتماعی را بلد نباشند و این مسائل بنیادین و مهم در جاهایی مثل مهدکودکها و مدرسه به کودکان و نوجوانان آموزش داده نشود، طبیعی است که در رویارویی با چالشهای زندگی از پس آن برنیایند. این کمبود، مخصوصا در دوره نوجوانی خودش را بیشتر نشان میدهد، دورهای که تفکر انتزاعی بچهها شکل میگیرد، کم کم جلوی اتفاقات مختلف علامت سؤال میگذارند و چراهای زیادی در ذهنشان ساخته میشود.
اگر نوجوان نتواند جواب این چراها را پیدا کند، اگر دردهای روان شناختی اش عمیقتر شود، اگر راهکار دیگری بلد نباشد و آموزش دیگری هم ندیده باشد و زمانی که اولین توصیه فرهنگ حاکم بر جامعه که معمولا مبلغ تصمیمهای سریع است، کشیدن سیگار و گل و… باشد، به همان سمت کشیده میشود. اغلب هم این طور توجیه میشود که مصرف مواد حالت را خوب میکند و دردت را از بین میبرد.
متأسفانه تا همین چند سال اخیر، فرهنگ استفاده از خدمات روان شناختی در جامعه وجود نداشت؛ البته این روزها بهتر شده است. کودکان و نوجوانان ما باید بدانند که اگر لازم شد، میتوانند به مشاوران مدرسه مراجعه کنند یا از مشاورههای آموزش وپرورش کمک بگیرند. در عین حال، از طرف دیگر این گله را هم باید از جامعه تخصصی روان شناسی داشت که، چون اعتماد کامل را نسبت به تخصص و رازداری خودشان ایجاد نکردهاند، از دوره نوجوانی به بعد خیلیها جرئت مراجعه به روان شناس و روان پزشک را ندارند و در نهایت ترجیح میدهند سراغ مسکنهای سریع الأثر بروند.
اما در کشور و جامعه ما، بزرگترین عاملی که افراد را به سمت مواد مخدر میبرد چیست؟ من بر اساس تجربه خودم و چیزهایی که از نزدیک دیدهام میگویم: مشکلات فرهنگی و نبود آموزش.
وقتی آدمها هیچ اطلاعات و دانشی درباره روان شناسی و روان پزشکی ندارند، وقتی نمیدانند میشود برای تسکین دردهای روحی مثل افسردگی، وسواس، مدیریت خشم و… از این خدمات کمک گرفت و در واقع این نکته به آنها آموزش داده نشده باشد، طبیعی است که راه حل دیگری هم جلوی پایشان نماند.
مشکلات روان شناختی، ریشه در ضعفها و کمبودهای فرهنگی ما دارد و متأسفانه ما، حداقل نسلِ ما، در این زمینه خیلی کم کاری کردهایم. در آموزش عمومی، مهارتهای اجتماعی، ارتباطی و مهارتهای زندگی واقعا کوتاهی کردهایم. نتیجه اش این شده که خیلیها در برابر رنجها و فشارهای مختلف زندگی، عملا خلع سلاح هستند و نمیدانند چطور باید مشکلاتشان را مدیریت کنند؛ و در نتیجه باز برمی گردیم به همان مسکنهای موقت، مسکنهایی که ارزاناند، در دسترساند و حتی گاهی با یک موج اجتماعی هم همراه میشوند. مثل قلیان؛ چیزی که زمانی به شدت مذمت میشد، اما امروز حتی در مراکز بالای شهر هم میتوانید مغازههای فروش و استعمالش را ببینید. چرا؟ چون قبحش ریخته و متأسفانه به عنوان یک راه حل پذیرفته شده است.
اگر قرار باشد اتفاق خوبی در جامعه بیفتد، اولین قدم باید یک حرکت فرهنگی جدی برای آموزش مسائل روان شناختی و بهداشت عمومی باشد. قدم بعد هم این است که مردم با راه حلهای علمی حل مشکلاتشان آشنا شوند؛ چه مشکلات جسمی و چه مشکلات روحی.
این مسئله به خصوص درباره آقایان مهمتر است. ما خانمهای زیادی داریم که برای مشاوره مراجعه میکنند، اما آقایان هنوز مقاومت بیشتری دارند و خیلی وقتها به هیچ عنوان حاضر نیستند پایشان را به اتاقهای مشاوره باز کنند. اغلب هم این باور را دارند که خودشان بلدند و میدانند باید چه کار کنند. انگار استفاده از خدمات روان شناختی را نوعی کسر شأن میدانند.
البته تقصیری هم ندارند و ما هم قرار نیست سرزنششان کنیم. این جامعه است که باید این فرهنگ را جا بیندازد. حتی میتوانم شمشیر را به سمت خودم و همکارانم هم بگیرم؛ کسانی که وظیفه داشتهاند در همه این سالها بخشی از این آموزشها را به صورت رایگان و داوطلبانه در اختیار مردم بگذارند، اما این اتفاق آن طور که باید نیفتاده است.
از واقعیتهای جامعه هم نمیشود چشم پوشید. واقعیتهایی مثل این که بحرانهای اقتصادی واقعا کمرشکن شدهاند و خودشان یکی از عوامل گرایش به اعتیاد هستند. از طرف دیگر، در بعد فرهنگی هم نبود شادی و تفریح برای نوجوان ها، متناسب با سن، علاقه و سلیقه شان، به یک عامل مخرب تبدیل شده است. اعتیاد دقیقا شبیه همان موجهای سهمگین اقیانوس است؛ اگر زیرش گیر بیفتی، به سختی میتوانی خودت را نجات بدهی. چنین موجی امروز از سر جوانان و حتی بزرگ سالان ما هم میگذرد.
شاید خیلی ها، به خصوص متصدیان امور فرهنگی جامعه، به این حرف خرده بگیرند، اما مردم ما از نظر فرهنگی واقعا بی سرپرست ماندهاند و از خیلی آموزشهای فرهنگی مؤثر بی نصیب هستند. بله، تبلیغات فرهنگی و آموزشهای زیادی وجود دارد، اما واقعیت این است که بسیاری از آنها با نیاز واقعی جامعه هم خوان نیست. مردم وقتی احساس میکنند خواستهها و نیازهایشان دیده نمیشود، طبیعی است که فاصله میگیرند؛ در حالی که متصدیان فرهنگی جامعه ما سوگیرانه جلو میروند.
اعتیاد فقط یک درگیری جسمی نیست بلکه روی تمام ابعاد وجودی فرد، از جسم گرفته تا روح و روان، سایه میاندازد. خواب را از چشم میگیرد، اشتها را کور میکند و لذتهای ساده و طبیعی زندگی را، مثل تماشای طبیعت، گوش دادن به موسیقی یا حتی آرامش گرفتن از معنویات، از آدم دریغ میکند.
ما در کمپها بارها شاهد صحنههای تلخی بودهایم؛ پدرها و مادرهایی را دیدهایم که وقتی اثر مواد از روح و جسمشان کمی کم رنگ میشود، تازه یاد فرزندشان میافتند؛ فرزندانی که هفتهها از آنها بی خبر بودهاند. فرد اصلا فراموش میکند که فرزندی دارد یا کسی در خانه چشم انتظار اوست.
به دفعات آدمهایی را دیدهایم که اعتیاد، آنها را از نظر عاطفی کاملا تخلیه کرده و حتی نیازهای اولیه جسمی شان را هم به کل از یاد بردهاند. در واقع، اعتیاد آدمها را به طور کامل از هویت انسانی تهی میکند و آنها را به سطحی میبرد که حتی از غرایز پایه حیوانی هم دور میشوند؛ انگار دیگر چیزی از آن خود واقعی و انسانی شان باقی نمانده است.